شمارهٔ ۷۸۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساسات و تجربیات عمیق خود در زندگی میپردازد. او از لباس آلودهای که به تن دارد به عنوان نشانهای از عار صحبت میکند و به جستجوی حقیقت و مسیر معنوی میپردازد، اما میبیند که تلاشهایش بیفایده است. او به در مسجد میرود اما راهی نمییابد و حسرت میخورد که در میخانه نیز جایگاهی ندارد. شاعر از دوستی و صحبت با اهل طریقت دلسرد است و به دنبال رهبری میگردد که او را به مقصد برساند. در آخر، او به زیبایی و کمالی که در عشق وجود دارد اشاره میکند و بیان میکند که سالها است که در این مسیر به جستجوی این گفتار و زیبایی مشغول است.
من ازین خرقه آلوده که در بر دارمعار باشد اگر از خویش نباشد عارم
هوش مصنوعی: من از این لباس ناپاکی که به تن دارم احساس شرمندگی میکنم، اگر این ناپاکی به خودم مربوط نباشد، شرمندگیام کمتر خواهد شد.
گفتم آیم به سوی دبر و به بندم زنارباز دیدم که از آن هم نگشاید کارم
هوش مصنوعی: گفتم به سوی سرنوشت میروم و بند بندگی را باز میکنم. ولی دیدم که از این کار هم نتیجهای نمیگیرم.
گر روم بر در مسجد ندهنده راهیزور شوم بر در میخانه نباشد بارم
هوش مصنوعی: اگر به درِ مسجد بروم و کسی راه را نشان ندهد، درِ میخانه نمیروم چون بارم سنگین است.
کرم پیر مغان بین که دو صد بار به چشمیکفر پنهان مرا دید و نکرد اظهارم
هوش مصنوعی: پیر مغان با لبخندی ملیح، بارها نگاهش به من افتاده و مرا دیده است، اما هر بار به خاطر حجب و شرمش، هیچگاه آن را به زبان نیاورده است.
دلم از صحبت اصحاب طریقت بگرفترهبری کو که رساند به در خمارم
هوش مصنوعی: دل من از گفتگوهای اهل طریقت ناراحت شد. چه کسی هست که مرا به میخانه هدایت کند و به وصال برساند؟
چون صراحی به هوای لب میگون بتانمیزنم نهتهه در مجلس و خون می بارم
هوش مصنوعی: من به خاطر زیبایی و جذابیت لبان معشوقان مانند پیالهای که پر از شراب است، در فضای مجلس شادی میکنم و در این حال از شادی قلبیام اشکهایی هم میریزم.
عندلیب گل رویت نه کمال امروزستسالها شد که درین کوی بدین گفتارم
هوش مصنوعی: بلبل زیبایی گل تو، امروز یک زیبایی نیست؛ سالهاست که در این کوی به این سخن دل بستهام.