تناجی
حزین لاهیجی

شمارهٔ ۳۱۱

تا شانه خشک دستم، بی زلف یار ماندهکارم زدست رفته ، دستم ز کار مانده
صبح جوانی ما، بگذشت و شام پیریستازکف شراب رفته، در سر خمار مانده
چون شمع آتشین دل، خود را چرا نسوزم؟ایام عیش رفته، شبهای تار مانده