شمارهٔ ۱۱۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و تمایلات انسانی است. شاعر از ساقی میخواهد که به او باده بدهد تا بتواند در دنیای عاشقانه غرق شود و از درد و رنجهایی که عشق به او تحمیل کرده رهایی یابد. او جراحتهای ناشی از عشق را نمیخواهد با منطقی خشک و فقهی درمان کند و به زیباییها و لذتهای عشق اشاره میکند. شاعر از زیبایی معشوق و عدم تواناییاش در تحمل جدایی و زخمهای ناشی از عشق سخن میگوید. در نهایت، او بر این باور است که هیچ چیز جز عشق و تجربیات عاشقانه نمیتواند زندگی را برای او معنا بدهد.
زنی چو آتش می ساقیا بخر من هوشمچنان بزن که بمحشر برند دوش بدوشم
هوش مصنوعی: زنی مثل آتش است؛ ای ساقی، مرا بخر. هوش و حال من را به گونهای پرورش بده که در روز محشر، توانایی مقابله با سختیها را داشته باشم و با دیگران همپا باشم.
برو فقیه فریبم مده بوعدۀ فردامرا صبوح چه حاجت چو مست باده دوشم
هوش مصنوعی: به خدا روزی وعده نده و فریبم نده، وقتی که من در حال مستی و لذت بادهام، دیگر چه نیازی به صبحگاه دارم؟
نه از حشیق چو صوفی در اهتمام عروجمنه از دوگانه چو زاهد در انتظار سروشم
هوش مصنوعی: من نه مانند صوفیان به عشق و دلبستگی به معشوق مشغول هستم، و نه همچون زاهدان در انتظار وصال محبوب به سر میبرم.
رهین عهد لبی دلکشم که تا لب کوثرلب پیاله نبوسم می دو ساله بنوشم
هوش مصنوعی: من به خاطر پیمانی که با لبهای دلربا بستهام، تصمیم دارم تا زمانی که از کوثر بخورم، لب پیاله را نبوسم و دو سال به نوشیدن ادامه دهم.
بدور روی تو تا دیدم آندو زلف مسلسلدگر حدیث حکیمان فرو نرفت بگوشم
هوش مصنوعی: وقتی به چهرهات نگاه کردم و آن دو زلف زیبا را دیدم، دیگر سخنان حکیمان در گوشم نرفت.
مگو خموش چرائی ز زخم خنجر قاتلچنان جراحت منکر نزد که من بخروشم
هوش مصنوعی: نگو چرا ساکت باشی، درد زخم خنجر قاتل را نمیتوان انکار کرد، چون من خود را به شدت میزنم.
چه فتنۀ بود ندانم حریق آتش وصلتکه سوخت جان و زخاکستر هنوز بجوشم
هوش مصنوعی: نمیدانم چه بلایی بر سرم آوردهای، آتش عشق تو آنقدر سوزاندهام که جانم را گرفته و هنوز از خاکستر آن شعلهورم.
تو خود که روی نپوشی طریق عدل نباشدملامت من مسکین که سر عشق بپوشم
هوش مصنوعی: اگر تو خود را پنهان نکنی، راه انصاف وجود نخواهد داشت. بنابراین، ملامت من که در عشق خود را پنهان میکنم، بیمورد است.
گرم به تیغ زنی بر نگردم از تو که یوسفبرایگان نخریدم که رایگان بفروشم
هوش مصنوعی: اگر تو با شمشیر ضربه بزنی، من از تو دور نخواهم شد، چون یوسف را برای تو با قیمت بالا خریدم و نمیتوانم آن را به رایگان بفروشم.
بگفتمش سخن مدعی ز گوش بدر کنبخنده گفت تو دانی که من سخن ننیوشم
هوش مصنوعی: به او گفتم که حرف های صاحب ادعا را از گوش خود دور کن، اما او با خنده پاسخ داد که تو خود میدانی من به این صحبتها گوش نمیدهم.
هزار قصه شنیدم ز لولیان شکر لببجز حدیث دهانت نماند هیچ بگوشم
هوش مصنوعی: بسیاری از داستانها و روایتها را از اهل عشق و محبت شنیدهام، اما هیچیک به زیبایی سخنان تو نیست و جز یاد آن لبهای شیرین تو، چیزی دیگر در گوشم نمیرسد.
بکو بشحنه سر راه من بلاوه نگیردکه نیست طاقت رفتن ز کوی باده فروشم
هوش مصنوعی: به کسی که در مسیر من قرار دارد بگو که فراتر از حد خود مداخله نکند، چرا که من تاب و توان رفتن از کوی شراب را ندارم.
چه حاجت است که نیرّ حدیث دل بتو گریدقیاس آتش سودا توان گرفت ز جوشم
هوش مصنوعی: نیازی به این نیست که قلب من برای تو شکوه کند؛ زیرا عشق و هیجان موجود در دل، مثل آتش است که از جوش و خروش برمیخیزد و خود را نمایان میکند.