شمارهٔ ۳۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و زخم دل خود سخن میگوید که ناشی از عشق و جدایی است. او از معشوق میخواهد که زلف خود را بگشاید و به او توجه کند، زیرا بدون محبت او، زندگی برایش غیرقابل تحمل شده است. شاعر به یادآوری لحظات و خاطرات شیرینی میپردازد که با معشوق داشته و اکنون آنها را گم کرده است. او از شعف و آرامشهایی که تنها با معشوق حاصل میشده، یاد میکند و غم و اندوه ناشی از جدایی را توصیف میکند. در نهایت، به بیان حسرت خود دربارهی عشق و دلبستگیاش میپردازد و شرح میدهد که چگونه روزها و شبها در فراق معشوق گذر کرده است.
صنما زخم دل از چاره اغیار گذشتزلف بگشا که دگر کار دل از کار گذشت
هوش مصنوعی: ای محبوب، زخم دل از تدبیر دیگران فراتر رفت. زلفت را بگشا که الان دل دیگر تدبیری ندارد.
ایصبا با مه ما گوی که بیمار غمتبی تو بیزار شد از زندگی زار گذشت
هوش مصنوعی: ای صبا، با ماه من بگو که این عاشق بیمار از غم تو، دیگر از زندگی خسته و بیزار شده است.
در دلم بود که اظهار کنم حالت عشقدید در آئینه و کارز اظهار گذشت
هوش مصنوعی: در دل من تمایل داشتم که عشق خود را بیان کنم، اما وقتی دیدم که عشق در آئینه نمایان است، از ابراز آن منصرف شدم.
باغبانا دگرم جانب گلزار مخوانآن تنعم که تو دیدی همه با یار گذشت
هوش مصنوعی: باغبان، دیگر مرا به سوی باغ گل نبر، زیرا آن لذتی که تو تجربه کردی، همهاش در کنار یارم گذشت.
بخدنگم زد و بگذشت چه فریاد کشمبر من اینجور و تغافل نه همین بار گذشت
هوش مصنوعی: مرا با خنجر زد و گذشت، حالا چه فریاد بزنم در حالی که او اینگونه بیتوجهی میکند؟ این تنها مورد نیست و بارها تکرار شده است.
دوش روزم بگذشت از نظر ، آن زلفِ سیاه،چه دهم شرح که بر من چه شب تار گذشت
هوش مصنوعی: دیروز روزم بدون اینکه ببینم گذشت، آن زلف سیاه که تو داری، چگونه بگویم که شب تار چه سختی برای من به همراه داشت.
ماجرا بین تو که دزدید دل آنخال سیاهروز روشن زمن و کار بانکار گذشت
هوش مصنوعی: ماجرایی پیش آمده که تو در روز روشن دل من را به نیرنگ دزدیدهای و این ماجرا از دست من خارج شده است.