تناجی
قدسی مشهدی

شمارهٔ ۲۱

داده عشقم باده نابی که می‌سوزد مراخورده‌ام از جام خضر آبی که می‌سوزد مرا
شب فغانم رفته بود از یاد مطرب صبح‌دمزد به تار چنگ مضرابی که می‌سوزد مرا
تازه عاشق گشته‌ام چشمم ز خون دل پر استباز در جو کرده‌ام آبی که می‌سوزد مرا
قبله بتخانه را گویند ابروی بت استدر نماز این است محرابی که می‌سوزد مرا
شد مقیم گوشه ویرانه‌ای بر یاد دوستیافت قدسی گنج نایابی که می‌سوزد مرا