(۶) حکایت خواجۀ جندی با سگ
هوش مصنوعی: این شعر درباره گفتوگویی میان یک خواجه و مریدانش است که از او میپرسند چرا از سگی نمیترسد. مریدان، خواجه را تهدید میکنند و میخواهند او را آسیب برسانند. خواجه اما با آرامش پاسخ میدهد و به آنها یادآوری میکند که تقدیر چنین است و او از سگی که در افکار و عمل خوبتر است نمیترسد. او میگوید که حتی اگر از اوباش ایمان نداشته باشد، تنها میخواهد به حقیقت پایبند باشد و برتری انسان به ایمان و رفتار اوست نه به صورت هزاران مویی که همچون سگ باشد. در نهایت، خواجه بر این نکته تأکید میکند که حتی اگر موقعیتها متفاوت باشد، باید به درست بودن رفتار و ایمان خود پایبند بمانیم.
یکی از خواجهٔ جُندی بپرسیدکه تو به یا سگی وز کس نترسید
هوش مصنوعی: یک نفر از یک شخص بانفوذ پرسید که آیا تو از کسی یا سگی نمیترسی؟
مریدانش دویدند آشکارهکه تا آنجا کنندش پاره پاره
هوش مصنوعی: پیروانش به شدت و آشکارا دویدند تا او را از هم دریده و تکهتکه کنند.
بیک ره منع کرد آن جمله را پیربدو گفتا نَیَم آگه ز تقدیر
هوش مصنوعی: سالمند به آنها گفت که نمیدانید سرنوشت شما چه چیزی را رقم خواهد زد و به شما اجازه نمیدهد در مسیر خاصی حرکت کنید.
نشد معلومم ای جان پدر حالجوابت چون توان آورد در قال
هوش مصنوعی: ای جانم، هنوز نتوانستهام بفهمم که چطور میتوانم به تو پاسخ دهم.
گر از اوباش راه ایمان برم منتوانم گفت کز سگ بهترم من
هوش مصنوعی: اگر مسیر ایمان را از دست اوباش بروم، میتوانم بگویم که از سگ بهترم.
وگر ایمان نخواهم بُرد از اوباشچو موئی بود می از سگ من ای کاش
هوش مصنوعی: اگر نتوانم از دست این افراد بیفرهنگ و پست ایمان به دست بیاورم، پس بهتر است که حتی یک مو از بدن سگ من هم، شراب باشد.
چو پرده بر نیفتادست از پیشمنه بر سگ بموئی منّت از خویش
هوش مصنوعی: وقتی پردهای کنار میرود و حقیقت روشن میشود، دیگر لازم نیست برای کسی که رفتار خوبی ندارد، نگران باشی و از او طلبکار باشی.
که گر سگ را میان خاک راهستولیکن با تو از یک جایگاهست
هوش مصنوعی: اگرچه سگ در میان خاک و زمین قرار دارد، اما با تو از یک جایگاه و رتبه برابر است.