شمارهٔ ۸۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به احساساتی عمیق و دردناک در مورد عشق و زیبایی میپردازد. او از اثرات نگاه و قدمهای محبوبش بر دل خونین و خستهاش سخن میگوید و آرزو میکند که کاش محبوب هرگز از نظرش دور نشود. شاعر همچنین به پیری و محدودیتهای آن اشاره میکند و از ناصح پیر میخواهد که از عشق جوانان دست برندارد. او از زندگی و رازهای عشق در طبیعت سخن میگوید و در نهایت به ناتوانی خود در برابر عشق و جذابیت معشوق اعتراف میکند. این شعر تصویری از درد و زیبایی عشق و همچنین حسرتهای ناشی از جدایی را به تصویر میکشد.
شانه هر دم که بر آن کاکل مشکین گذردوه چه گویم که چهها بر دل خونین گذرد
هوش مصنوعی: هر بار که مشغول شانه زدن به آن موهای مشکی هستم، نمیدانم چه رازها و احساسات تلخی در دل من موج میزند.
کاش یکسر هم بر چشم من آید ز خطاهر خدنگی که از آن ابروی پر چین گذرد
هوش مصنوعی: کاش هیچ چیزی که به چشمان من آسیب میزند، از آن ابروی زیبا و منحنی عبور نکند.
این دل و این تو که دست از سر خود برداردشه چو در کلبۀ رستائی مسکین گذرد
هوش مصنوعی: این دل و تو باید از هم جدا شوند، مانند زمانی که یک پادشاه به طور تصادفی از کنار یک کلبه فقیرانه عبور میکند.
منعم از عشق جوانان مکن ای ناصح پیربس قبیح است که پیری کهن از دین گذرد
هوش مصنوعی: ای نصیحتگر پیر، از عشق جوانان ممانعت نکن، زیرا بسیار ناپسند است که کسی که خود سالها در دین بوده، اکنون از آن فرار کند.
گه به کهسار گهی راز به صحرا گویمبو که ویسی ز خدا بر سر رامین گذرد
هوش مصنوعی: گاهی در کوهها و گاهی در دشتها با خود میگویم که آیا ممکن است ویسی از خدا بر سر رامین بگذرد؟
دیر ماندی بدم ای صبح سعادی بگذاردانۀ اشک من از خوشۀ پروین گذرد
هوش مصنوعی: ای صبح خوشبختی، خیلی دیر آمدی. بگذار اشکهای من از خوشه ستارههای پروین عبور کند.
تا نفس دارم از این درد بنالم حاشاخنک آن روز که جانانه به بالین گذرد
هوش مصنوعی: تا زمانی که نفس دارم، از این درد شکایت میکنم. چه خوب است آن روزی که محبوب به بالینم بیاید و جانم را بگیرد.
حور عین گر گذرد بر سرم از کوی بهشتنه من از دوست نه فرهاد ز شیرین گذرد
هوش مصنوعی: اگر حوری بهشتی از کنارم بگذرد، نه من به یاد دوست میافتم و نه فرهاد به یاد شیرین.
عاشق از حیرت وصلت سر و جان و دل و دینهمه در دست و نداند ز کدامین گذرد
هوش مصنوعی: عاشق در شگفتی از وصل به محبوب، تمام وجودش شامل جان، دل و ایمانش در اختیار اوست و نمیداند از کدام مسیر و راهی عبور کند.
چند گفتم به دل آن روز که او چشم گشودبس کن از قهقهه ای کبک که شاهین گذرد
هوش مصنوعی: در چندین نوبت به دل خود گفتم که وقتی او چشمش را گشود، دیگر از شادی و خندههای بیمورد دست بردارید، زیرا در آن لحظه پرندهای بزرگتر و خطرناکتر از کبک، یعنی شاهین، در حال نزدیک شدن است.
با چنین ساعد دلبند خصومت جهل استبگذارید که خون تا ز سر زین گذرد
هوش مصنوعی: با چنین یار و محبوبی، درگیری با نادانی و جهل بیفایده است. بگذارید که این مشکل تا زمانی که از سر بگذرد، ادامه پیدا کند.
مگر آن دل که بر او عشق ندارد نیّرسنگ باشد ز چنین لعبت سیمین گذرد
هوش مصنوعی: جز دلهایی که عشق را در خود ندارند، باقی دلها مانند سنگ هستند. در برابر زیبایی چنین معشوقهای، هیچکس نمیتواند بیتفاوت بماند.