تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۲۴

چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا راکه ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را
به دوصد ادب برآن در چو خطاست برگذشتنحرکات نامناسب ز چه رو بود صبا را
نشود ز گرد فتنه سر کوی دوست خالیبدو زلف اگر بروبد همه عمر خاک پا را
شب و روز غیر دردی نخورم بر آستانتکه دوای خوبرویان نرسد من گدا را
چه دهی دلم که بخشم ز بلای خود امانتبه عطا مکن حوالت به بلا سپار ما را
چو بدست خویش تیغم بزنی دمی رها کنکه ز ساعدت بگیرم به حواله خون بها را
مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جانچو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را