شمارهٔ ۷۸۲
هوش مصنوعی: در این شعر، گوینده به عشق و جدایی از معشوق اشاره میکند. او و دیگران در شهر به دام عشق گرفتارند و در حالی که از معشوق بد میگویند، در درون شادمان هستند. آنها در غم جدایی ناله میکنند و گاهی نیز به خاطر خاطرات خوش میخندند. گوینده با توصیف وضعیت خود، به احساسات متضاد و درد عاطفی اشاره دارد. او همچنین به زیبایی زلف معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که این موضوع به اندازه کافی عمیق و پیچیده است که نیازی به توضیح بیشتر نیست. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که آنان نه صوفیاند و نه عالمان، بلکه در درد و عشق خود مشترکاند.
ما درین شهر به دام صنمی در بندیمکه به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم
هوش مصنوعی: ما در این شهر به خاطر دوستداشتنی گرفتار شدهایم که حتی وقتی به او بد میگوییم، از این کار خوشحالیم و در عین حال، اگر غمگین باشیم، باز هم راضی هستیم.
در غم فرقت او ناله کنان با دل ریشگه گهی زار بگرییم و گهی می خندیم
هوش مصنوعی: در حسرت جدایی او، با دل شکسته ناله میکنیم و هر از گاهی با زاری گریه میکنیم و گاهی هم میخندیم.
همچو پرگار ز باریم جدا سرگردانتا درین دایره کی باز به هم پیوندیم
هوش مصنوعی: ما مانند دو نقطهی پرگار از هم جدا شدهایم و در حال چرخش در دایرهای هستیم، در حالی که هر لحظه به فکر این هستیم که دوباره به هم برسیم.
از دل سوخته ما چه خبر دارد شمعبیش ازین نیست که در گریه به هم مانندیم
هوش مصنوعی: شمعی که در کنار ماست، از دل سوخته ما بیخبر است و فقط میتواند ببیند که در حال گریه به هم شباهت داریم.
یک ره از باد صبا پرس که ما دلشدگانجمع در حلقه آن زلف پریشان چندیم
هوش مصنوعی: از نسیم صبحگاهی بپرس که ما دلباختگان چند نفر هستیم که در دور آن زلف بینظم جمع شدهایم.
شرح آن زلف پراکنده دراز است مپرسبهتر آنست کز آن قصه زبان در بندیم
هوش مصنوعی: سوال کردن دربارهی زلفهای پیچخورده و زیبا نتیجهای ندارد، بهتر است که اجازه دهی یاد و خاطرهاش در دل بماند و زبانت از گفتن بیشتر دربارهاش باز بماند.
گرچه رندیم و نظر باز مکن عیب کمالاین هنر بس که نه صوفی و نه دانشمندیم
هوش مصنوعی: ما هرچند در ظاهر برخی رفتارهای آزادمنشانه داریم و به راحتی چشمپوشی نمیکنیم، اما عیب بزرگ این هنر در این است که نه ما عارف هستیم و نه دانشمند.