تناجی
قدسی مشهدی

شمارهٔ ۵

مانع گریه نشد چشم مرا دیدن توتاب خورشید کجا خشک کند دریا را
پرده بر داغ کشم چون روم از شهر برونبر دل لاله چرا تنگ کنم صحرا را
کی به سودای دلم سلسله مویی برخاستکه سر زلف تو بر هم نزد آن سودا را