شمارهٔ ۳۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تجارب و احساسات عمیق خود درباره عشق و خیالاتش صحبت میکند. او به وادی حیرت و شک رفت و دل و دینش را در بازی عشق باخت. از شادی و عشرت بیخبر است و تنها با غم و اندوه سر میکند. نشان و نشانهای از خود ندارد، زیرا در غم ذوب شده است. او به عشق وفادار است و هرگز از کوی محبوبش دور نمیشود. در نهایت، او از وضعیت مالی و دنیوی خود شکایت دارد، اما به داشتههای خود قناعت میکند و از عشق به عنوان گنجی باارزش یاد میکند.
تا رایت عشق افراخته امدر وادی حیرت تاخته ام
هوش مصنوعی: من برای عشق خود پرچم برافراشتهام و در مسیری پر از سردرگمی و شگفتی قدم گذاشتهام.
هنگام قمار نظر بازییکجا دل و دین را باخته ام
هوش مصنوعی: در حین بازی قمار، به طرز عجیبی هم قلب و هم اعتقاداتم را باختهام.
از عشرت و شادی بی خبرمتا با غم دل پردخته ام
هوش مصنوعی: من از لذت و خوشی بیخبرم، زیرا با غم دل دستوپنجه نرم میکنم.
از من نه عجب گر نیست نشاندر بوتۀ غم بگداخته ام
هوش مصنوعی: غیرعادی نیست که از من نشانی نبینید، چون در میان درد و غم، سخت دچار شدهام.
حاشا که ز کوی تو پای کشمجز کوی ترا نشناخته ام
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانم از راه تو دور شوم، زیرا جز تو هیچکس را نمیشناسم.
یک نکته ز عشق اندوخته اموز کف دو جهان انداخته ام
هوش مصنوعی: من یک نکته مهم درباره عشق یاد گرفتهام و تمام مشغلههای دنیوی را رها کردهام.
گز مفتقرم از دولت عشقبا گنج قناعت ساخته ام
هوش مصنوعی: من با عشق، حتی با داشتن کمبودهایم، به زندگی قناعت کردهام و از کمبودهایم ناراحت نیستم.