شمارهٔ ۵۸ - دزد و قاضی
هوش مصنوعی: در این شعر، دزد و قاضی درباره دزدی و فساد گفتگو میکنند. قاضی از دزد میپرسد که چرا دزدی کرده است، و دزد پاسخ میدهد که دروغ و نفاق از دزدی بدتر است. او به قاضی انتقاد میکند و میگوید که خود نیز در واقع دزد است، چرا که بر خلاف عدالت عمل میکند و از قدرتش سوءاستفاده میکند. دزد به قاضی میفهماند که او (قاضی) با ظلم و فساد، حق و حقوق مردم را میگیرد و قضاوتش ناعادلانه است. در نهایت، دزد به فساد سیستم حکومتی و رفتاری که مردم را فریب میدهد، اشاره میکند و میگوید که دزدی در روز روشن، یعنی فساد مقامات، بدتر از دزدی در شب است. این گفتگو نشاندهنده تقابل بین عدالت و فساد در جامعه است.
برد دزدی را سوی قاضی عسسخلق بسیاری روان از پیش و پس
نگهبان شب ، دزدی را به سمت محکمه و نزد قاضی شهر میبرد و مردم بسیاری برای دیدن ماجرا ، جلوتر یا پشت سر آنها به سمت محکمه میرفتند.
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود ؟دزد گفت از مردم آزاری چه سود ؟
قاضی با دیدن دزد با خشم پرسید که چرا دزدی میکنی ؟ دزد پاسخ داد که تو چرا مردم آزاری میکنی ؟
گفت، بدکردار را بد کیفر استگفت، بدکار از منافق بهتر است
قاضی با عصبانیّت گفت: کار بد انجام دادهای و کیفر بدی در انتظار توست.دزدگفت: کار بد انجام دادن از ریاکاری بهتر است.(همه انسانهای بدکردار را میشناسند و دوری میکنند ، ولی انسان ریاکار را نمیشود شناخت)
گفت : هان ، بر گوی شغل خویشتنگفت، هستم همچو قاضی راهزن
قاضی مجدداً با صدای بلند پرسید: ای مرد بگو ببینم ، شغلت چیست ؟ دزد با بی خیالی پاسخ داد: من هم مثل قاضی شهر ، دزد هستم.
گفت، آن زرها که بردستی کجاست ؟گفت، در همیان تلبیس شماست
قاضی با خشم پرسید: بگو ببینم ، آن طلاهایی که دزدیدی را کجا مخفی کردی ؟ دزد گفت: قربان ، در جیب لباس شما.
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد ؟گفت، میدانیم و میدانی چه شد
قاضی با ناراحتی پرسید: ای مرد بگو بدانم ، شنیدم که یک جواهر گرانبها هم بوده است ، الآن آن گوهر گرانبها کجاست ؟دزد پاسخ داد:شما خودت بهتر میدانی کجاست ؟
گفت، پیش کیست آن روشن نگین ؟گفت، بیرون آر دست از آستین
قاضی فریاد زد: آن نگین زیبا را نزد چه کسی مخفی کرده ای ؟ دزد گفت: قربان ، اگر دست مبارک خودتان را نگاه کنید خواهید دید که آن نگین زیبا کجاست .
دزدی پنهان و پیدا، کار توستمال دزدی، جمله در انبار توست
دزد در ادامه ، رو به قاضی گفت: این شما هستید که هم مخفیانه و هم آشکارا دزدی میکنید و حق مردم را میخورید .
تو قلم بر حکم داور میبریمن ز دیوار و تو از در میبری
تو بعنوان قاضی شهر در احکام خداوند بزرگ هم دست میبری و به نفع خودت تغییرش میدهی . من مال دزدی را به سختی از دیوار میبرم و تو راحت جلوی چشم همه رشوه میگیری و دزدی میکنی .
حد به گردن داری و حد میزنیگر یکی باید زدن، صد میزنی
خودت را طرفدار و وکیل مردم نشان میدهی و مجازات تعیین میکنی و جایی که خداوند گفته یک ضربه شلاق ، تو صد ضربه شلاق تعیین میکنی.
میزنم گر من ره خلق، ای رفیقدر ره شرعی تو قطاع الطریق
ای قاضی ، اگر من در راه و بیراهه به اندازه نیازم دزدی میکنم ، در راه دین و شریعت ، تو خود دزد سرگردنه هستی.
میبرم من جامهٔ درویش عورتو ربا و رشوه میگیری به زور
شاید من لباس از تن آدم بیچاره ای هم دزدیده باشم ، ولی تو که با ضرب و زور از مردم رشوه میگیری تا کارشان را انجام دهی .
دست من بستی برای یک گلیمخود گرفتی خانه از دست یتیم
بخاطر یک گلیم ناچیز مرا دستگیر و زندانی کردی ، آنوقت خودت خانه یتیم و طفل کوچک و خردسال را به نفع خودت توقیف کردی.
من ربودم موزه و طشت و نمدتو سیهدل مدرک و حکم و سند
ای قاضی سیاه دل ، من اگر وسایل ناچیزی مثل تشت و نمد را دزدیدم ، تو تمام اسناد و مدارک مهم را نابود کردی که دستت رو نشود.
دزد جاهل، گر یکی ابریق برددزد عارف، دفتر تحقیق برد
من یک دزد بیسواد هستم ، نهایتاً کوزه ای هم دزدیدم ، تو که باسواد و دانا هستی ، تمام بیت المال را دزدیده ای.
دیدههای عقل، گر بینا شوندخود فروشان زودتر رسوا شوند
اگر مردم زودتر عقل خود را به کار بیندازند و کارهای شما و امثال شما را ببینند ، شما هم زودتر در چشم مردم رسوا خواهید شد.
دزد زر بستند و دزد دین رهیدشحنه ما را دید و قاضی را ندید
مرا بخاطر دزدی مال دنیا دستگیر و زندانی کردی و خودت داری دین و ایمان مردم را میدزدی. چطور است کسی دزدی تو را نمیبیند ؟
من براه خود ندیدم چاه راتو بدیدی، کج نکردی راه را ؟
من چاهی را که در این مسیر جلوی پایم بود را ندیدم ؛تو ای قاضی دانا ، با اینکه دیدی چه پرتگاهی سرراهت است با اینحال حتی مسیر خودت را اصلاح نکردی ؟
میزدی خود، پشت پا بر راستیراستی از دیگران میخواستی
از همه مردم میخواهی که صادق و راستگو باشند ، آنگاه خودت با همه ناصادقی میکنی و دروغ میگویی.
دیگر ای گندم نمای جو فروشبا ردای عُجب، عیب خود مپوش
ای آدم بی ارزش که با چند لباس به ظاهر خود را بزرگ نشان میدهی ، دیگر اینقدر با غرور و تکبّر سعی نکن معایب خود را بپوشانی .
چیرهدستان میربایند آنچه هستمیبُرَند آنگه ز دزد کاه، دست
شما که دزد ماهری هستی ، همه چیز را میدزدی و آنگاه حکم به قطع دست یک دزد بیچاره میدهی ؟
در دل ما حرص، آلایش فزودنیت پاکان چرا آلوده بود
بر فرض که من بخاطر حرص و طمع دزدی میکردم ، تو که خود را انسان خوب و پاکی میدانی چرا دزدی میکردی ؟
دزد اگر شب، گرم یغما کردن استدزدی حکام، روز روشن است
دزد بیچاره اگر در تاریکی شب برای دزدی میرود ، تو که در روز روشن حق مردم را میخوری.
حاجت ار ما را ز راه راست برددیو، قاضی را به هرجا خواست برد
من از روی بیچارگی مجبور به دزدی شدم ، تو که همه چیز داشتی و قاضی هستی چرا اختیار خودت را به دست دیو نَفْسِ خودت دادی ؟