غزل شمارهٔ ۱۵۸
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد جدایی پرداخته است. شاعر از معشوق خود میخواهد موهایش را رها نکند، زیرا زیبایی او تأثیری عمیق بر دیگران دارد. او همچنین از درد دل و نگرانیاش میگوید که مبادا راز عشقش فاش شود. در نهایت، درخواست میکند که معشوق به دیدارش بیاید تا آلامش تسکین یابد و به صبوری در مقابل این درد توصیه میکند، امیدوار است روزی آن درد کاهش یابد.
مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتدکآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد
مویت را رها و پریشان مکن که اینگونه روی هم بیفتد که (اگر این کار را بکنی) از زیبایی چهرهی تو، آشوب و ولوله در جهان ایجاد میشود.
گر در خیال خلق، پریوار بگذریفریاد در نهاد بنیآدم اوفتد
اگر مانند پری در خیال مردم بگذری، در وجود فرزندان آدم (منظور از تمام انسانها) فریاد بلند میشود.
افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیردر پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد
ای دوست! دل من عاشق و شیفتهی تو شده است، کمکم کن و خاطر مرا نگه دار و دلم را خوار و حقیر نشمار که دلی مثل دل من در جهان کم است.
در رویت آن که تیغ نظر میکشد به جهلمانند من به تیر بلا محکم اوفتد
هر کس تیغ نگاهش را از سر نادانی از اینکه چه بلایی بر سرش خواهد آمد بر روی تو میکشد، مانند من سخت گرفتار تیغ بلا خواهد شد.
مَشکن دلم که حقهٔ راز نهان توستترسم که راز در کف نامحرم اوفتد
دلم را نشکن که صندوق رازهای پنهانی توست، میترسم اگر دلم را بشکنی رازهای تو در دست نامحرمان بیفتد.
وقتست اگر بیایی و لب بر لبم نهیچندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد
اکنون وقت آن است که بیایی و لبانت را بر لبان من بگذاری، تا کی در جست و جوی تو نفس نفس بزنم؟
سعدی صبور باش بر این ریشِ دردناکباشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد
سعدی! بر این درد جانفرسا صبر کن، باشد که این صبر مرهمی برایت فراهم کند. (به وصال یار برسی)