شمارهٔ ۷۹۴
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار تحت تأثیر عشق و زیباییهای معشوقهاش احساس دیوانگی و سرگشتگی میکند. او خود را دلبسته بوی خوش محبوب میداند و در بین مسجد و میخانه سرگردان است. عشق او چنان عمیق است که حتی از جان و جهانش بیخبر شده است. شاعر دیوانگیاش را در بیان احساساتش میبیند و از این رو دیگر نیازی به آرامش ندارد. غم معشوق باعث ویرانی دلش شده و او در این ویرانی به نوعی آبادانی نیز دست مییابد. شاعر در نهایت به شدت درگیر عشق است و به معشوقش میگوید که حتی شمعی که میسوزد، از درد عشق او خبر ندارد.
من ز بویش بیخود و دیوانهامگه به مسجد گاه در میخانهام
هوش مصنوعی: من به خاطر عطر او به شدت شگفتزده و دیوانهام، گاهی به مسجد میروم و گاهی هم به میخانه.
فتنهٔ آن غمزهٔ عاشقکشمکشت آن نرگس مستانهام
هوش مصنوعی: غمهای که از یک نگاه جذاب به وجود آمده، جان مرا گرفته است و این نگاه از گل نرگس، با حالتی شیطنتآمیز نشأت میگیرد.
تا به آن جان و جهانم آشناهم ز جان هم از جهان بیگانهام
هوش مصنوعی: من به جان و جهانی که در آن هستم، آشنایی دارم، اما در عین حال از هر دو، هم از جان و هم از جهان، بیگانه و دور به نظر میآیم.
گفت های دیوانه اویم مگویهرگز این گویم مگر دیوانهام
هوش مصنوعی: نمیخواهم هیچگاه از حرفهای دیوانهام سخن بگویی، مگر اینکه خودم دیوانهام.
تا بر آن دریافتم جای قرارنمیباید دگر در خانهام
هوش مصنوعی: وقتی که فهمیدم کجا باید بایستم، دیگر جایی در خانهام برای قرار گرفتن نیست.
تا غمت بنیاد ویرانی نهادیافت آبادی دل ویرانهام
هوش مصنوعی: غم تو باعث ویرانی من شد و حالا دل من که باید آباد باشد، تخریب شده است.
سر مکش از سوز ما گفتی کمالشمع را گو اینکه من دیوانهام
هوش مصنوعی: از درد و رنج ما سر خود را بلند نکن، زیرا شمع به کمال خودش در سوز و گداز است و من نمیدانم چه میگویم، چون دیوانهام.