غزل شمارهٔ ۱۳۴
هوش مصنوعی: این شعر از عطار نیشابوری درباره عشق و دلتنگی ناشی از جدایی و بیپاسخی معشوق است. شاعر بیان میکند که دلش از تشنگی عشق سوخته و آرزو دارد تا معشوق را در خواب ببیند. او به تشنگی و بیپاسخی اشاره میکند و میگوید که به رغم دادن امید و انتظار، هیچ ارتباطی از سوی معشوق دریافت نکرده است. در ادامه، شاعر به بیحالی و بیخودی دل اشاره میکند که به خاطر جدایی از معشوق مست و حیران شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق حقیقی خود را جز در خرابی و از دست دادن نمیتواند بیابد و هجرانی که کشیده، به نوعی او را به درک عمیقتری از عشق و هستی رهنمون کرده است.
بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافتمست می عشق شد، وز تو شرابی نیافت
هوش مصنوعی: دل به قدری تشنه شده که به خاطرش سوخته، اما از لب تو آبی نتوانسته بنوشد. به همین خاطر در عشق مست شده و نتوانسته از تو نوشیدنی پیدا کند.
داشتم امید آنک بو که درآیی به خوابعمر شد و دل ز هجر خون شد و خوابی نیافت
تمام عمر را در این امید بودم که بهخوابم بیایی، اما عمر گذشت و دل از دوری تو پرغم است و خواب و آرامشی ندارد.
تشنهٔ وصل تو دل چون به درت کرد رویماند به در حلقهوار وز درت آبی نیافت
تشنه عشق تو برای دیدارت بهسوی تو آمد اما مثل حلقه در پشت در ماند و همچنان تشنهاست.
دل ز تو بیهوش شد دیده برو زد گلابزانکه به از آب چشم دیده گلابی نیافت
دل از تو بیهوش شد و چشمها بر چهره او اشک گلاب زدند تا که بههوش بیاید زیرا گلابی بهتر از اشک چشم نیافت. (برای بهوش آوردن آدمی که ضعف کرده از گلابپاشیدن بر چهره او استفاده میشود)
چند زند بر نمک یار دلم گوییابه ز دل عاشقان هیچ کبابی نیافت
هوش مصنوعی: مدتهاست که به خاطر درد و غم عشق دلم در رنج و ناراحتی است، اما میدانم که هیچ چیزی به بدی دل عاشقان نمیتواند باشد.
دل چو ز نومیدیت زود فرو شد به خودخود ز میان برگرفت هیچ نقابی نیافت
هوش مصنوعی: دل وقتی که از ناامیدی به زودی به درون خود بازگشت، هیچ پوششی پیدا نکرد و همه چیز را عریان و بیپرده دید.
گفتمش آخر چه شد کاین دل من روز و شبسوی تو آواز داد وز تو خطابی نیافت
هوش مصنوعی: به او گفتم، آخر چه بر سر من آمد که دل من روز و شب تنها نام تو را صدا میزند و از تو هیچ پیامی نمیگیرد.
گفت مرا خواندهای لیک نه از جان و دلهر که ز جانم نخواند هیچ جوابی نیافت
هوش مصنوعی: گفتهای که به من توجه کردهای، اما این توجه از صمیم قلب نیست. هر کسی که از جان و دل به من نپردازد، هیچ پاسخی نخواهد گرفت.
در ره ما هر که را سایهٔ او پیش اوستاز تف خورشید عشق تابش و تابی نیافت
هوش مصنوعی: در مسیر ما، هر کسی که سایهاش در برابر ما قرار دارد، از نور خورشید عشق نتوانسته تاب و روشنی دریافت کند.
گر تو خرابی ز عشق جان تو آباد شدزانکه کسی گنج عشق جز به خرابی نیافت
هوش مصنوعی: اگر تو دلت با عشق خراب شده باشد، روح تو دوباره زنده و آباد شده است؛ چون هیچکس به گنج عشق دست نیافته مگر اینکه ابتدا راهی پر از دشواری و ویرانی را طی کرده باشد.
تا دل عطار دید هستی خود را حجابرهزن خود شد مقیم تا که حجابی نیافت
دل عطار وقتیکه دید هستی او حجاب اوست پس برای همیشه رهزن خود شد تا که حجابی نیافت.