تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۴۹۰

خوشا دمی که مرا دیده از غبار برآیدز گرد هستیم آن نازنین سوار برآید
همین بس است که خود چاک می زنم به گریبانز دست کوته ما بیش ازین چه کار برآید؟
ز سرگذشته، به راهت نشسته ایمکه تاکینگه به عربده، زان چشم میگسار برآید
بغیر از اینکه به سرگشتگی جهان به سر آریدگر چه کام دل از دور روزگار برآید؟
چه آتشی ست حزین ، این که در جگر زده عشقت؟به یک صفیر تو، دود از دل بهار برآید