شمارهٔ ۲۲۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از دوستش میپرسد که چرا او را فراموش کرده و با حسودان رابطه برقرار کرده است. او به یاد میآورد که چگونه محبوبش با ابروی کمانیاش دل او را نشانه گرفته و او را در منگنه قرار داده است. شاعر از وفاداری دوستش گلهمند است و به او یادآوری میکند که انتظار داشته وفادار بماند، نه اینکه به حسودان بپیوندد. در پایان، او به کمبود یاران وفادار اشاره میکند و حسرتی از فقدان عشق و وفا را ابراز میکند.
بازم ای دوست چرا از نظر انداخته ایبا حسودان من دلشده پرداخته ای
هوش مصنوعی: دوباره، ای دوست، چرا مرا فراموشت کردهای و با حسودان به کارهای دلخوشی مشغول شدهای؟
چه شد آن ترک جفاکیش کمان ابرو بازکه دلم را سپر تیر بلا ساخته
هوش مصنوعی: چرا آن دختر با ابروهای کمانی دیگر جفا نمیکند؟ دل من را مثل سپری در برابر تیرهای سختی ساخته است.
با حسودان بداندیش چه ورزی یاریقدر یاران نکوکیش چه نشناخته ای
هوش مصنوعی: با افراد حسود و بدخواه چه کاری میتوانی داشته باشی؟ آیا ارزش دوستان خوب را نمیشناسی؟
شرط یاری و وفاداریت این بود مگرکه بقصد دل من تیغ جفا آخته ای
هوش مصنوعی: شرط وفاداری و کمک تو این بود که اگر نخواهی به دل من آسیب بزنی، شمشیر نیرنگ را برکشیدهای.
پرده در باز غم عشق ز من قلب روانلیکن ای دوست چه حاصل که وفا باخته ای
هوش مصنوعی: پرده کنار رفته و غم عشق در دل من جاری است، اما ای دوست، چه فایده دارد وقتی که وفا را از دست دادهای؟
من نگویم که گرفتار کمند تو کم اندلیک مثل چو من خسته کم انداخته ای
هوش مصنوعی: من نمیگویم که اسیر دام تو کم هستند، ولی مانند من که خسته و ناتوان هستم، خیلی کم هستند.