تناجی
کمال خجندی

شمارهٔ ۹۴۸

گر سر طلبی بر درت آریم به دیدهچون اشک همه جانب کوی تو دویده
بگشای به ابروی سیه چشم که بینیاز بارب ما دود به محراب رسیده
زاهد چه عجب بی لبش ار کام تو تلخستکامیست ز حلوای محبت نچشیده
در صحبت صاحب نظران بار نداردصاحب هوس بار ملامت نکشیده
دیدی رخ یوسف، ز چه بر حرف زلیخاانگشت نهی دم بدم ای دست بریده
تو گوش نهادستی و ما دیده به دیداراز دیده بسی فرق بود تا بشنیده
با دیده تو سود کمال آن کف پا راچندانکه شدش رو به کف پای تو دیده