تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۵۹۹

چو عشق آمد ای عقل خیز و گریزکه خاشاک نکند به آتش ستیز
اگر دیده خواهد که یابد دلمبگو خاک پایش به مژگان ببیز
سر خود به نیغ تو خواهم فروختکه به زین ندارم خریدار نیز
چو دید آهر از دور آن چشم مستروان از همانجا بگشت و گریز
از دل ریخت آن غمزه خون کمالاگر می نهم جرم خونم بریز