تناجی
عطار نیشابوری

حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت

گفت: چون اسکندر آن صاحب قبولخواستی جایی فرستادن رسول
چون رسد آخر خود آن شاه جهانجامه پوشیدی و خود رفتی نهان
پس بگفتی آنچ کس نشنوده استگفتی: «اسکندر چنین فرموده است»
در همه عالم نمی‌دانست کسکین رسول اسکندر است آن جا و بس
هیچ کس چون چشم اسکندر نداشتگر چه گفت «اسکندرم»، باور نداشت
هست راهی سوی هر دل شاه رالیک ره نبود دل گمراه را
گر برون خانه شه بیگانه بودغم مخور چون در درون هم‌خانه بود