غزل شمارهٔ ۷۸۲
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد و غم ناشی از آن است. شاعر به محبوب خود که جان اوست، اشاره کرده و از احساسات عمیقش نسبت به او صحبت میکند. او از این که محبوبش از او دور است و با دیگران نمینشیند، ابراز ناامیدی کرده و بر سرنوشت عاشقانی که برای عشق او به جان خود میزنند، تأمل میکند. شاعر از محبوب میخواهد که از خیالاتش بیرون بیاید و اجازه دهد عشقشان به حقیقت بپیوندد. در پایان، تأکید میکند که برای عشق محبوبش، تمام وجودش را نثار کرده و هیچ چیز دیگری در این رابطه ارزش ندارد.
چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزیتو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی
هوش مصنوعی: چه عجیب است که کسی مثل تو را نشناسم، مگر اینکه تو جان منی که به اندازه جانم عزیز هستی.
ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگزز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی
هوش مصنوعی: ای جانم، از کجا باید دنبالت بگردم؟ هیچکس هرگز نتوانسته تو را پیدا کند. میخواهم تو را داشته باشم، اما نمیتوانی با کسی دیگر بنشینی و راه بروی.
تن و جان برفته از هش ز تو تا تو خود چه گنجیدل و دین بمانده واله ز تو تا تو خود چه چیزی
هوش مصنوعی: بدن و روح از یاد تو رفتهاند، حالا تو چه گنجی از دل و دین برای من باقی گذاشتهای؟ ناگهان حیران و بیخبر از تو هستم، حالا تو چه چیزی برای من داری؟
بنگر که چند عاشق ز تو خفتهاند در خونز کمال غیرت خود تو هنوز می ستیزی
هوش مصنوعی: نگاه کن که چندین عاشق به خاطر عشق تو در درد و رنج به خواب رفتهاند، اما تو هنوز از سر غیرت و محبت با آنها درگیر هستی و نمیگذاری که آرامش یابند.
چه کشی مرا که من خود ز غم تو کشته گردمچو منی بدان نیرزد که تو خون من بریزی
هوش مصنوعی: چه بر من میآوری که من به خاطر غم تو، جان خود را از دست دادهام. شخصی همچون من، ارزش ندارد که تو خون مرا بریزی.
چو ز زلف خود شکنجی به میان ما فکندیبه میان در آی آخر ز میان چه میگریزی
هوش مصنوعی: وقتی با زلف خود دلبری و زیبایی به ما جذبه میزنی، چرا از ما دور میشوی و به میان نمیآیی؟
چو نیافت جان عطار اثری ز ذوق عشقتبفروخت ز اشتیاقت ز دل آتش غریزی
هوش مصنوعی: وقتی عطار به عشق تو هیچ اثری نیافت، به خاطر اشتیاقی که داشت، دلش را به آتش سوزان بدیع فروخت.