تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۷۹۹

من که از وصل تو ای دوست جدا می باشمسال و مه منتظر وصل شما می باشم
درد عشق تو مرا کشت دوا کن جاناکاندر این درد به امید دوا می باشم
صبحدم باد صبا چون ز تو آرد پیغامهمه شب منتظر باد صبا می باشم
به تمنای وصال تو که بابم روزیاندر غم و هجران و بلا می باشم
جان همی گفت که از دست غمت ای دلبراندر این مجلس تن بی سرو پا می باشم
را رهان زودم از این غمکده دیده کمالکاندر این غمکده بی برگ و نوا می باشم