غزل شمارهٔ ۴۴۲
هوش مصنوعی: سعدی در این شعر به بیان غصهها و دردهای خود در مورد روزگار میپردازد. او میگوید که اگر بخواهد از غمها و قصههای زندگیاش بگوید، نیاز به زمان زیادی خواهد داشت. چشم او از حال دلش حکایت میکند و نه از روی اختیار. او از سوختن دل یارانش در فراق معشوق میگوید و اشک مرغانی را که به خاطر جدایی نوبهار مینالد، به تصویر میکشد. همچنین حسرت دوستانی را دارد که نمیتوانند درد دل او را بشنوند و در نهایت، او در حق خود و دل بیقرارش از این درد و غصهها سخن میگوید.
گر غصهٔ روزگار گویمبس قصهٔ بیشمار گویم
هوش مصنوعی: اگر بخواهم از مشکلات و دردسرهای زندگی بگویم، باید داستانهای بیپایانی را روایت کنم.
یک عمر هزار سال بایدتا من یکی از هزار گویم
هوش مصنوعی: برای اینکه من بتوانم یکی از هزاران را بگویم، باید هزار سال زندگی کنم.
چشمم به زبان حال گویدنی آن که به اختیار گویم
هوش مصنوعی: چشمم به گونهای سخن میگوید که نیازی به بیان کردن با زبان نیست، بلکه احساساتم به وضوح از آن مشخص است.
بر من دل انجمن بسوزدگر درد فراق یار گویم
هوش مصنوعی: اگر از درد دوری محبوب سخن بگویم، دل تمام جمعیت برای من میسوزد.
مرغان چمن فغان برآرندگر فرقت نوبهار گویم
هوش مصنوعی: اگر من از جدایی بهار بگویم، پرندگان چمن سرود فراق را سر خواهند داد.
یاران صبوحیم کجایندتا درد دل خمار گویم
هوش مصنوعی: دوستانی که همیشه در کنارم بودند، کجا هستند تا بتوانم غم و دردهای خود را با آنها در میان بگذارم؟
کس نیست که دل سوی من آردتا غصهٔ روزگار گویم
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که به سوی من بیاید تا بتوانم غصههای زندگی را با او در میان بگذارم.
درد دل بیقرار سعدیهم با دل بیقرار گویم
هوش مصنوعی: من هم میخواهم احساسی از ناامیدی و دلتنگی خود را با دلهایی که از آرامش برخوردار نیستند، به اشتراک بگذارم.