تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۱۷۴

زلف معشوق سرکش افتادستعاشقان را به آن خوش افتادست
میکشم دامتش اگرچه بلاستعاشق او بلاکش افتادست
دل به نکه رخ دل افروزانچون کبابی بر آتش افتادست
دیده را از نظاره سیری نیستلوح خوبی نقش افتادست
زلفت از باده و رشته جانماز هوا در کشاکش افتادست
فئ زلف تو راست نتوان خواندکه سوادی مشوش افتادست
آدمیت مجر ز بار کمالکان جفا جو پریوش افتادست