شمارهٔ ۳۱۱
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به احساس تنهایی و ناامیدی خود اشاره میکند. او به فقدان محبوبش lament کرده و میگوید که روزهای جوانی سپری شده و حالا در پیری تنها مانده است. همچنین، با حسرت به روزهای شاد گذشته مینگرد و از درد و رنجی که بهدلیل دوری از عشقش احساس میکند، شکایت دارد. زندگیاش خالی از شادی و لذت شده است و غم و افسردگی او را فراگرفته است.
تا شانه خشک دستم، بی زلف یار ماندهکارم زدست رفته ، دستم ز کار مانده
هوش مصنوعی: تا وقتی که شانهام خشک نشده، بیزلف یارم در حسرت ماندهام. کارم از دست رفته و دیگر دستم به کاری نمیرود.
صبح جوانی ما، بگذشت و شام پیریستازکف شراب رفته، در سر خمار مانده
هوش مصنوعی: صبح جوانی ما سپری شده و اکنون به شام پیری نزدیک میشویم. شراب لذتها از دست رفته و در حال حاضر در حالتی از خماری به سر میبریم.
چون شمع آتشین دل، خود را چرا نسوزم؟ایام عیش رفته، شبهای تار مانده
هوش مصنوعی: چرا باید خودم را بسوزانم مانند شمعی که دلش آتشین است؟ روزهای خوش به پایان رسیده و شبهای تاریکی باقی ماندهاند.