تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۷۹۴

من ز بویش بی‌خود و دیوانه‌امگه به مسجد گاه در میخانه‌ام
فتنهٔ آن غمزهٔ عاشق‌کشمکشت آن نرگس مستانه‌ام
تا به آن جان و جهانم آشناهم ز جان هم از جهان بیگانه‌ام
گفت های دیوانه اویم مگویهرگز این گویم مگر دیوانه‌ام
تا بر آن دریافتم جای قرارنمی‌باید دگر در خانه‌ام
تا غمت بنیاد ویرانی نهادیافت آبادی دل ویرانه‌ام
سر مکش از سوز ما گفتی کمالشمع را گو اینکه من دیوانه‌ام