غزل شمارهٔ ۴۳۷
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و جدایی میپردازد. شاعر از عشق و دلتنگی صحبت میکند و به زیبایی صورت محبوب اشاره دارد. او احساس میکند که در جدایی، شوق و حرارت بیشتری را تجربه میکند.
شاعر همچنین به وفاداری و ارتباط عمیق خود با معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر دنیا بر علیه آنها باشد، این عشق و دوستی همچنان پابرجاست. او به قرابت با محبوب اشاره میکند و میگوید که نسبت به عشق، احساساتی عمیق و بینظیر دارد، به گونهای که هیچ کس دیگر نمیتواند جایگزین معشوقش شود.
در نهایت، شاعر به تناقضهای ارتباطش با محبوب اشاره میکند و به نوعی سرگشتگی و بیثباتی عشق پرداخته است.
بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
اجازه بده تا از برابر چهرهی تو عبور کنیم و پنهانی در صورت زیبای تو نگاه کنیم
شوق است در جدایی و جُور است در نظرهم جُور بِهْ که طاقتِ شوقت نیاوریم
در هنگام جدایی و فراق، شور و شوق رسیدن به یار وجود دارد و در هنگام دیدار، ستم هجران و دیدار در پیش است؛ با این همه تحمل جور آسانتر است، چرا که تاب و توان تحمل شوق تو را نداریم(نکته: سعدی هر چند بیان میکند که در هنگام جدایی، شور و شوق رسیدن وجود دارد و در هنگام وصال، ترس جدایی، و آدم به طور معمول میان دو راهی شوق و جور، شوق را برمیگزیند، اما در این بیت رندانه جور را انتخاب میکند تا همچنان از وصال بهرهمند باشد و دلیلی که ذکر میکند نیز بسیار زیباست چرا که بیان میکند از آنجا که تاب و توان تحمل شوق تو را نداریم پس همین جور را انتخاب میکنیم)
روی ار به روی ما نکنی، حکم از آن توستبازآ که روی در قدمانت بگستریم
اگر نگاهی به ما نمیکنی و چهرهات را از ما برمیگردانی، فرمان و حکم در اختیار توست، (اما) بازگرد و ببین که چگونه چهرهی خود را همچون فرشی در زیر قدمهایت پهن میکنیم(نکته: سعدی به طور ضمنی چهرهی خود را به فرش تشبیه کرده است)
ما را سَریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سَر برود هم بر آن سَریم
ما با تو کاری داریم که هر چند اگر تمام مردم روزگار دشمن ما شوند و در این دشمنی سر خود را از دست دهیم باز بر همان نیت و قصد خود خواهیم ماند
گفتی: «ز خاک بیشترند اهل عشق من»از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم
گفتی که (تعداد) عاشقان من از ذرات خاک بیشتر هستند، (اختیار دارید، لطف میکنید)(ارزش) ما از خاک بیشتر نه که از خاک کمتر است(تجاهل العارف: در این بیت سعدی دانسته خود را به نادانی میزند چرا که؛ معشوق در مقام نازیدن به خود میگوید که جمعیت و تعداد عاشقان و مشتاقان من از (ذرات) خاک بیشتر است، اما شاعر از سر طنز و رندی خود را به ندانستن میزند و میگوید: اختیار دارید! ارزش ما از خاک کمتر است)
ما با توایم و با تو نهایم، اینت بلعجبدر حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
جای شگفتی است که ما همواره از هواخواهان و عاشقان تو هستیم اما از همنشینی با تو محرومیم، در هر مجلسی که تو هستی حضور داریم اما همچون حلقهی در از مصاحبت با تو بینصیبیم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجبنه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
هر چند هیچگونه نشانهای از مهر و محبت از جانب تو مشاهده نکردهایم اما جای تعجب است که به خود نیز اجازه نمیدهیم سراغ عشق و مهر کس دیگری برویم(بوی مهر: کمترین نشانهای از مهر و محبت)
از دشمنان برند شکایت به دوستانچون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟
به طور معمول، مردم، شکایت از دشمنان را به پیش دوستان خود میبرند؛ اگر کسی معشوق و دوستش، دشمنش باشد، نزد چه کسی شکایت کند؟
ما خود نمیرویم دوان در قفای کسآن میبرد که ما به کمند وی اندریم
ما از سر اختیار ، دوان دوان ، به دنبال کسی نمی رویم در واقع آن کسی ما را چنان با شتاب پیش میبرد که اسیر عشق او هستیم و در دام عشق او گرفتار آمده ایم
سعدی تو کیستی؟ که در این حلقهٔ کمندچندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سعدی! تو در میان جمعیت عاشقان او چندان اعتبار و اهمیتی نداری؛ چرا که در دام عشق او چنان عاشقانی گرانقدری وجود دارند که تو در برابر آنان همچون صیدی لاغر و بیارزش جلوه میکنی