تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۲۶۵

مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفتخط جانب رخ نو گرفت و نکو گرفت
بوی تو چون شنیدن گل عندلیب مستچندان کشید ناله که آواز او گرفت
از بوس پایه سرو بهم پوست باز کرددر هر گه که پای بوس توأم آرزو گرفت
زاهد به صحبت نو پر رندان درد نوشآن روز بار یافت که بر سر سبو گرفت
شوق لبت به میکده اش برد موکشانپیری که از مرید همه ساله مو گرفت
گلگون سوار بر ره عشق نو خیل اشکدر ریختند و روی زمین را فرو گرفت
ضایع مکن که حرف بود در بصر کمالچشم تو سرمه ای که از آن خاک گو گرفت