بخش ۲۵ - حکایت
هوش مصنوعی: شاعر در این متن از تجربهی شبزندهداری و سحرگاه خود سخن میگوید. او به تنهایی در دشت نشسته و در اطرافش نورانی است، بهطوریکه شب تاریش به شب قدر تبدیل شده است. او با تعجب به جستجوی حقیقت میپردازد و تنها چراغی که میبیند، چراغ دلش است. در این حین، مصحف را از جیب خود بیرون میآورد و به کمک نور غیبی به خواندن میپردازد. حقپرست از خداوند میخواهد که کرامت را چگونه به دست آورده است. خداوند پاسخ میدهد که دنیا پر از انوار ذات اوست و این حیرت از فروغ است. شاعر به بیان این نکته میپردازد که او اهل کرامت نیست و تنها در تلاش برای روشن نگهداشتن دل و روح خود است. در انتهای شعر، شاعر آرزوی نور و روشنی برای دلی پر از عشق و معنویت دارد.
گذشتم به شب زنده داری سحرز صحرانشینان آن بوم و بر
هوش مصنوعی: در ساعات اولیه صبح، وقتی که دیگران هنوز در خواب بودند، به دوردستها و خطههای سرسبز آن دیار گذر کردم.
چو مجنون در آن دشت تنها نشیندر اطراف او بود روشن، زمین
هوش مصنوعی: مثل مجنون که در دشت تنها نشسته است، زمین در اطرافش روشن و پر نور است.
شب تار ازو لیلهٔ القدر بودفروزانتر از پرتو بدر بود
هوش مصنوعی: شب تار، شب قدر را مینمایاند که از نور ماه هم روشنتر است.
زهر جانبش تا دو صد گام رهتو گفتی که افتاده پرتو ز مَه
هوش مصنوعی: از سمت او تا دو صد قدم، نوری پخش شده است که گویی پرتوی از ماه بر زمین افتاده است.
در آن روشنی چون گرفتم قرارتفحص نمودم، یمین و یسار
هوش مصنوعی: در آن روشنی، وقتی آرامش پیدا کردم، شروع به بررسی و جستوجو در اطراف کردم.
شرار درخشان به سرمنزلشندیدم بغیر از چراغ دلش
هوش مصنوعی: من هیچ درخششی را در راه رسیدن به مقصد نیافتم، جز نور دل او.
برآوردم آنگاه مصحف ز جیببخواندم به امداد آن نور غیب
هوش مصنوعی: من مصحف را از جیبم بیرون آوردم و به یاری آن نور پنهان شروع به خواندن کردم.
تعجب کنان گفتم ای حق پرستچه سان آمدت این کرامت به دست؟
هوش مصنوعی: با شگفتی از او پرسیدم، ای پرستنده حق، چگونه این مقام و بخشش به دست تو رسید؟
بخندید و گفت ای سراپا شعورمن از ظلمتم در عجب، تو ز نور
هوش مصنوعی: او با لبخند گفت: من از تاریکی و ظلمت خود در شگفتم، تو که پر از نور هستی.
جهان جمله انوار ذات خداستتو را از فروغی تعجب چراست؟
هوش مصنوعی: تمامی جهان نور و روشنی وجود خداوند است، پس چرا از یک پرتو آن حیران شدهای؟
من اهل کرامت نیم ای شفیقنه سلطان بسطامیم نه شقیق
هوش مصنوعی: من فردی با کرامت نیستم، ای مهربان، نه مانند سلطان بسطام هستم و نه شقیق.
دودانگی به مزدوری اندوختمبه خاک کسی شمعی افروختم
هوش مصنوعی: من به خاطر دیگران، خود را در زحمت و سختی قرار دادم و در زیر سایه کسی، نور امیدی را روشن کردم.
از آن شب، شب تیرهام روز شدچراغ دلم، محفل افروز شد
هوش مصنوعی: از آن شب تاریک، زندگیام روشن شد و چراغ دلم روشنایی بخش محفلهای من گشت.
حزین، از شبت تیرگی دور باددلت زنده، خاکت پر از نور باد
هوش مصنوعی: ای حزین، امیدوارم شب تاریکت دور شود و دلت همیشه زنده و شاداب باشد، خاکت هم پر از نور و روشنایی گردد.
به بالین دل، شمع داغی ببرزیارتگهی را چراغی ببر
هوش مصنوعی: شمعی داغ و روشن را به کنار دل بیاور و چراغی برای زیارتگاه عشق به همراه داشته باش.