تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۷۴۳

سحر خروش کنان بر درت گذر کردیمز حال خود سگ کوی ترا خبر کردیم
میان ما و سگانت خصومتی گر بودبر آستان نو دوشینه سر به سر کردیم
رخی که بود برابر به خاک ره ما راز کیمیای غمت کار او چو زر کردیم
اگرچه شمع به روی تو خیرگیها کردبه بینی که بر سر جمعش چه گونه بر کردیم
زمشک دردسر افزاید و ز زلف تو ماعجبتر آنکه مداوای دردسر کردیم
شب فراق ز دست غمت شکایت خویشبه آه صبحدم و ناله سحر کردیم
اگر کمال به زلف تو کرد قصه درازبیا که ما به دهان تو مختصر کردیم