تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۲۴

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوستگوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خوابزان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست
دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حالگر به چوگان نسبت زلفش کند بیهوده گوست
سر بلندی بین که باز از دولت رندی مرابر سر دوشی که دی سجاده بود امشب سبوست
لاف یکرنگی مزن با دوست هر ساعت کمالتا چو گل بیرون نیائی خرم و خندان ز پوست