غزل شمارهٔ ۷۷۰
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر تأملات عطار در مورد رنجها و دردهای انسانی است. او به شخصی اشاره میکند که در جستجوی آرامش و حقیقت بوده اما هرگز به مقصد نرسیده و در حالی که به نامها و ظواهر قانع شده، از معنای واقعی زندگی غافل مانده است. عطار به این فرد هشدار میدهد که حتی با فداکاری و تلاش زیاد، اگر سپس به درون خود نپردازد، به حقیقت نخواهد رسید. او همچنین دربارهٔ فریبندگی نفس و بیفایده بودن تلاشها بدون شناخت واقعی میگوید. در نهایت، عطار ابراز تأسف میکند که فرد به جای دستیابی به حقیقت، تنها در غم و درد زندگی خود غوطهور مانده است.
ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدیرنج جهان کشیدی گنج جهان ندیدی
هوش مصنوعی: ای کسی که هیچ کجا آرامشی برای جانت نیافتی و زحمت و رنج دنیا را متحمل شدی اما هیچ گنج و نعمتی از این دنیا را ندیدی.
هرچند جهد کردی کاری به سر نبردیچندان که پیش رفتی ره را کران ندیدی
هوش مصنوعی: با وجود تمام تلاشی که کردی، نتوانستی به نتیجهای خوب برسی و هر چه بیشتر پیش رفتی، بیشتر متوجه شدی که راهی که در آن هستی پایان ندارد.
زان گوهری که گردون از عشق اوست گردانقانع شدی به نامی اما نشان ندیدی
هوش مصنوعی: از آن گوهر باارزشی که آسمان به خاطر عشق او به گردش درآمد، تو فقط به نام آن قانع شدهای، اما هیچ نشانی از خود او ندیدی.
مرد شنو چه باشی مردانه رو سخن دانچه حاصل از شنیدن چون در عیان ندیدی
هوش مصنوعی: ای مرد، مردانه صحبت کن و بدان که شنیدن چه فایدهای دارد وقتی آنچه را باید ببینی، ندیدهای.
میدان که روز معنی بیرون پرده مانیگر در درون پرده خود را نهان ندیدی
هوش مصنوعی: بدان که روزی میرسد که معنای واقعی تو آشکار میشود، اگر در درون خود نتوانستی وجودت را پنهان کنی.
آن نافهای که جستی هم با تو در گلیم استتو از سیه گلیمی بویی از آن ندیدی
هوش مصنوعی: آن گلیمی که تو با آن در ارتباطی، بویی از زیباییهای آن نمیگیری چون خود در تاریکی و بیخبر از آن هستی.
گر جان بر او فشانی صد جان عوض ستانیبر جان مگرد چندین انگار جان ندیدی
هوش مصنوعی: اگر جان خود را برای او فدای کنی، هزاران جان به جای او خواهی گرفت. پس بر خودت سخت نگیر و گمان نکن که جان را نمیشناسی.
عمری بپروریدی این نفس سگ صفت راچه سود چون ز مکرش یکدم امان ندیدی
هوش مصنوعی: تو تمام عمر خود را صرف پرورش این نفس کردهای که مانند سگ است، ولی چه فایده دارد وقتی هیچگاه از مکر و فریب آن حتی یک لحظه آسوده نبودهای؟
نا آزموده گفتی هستم چنان که بایدلیکن چو آزمودی هرگز چنان ندیدی
هوش مصنوعی: تو فکر میکنی که من همانطور که باید هستم، اما وقتی که امتحانم کردی، هرگز چنین چیزی ندیدیو احساس کردی.
افسوس میخورم من کافسوس خوارهای راجز همنفس نگفتی جز مهربان ندیدی
هوش مصنوعی: متأسفم که من کسی را جز دوستان نزدیک و مهربان نمیشناسم و از این وضعیت بسیار ناراحتم.
تو مرغ بام عرشی در قعر چاه ماندههم در زمین بمردی هم آسمان ندیدی
هوش مصنوعی: تو مانند پرندهای هستی که باید در آسمان پرواز کند، اما به دلیل قرار گرفتن در عمق چاه، نه تنها در زمین به زندگی خود ادامه دادهای، بلکه هرگز نتوانستهای آسمان را ببینی.
آخر چو شیر مردان بر پر ز چاه و رفتیانگار نفس سگ را در خاکدان ندیدی
هوش مصنوعی: در نهایت، هنگامی که همچون شیرانی دلیر از چاه بالا رفتی، به نظر میرسد هیچگاه نفسی از سگ را در گودال ندیدی.
دل را به باد دادی وانگه به کام این سگیکپاره نان نخوردی یک استخوان ندیدی
هوش مصنوعی: دل خود را بر باد کردی و در عوض به این سگ دیگر یک تکه نان هم ندادید و حتی نتوانستی یک استخوان هم به او بدهی.
عطار در غم خود عمرت به آخر آمدچه سود کز غم خود غیر از زیان ندیدی
هوش مصنوعی: عطار در این بیت میگوید که عمر تو در غم و اندوه سپری شده و هیچ سودی از این غم نبردهای، جز خسارت و ضرر. به عبارتی، او به حالتی اشاره میکند که افراد با غم و غصه زندگی میکنند و در پایان زندگی متوجه میشوند که هیچ فایدهای از آن نبردهاند.