شمارهٔ ۷۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و تنهایی خود سخن میگوید و تاکید میکند که هیچکس از حال او آگاه نیست. او به عشق و بیوفایی گلها اشاره میکند و بیان میکند که حتی عقل نیز نتوانسته است داستان عشق او را درک کند. حال او در چنگال عشق است و هیچکس وضعیت او را نمیداند. شاعر از این که دیگران نمیتوانند خواستههای او را بفهمند، شکایت میکند و در عین حال به خاطرات خوشی که در کنار معشوقهاش داشته اشاره میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تنها دوست واقعی میتواند به انسان کمک کند که هرگز از کرمش بیبهره نبوده است.
آه که از حال من یب ندانستمردم و درد دلم طبیب ندانست
هوش مصنوعی: آه، که مردم حال مرا نمیدانند و درد درونم را هیچکس نمیشناسد.
گل مگر این بی وفانی از پی آن کردکز دل مجروح عندلیب ندانست
هوش مصنوعی: این گل چرا باید به این بیوفایی ادامه دهد، در حالی که بلبل مجروح حتی نمیداند که چه بر سر دلش آمده است؟
عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسیدهیچ کس این قصه عجیب ندانست
هوش مصنوعی: هر کسی که از من دربارهی ماجرای تو سوال کرد، نتوانست این داستان عجیب را درک کند.
تا دل آواره در کمند تو افتادهیچ کس احوال آن غریب ندانست
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل بیتاب و آواره به دام تو افتاد، هیچکس از حال این غریب خبر نداشت.
خلق چه داند مراد خاطر ما راکام محبان بجز حبیب ندانست
هوش مصنوعی: مردم چه میدانند که ما در دل داریم، جز محبوب خود کسی نمیداند که عاشقان چه میخواهند.
دوش بر آن در چه عیشها که نمودمبا سگ کویش که آن رقیب ندانست
هوش مصنوعی: جشن و خوشیهایی را که شب گذشته در کنار در خانه محبوب به همراه سگ او گذراندم، هیچ کس از رقیب خبر نداشت.
هم به مرادی رسد کمال که کس رااز کرم دوست بی نصیب ندانست
هوش مصنوعی: هر کسی به آرزوی خود میرسد و هیچکس را از لطف و بخشش دوستان بینصیب نمیداند.