تناجی
نیر تبریزی

شمارهٔ ۲۰

زینهار ایدل از آن غمزه که شمشیر بدست استباحذر باش که از مست کسی طرف نبسته‌ست
کس چه سان از تو برد جان که زدنباله حشمتحشم ناز و فنون تا نگری دست بدست است
کام من از تو همین بس که بپای تو نهم سرکه مرا پایه ز اندازه بالای تو پست است
نیست از پیچش موی تو مرا روی رهائیکاین بلائی است ، که پابندِ من از روزِ الست است
پاس خوددار که در عهد تو هر خون که بریزدمردم از چشم تو بیند که خطا شیوه مست است
اینهمه حلقه و چین و گره و بند چه حاجتهرچه خواهی بکن ایزلف کست دست نبسته است
همه شب می نبرد خواب زاندیشه جهانراکآخر اینفتنه که برخواست کیش رأی نشست است
لَوحَش الله ، که نگاهِ کژَت از گوشهء ابرو،راست چون تیر کماندار رها کرده و شست است
نیر آخر کشدم غیرت آنخال که دانمخفته در کنج لبش چون مگس قندپرست است