تناجی
سعدی شیرازی

غزل شمارهٔ ۳۹۳

گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرمبه حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم
تا مگر دیده ز روی تو بیابد اثریهر زمان صد رهت اندر سر و پا می‌نگرم
تو به حال من مسکین، به جفا می‌نگریمن به خاک کف پایت، به وفا می‌نگرم
آفتابی تو و من ذرهٔ مسکین ضعیفتو کجا و من سرگشته کجا می‌نگرم!
سر زلفت ظلمات است و لبت آب حیاتدر سواد سر زلفت به خطا می‌نگرم
هندوی چشم، مبیناد رخ تُرک تو بازگر به چینِ سر زلفت به خطا می‌نگرم
راه عشق تو دراز است ولی سعدی‌وارمی‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم