حکایت دیوانهای که در کوهسار با پلنگان انس کرده بود
هوش مصنوعی: این شعر درباره مجنونی است که در کوهستان زندگی میکند و با پلنگان دوستی دارد. او در برخی اوقات حالتی عجیب و درونی پیدا میکند که باعث میشود به عمق وجود خود برود و از دنیا فاصله بگیرد. او به مدت بیست روز از صبح تا شام در حال رقص و شادی است و پیغامش این است که تنها هست و هیچ نگرانی ندارد. در این حالت، او به این نتیجه میرسد که اگر کسی دلش را به دوستش بسپارد، از زندگی و هستی خوشحال خواهد شد و میتواند از غم و اندوه رهایی یابد. در نهایت، او تاکید میکند که شادی واقعی باید از دوستی ناشی شود و نباید هیچ محدودیتی بر شادی خود بگذارد.
بود مجنونی عجب در کوه ساربا پلنگان روز و شب کرده قرار
هوش مصنوعی: در کوهستان، مجنونی وجود داشت که با پلنگها زندگی میکرد و روزها و شبها در کنار آنها به آرامش میگذرانید.
گاه گاهش حالتی پیدا شدیگم شدی در خود کسی کانجا شدی
هوش مصنوعی: گاهی اوقات حالت طوری میشود که در خودت گم میشوی و نمیدانی دقیقاً کجا هستی.
بیست روز آن حالتش برداشتیحالت او حال دیگر داشتی
هوش مصنوعی: بیست روز حالت او را نداشتید و حال او برایتان تغییر کرده بود.
بیست روز از صبح دم تا وقت شامرقص میکردی و برگفتی مدام
هوش مصنوعی: به مدت بیست روز از سپیدهدم تا غروب، تو بیوقفه میرقصیدی و این کار را مدام تکرار میکردی.
هر دو تنهاییم و هیچ انبوه نهای همه شادی و هیچ اندوه نه
هوش مصنوعی: ما هر دو در تنهایی به سر میبریم و هیچ چیزی بر ما انباشته نیست. تو تمام شادی هستی و من هیچ اندوهی ندارم.
گر بمیرد هر که را با اوست دلدل بدو ده دوست دارد دوست دل
هوش مصنوعی: اگر کسی که به او عشق میورزد بمیرد، باید دلش را به کسی بسپارد که دوستیاش را دارد و به او عشق میورزد.
هرک از هستی او دلشاد گشتمحو از هستی شد و آزاد گشت
هوش مصنوعی: هر کسی که از وجود او خوشحال و شاداب شد، از وجود خود محو گردید و رهایی پیدا کرد.
شادی جاوید کن از دوست توتا نگنجی همچو گل در پوست تو
هوش مصنوعی: دوست تو را طوری شاد کن که هیچ چیز بزرگ و نامتعارفی نتواند در وجود تو جا بگیرد.