(۶) حکایت بهلول
هوش مصنوعی: در این شعر، داستان بهلول بغداد، فردی مجنون و عارف است، روایت میشود. بهلول در راه با سنگهایی که کودکان به او میزدند، آسیب میبیند و برای خلاصی از آنها به بصره میرود. در بصره، او در کنار بدن یک کشته خوابش میبرد و وقتی بیدار میشود، مردم او را به عنوان قتلی میشناسند. او به اشتباه دستگیر میشود و مقاماتی او را به اعدام تهدید میکنند. بهلول سعی میکند بیگناهی خود را ثابت کند و به جای جوابگویی به اتهام قتل، از خداوند درخواست میکند تا به این وضعیت رسیدگی کند. در نهایت، او با شجاعت چالشهایش را مطرح میکند و در پی اتهاماتی که به او زده شده است، عذرخواهی میکند و به دفاع از جان دیگران میپردازد. داستان به ما پیامی از تلاش برای فهم و درک حقیقت در برابر نادرستیها و قضاوتهای ناعادلانه میدهد.
مگر شوریده دل بهلول بغدادز دست کودکان آمد بفریاد
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که بهلول بغداد از دست بچهها دردمند و نگران شده باشد و ندا بدهد؟
پیاپی سنگ میانداختندشز هر سوئی بتگ میتاختندش
هوش مصنوعی: به طور مداوم به او سنگ میزدند و از هر طرف به او حمله میکردند.
چو عاجز گشت سنگی خرد از راهبایشان داد وخواهش کرد آنگاه
هوش مصنوعی: وقتی که سنگ از دست انسانها ناتوان و خسته شد، به آنها درخواست و خواهش کرد.
که زین سان خرد اندازید سنگمز سنگ مه مگردانید لنگم
هوش مصنوعی: به این صورت میتوان این جمله را بیان کرد: شما با چنین رفتارهایی عاقلانه رفتار نمیکنید و من را دچار مشکل میکنید. سنگین و سنگ صبورید، اما از طرف دیگر، از دوری و تنهایی آزار میبینید.
که گر پایم شود از سنگ خستهنمازم دست ندهد جز نشسته
هوش مصنوعی: اگر پابرهنه و خسته از سنگ و سختیها شوم، نمازم را ترک نخواهم کرد و فقط نشسته میخوانم.
چو سنگی سختش آخر کارگر شددلش ازدرد آن زیر و زبر شد
هوش مصنوعی: دل او به سبب دردهای فراوان سخت و بیاحساس شده بود، اما در نهایت این سختی و سنگینی چنان تأثیری بر او گذاشت که احساساتش زیر و زبر شد و دیگر نمیتوانست این درد را تحمل کند.
چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگکه خونین شد ز درد او دل سنگ
هوش مصنوعی: خون آنقدر از دل رنجور و ناراحت آمده که حتی دل سنگی هم از درد او به شدت متاثر و خونین شده است.
برای آنکه تا برهد ازیشانبه بصره رفت لنگان و پریشان
هوش مصنوعی: برای اینکه از میان آنها فرار کند، به سمت بصره رفت و در حالی که بیمار و ناامید بود، قدم برمیداشت.
رسید القصّه در بصره شبانگاهبرای خواب یکسو رفت از راه
هوش مصنوعی: در شب، جوانی به بصره رسید و به سمت خوابگاه خود رفت.
بکُنجی درشد آنجا کشتهٔ بودمیان خاک و خون آغشتهٔ بود
هوش مصنوعی: در گوشهای، کشتهای دیده میشود که در خاک و خون غوطهور است.
نمیدانست شد با کُشته در خوابهمه جامه زخونش گشت غرقاب
هوش مصنوعی: او نمیدانست که در خواب، مانند کسی که کشته شده، تمام لباسهایش به خون آغشته شده و در حال غرق شدن است.
چو دیگر روز خلق آمد پدیداربدیدند اوفتاده کشتهٔ زار
هوش مصنوعی: در روز دیگری، زمانی که مردم به دنیا آمدند و به تماشا پرداختند، دیدند که کسی به شدت زخمی و کشته شده روی زمین افتاده است.
برش بهلول را دیدند بر پایبخون آغشته کرده جامه و جای
هوش مصنوعی: بهلول را دیدند که لباسش به خون آغشته شده و او بر پا ایستاده است.
چنین کردند حکم آنگه بیکبارکه بهلول ای عجب کردست این کار
هوش مصنوعی: در یک موقعیت خاص، تصمیمی گرفته شد که باعث تعجب بهلول شد و او amazed از این کار شد.
بدو گفتند ای سگ از کجائیکه در تو می نه بینیم آشنائی
هوش مصنوعی: به او گفتند ای سگ، از کجا آمدهای که ما در تو نشانهای از آشنایی نمیبینیم؟
من از بغداد گفت اینجا رسیدمبر این کُشته خفتم و آرمیدم
هوش مصنوعی: من از بغداد آمدهام و در اینجا به این سرزمین مرده پا گذاشتهام و آرامیدهام.
مرا ازکُشته روشن گشت آنگاهکه روشن گشت عالم از سحرگاه
هوش مصنوعی: من از مرگ خود آگاه شدم زمانی که جهان در روشنایی صبحگاه به روشنی درآمد.
بدو گفتند کز بغداد شبدیزبه بصره تاختی از بهر خون ریز
هوش مصنوعی: به او گفتند که تو از بغداد با شتاب به بصره رفتی تا انتقام خون کسی را بگیری.
دو دستش سخت بر بستند و بُردندبزندان بان بی شفقت سپردند
هوش مصنوعی: دستهای او را محکم بستند و به زندان بردند و بدون هیچ رحم و مروتی به او سپردند.
بدل میگفت بهلول جگر سوزکه هان ای دل چه خواهی کرد امروز
هوش مصنوعی: بهلول با دلسوزی به خود میگفت: ای دل، امروز چه کاری میخواهی انجام دهی؟
ز سنگ کودکان بگریختی توولی اینجا بخون آویختی تو
هوش مصنوعی: تو از سنگِ بچهها فرار کردی، اما حالا اینجا به خون آویختهای.
ببغدادت اگر تسلیم بودیببصره کی بجانت بیم بودی
هوش مصنوعی: اگر تو در برابر اتفاقات و مشکلات تسلیم میشدی، آیا از جانت در بصره ترسی داشتی؟
بآخر شاه را کردند آگاهبزاری کُشتن آمد امر از شاه
هوش مصنوعی: در نهایت خبر به شاه رسید که دستور قتل صادر شده است.
چو زیر دار بردند آن زمانشنهاد آن مرد ظالم نردبانش
هوش مصنوعی: زمانی که آن مرد ظالم را به زیر دار بردند، نردبانی که برای بالا رفتن استفاده میکرد، گذاشتند.
رسن در حلق او چون خواست افکندبه بالا کرد سرسوی خداوند
هوش مصنوعی: زمانی که او را با رشتهای در گردن گرفتند و میخواستند او را بالا بکشند، او سرش را به سمت خداوند بلند کرد.
بزیر لب بگفت آنگاه رازیبجست از گوشهٔ زین پاک بازی
هوش مصنوعی: او به آرامی صحبت کرد و سپس رازی را از گوشهٔ زین پاک فاش کرد.
فغان دربست و گفت او بیگناهستمنش کُشتم مرا کُشتن براهست
هوش مصنوعی: فریاد و نالهای بلند و بیوقفه، به خاطر بیگناهی او بر پا کردهام. من به او آسیب زدم و حالا او را کشتهام.
چنین باری کنون می بر نتابمبیک گردن دو خون میبرنتابم
هوش مصنوعی: همین حالا این بار سنگین را دیگر نمیتوانم تحمل کنم، حتی با وجود اینکه دو گردن خون نیز بر دوش دارم.
ببردند آن دو تن را تا بر شاهوزیر شاه حاضر بود آنگاه
هوش مصنوعی: آن دو نفر را به حضور شاه بردند، جایی که وزیر شاه هم حضور داشت.
شه بصره ز دیری گاه میخواستکه با بهلول بنشیند دمی راست
هوش مصنوعی: خلیفه بصره از مدتها پیش تمایل داشت که مدتی را با بهلول، مردی صاحب نظر و عاقل، سپری کند و با او گفتوگو کند.
بروی او بسی بود آرزویشولی هرگز ندیده بود رویش
هوش مصنوعی: او همیشه آرزوی دیدن او را داشت، اما هرگز چهرهاش را ندیده بود.
وزیرش چون بدید آنجا و بشناختچو دیده بود رویش عیشها ساخت
هوش مصنوعی: وقتی وزیر آنجا را دید و او را شناخت، به یاد چهرهاش افتاد و خوشحالیهای زیادی برایش فراهم کرد.
زبان بگشاد کای شاه مبارکاگر بهلول میجُستی تو اینک
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی به شاه میگوید که اگر به دنبال بهلول میگشتی، هماکنون او را پیدا میکردی. بهلول، معیاری از حقیقت و روشنگری است و این جمله نشاندهنده این است که اگر شاه واقعا به دنبال حقیقت و انسانهای خردمند باشد، میتواند آنها را بیابد.
شه از شادی بجست از جای حالیبه پیش خویش کردش جای خالی
هوش مصنوعی: پادشاه از خوشحالی از جای خود برخاست و به خویش نگاه کرد و جای خالی خود را احساس کرد.
سر و رویش ببوسید و بصد نازقبولش کرد و بنشاندش باعزاز
هوش مصنوعی: او با محبت و احترام به او نزدیک شد و با ناز و ملاحت او را پذیرفت و در جایی محترمانه نشاند.
چو شرح قاتل و مقتول گفتندوزان پس قصهٔ بهلول گفتند
هوش مصنوعی: وقتی دربارهٔ قاتل و مقتول صحبت کردند، بعد از آن داستان بهلول را مطرح کردند.
شه بصره بفرمود آن زمان زودکه باید ریخت خون این جوان زود
هوش مصنوعی: شه بصره دستور داد که باید هرچه سریعتر خون این جوان ریخته شود.
بشه بهلول گفت ای شاه غازیاگر سوز دلم را کار سازی
هوش مصنوعی: بهلول به شاه غازی میگوید: اگر بتوانی به درد دل من رسیدگی کنی و کمکم کنی، بسیار سپاسگزار میشوم.
معاذالله که خون او بریزیکه گر خونش بریزی برنخیزی
هوش مصنوعی: هرگز اجازه نده که او آسیب ببیند، زیرا اگر به او ضرر برسانی، عواقب بدی به دنبال خواهد داشت و او هرگز از جایش برنخواهد خاست.
چو برخاست از سر صدقی که اوداشتفدای من شد از بهر نکو داشت
هوش مصنوعی: زمانی که او از جایی بلند شد و صدقهای را که بر سر داشت کنار زد، به خاطر نیکی و محبتش، جانش فدای من شد.
برای جان من در باخت جان راچگونه خون توان ریخت این جوان را
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم برای جانم از جانم بگذرم و خون را برای این جوان بریزم؟
کسان کشته را شه خواند آنگاهبایشان گفت باید شد دیت خواه
هوش مصنوعی: افراد کشتهشده را پادشاه نامید و سپس به آنان گفت که باید دیه پرداخت شود.
وگر خواهید کُشت او را نکو نیستبجای او منم این کار او نیست
هوش مصنوعی: اگر میخواهید او را بکشید، کار خوبی نیست. من به جای او هستم و این عمل به من مربوط نیست.
اگرچه عاصیست اما مطیعستبرای آنکه بهلولش شفیعست
هوش مصنوعی: هرچند او نافرمان و عصیانگر است، اما به دلیل اینکه بهلول واسطه بخشش اوست، در برابر او تسلیم و مطیع است.
بزر آن چاره آخر زود کردندهمه خصمانش را خشنود کردند
هوش مصنوعی: بالاخره برای حل این مشکل، خیلی زود اقدام کردند و توانستند همگان را راضی کنند.
بپرسید از جوان شاه زمانهکه چون برخاستی تو از میانه
هوش مصنوعی: از جوان شاه زمانه بپرسید که وقتی از وسط برخاستی، چه احساسی داشتی؟
چه افتادت که ترک جان بگفتینترسیدی، سخن آسان بگفتی
هوش مصنوعی: چه اتفاقی افتاده که جان خود را رها کردی و از ترس نگریختی، در حالی که به راحتی میتوانستی صحبت کنی؟
جوان گفتا که دیدم اژدهائیکه مثل آن ندیدم هیچ جائی
هوش مصنوعی: جوان گفت که اژدهایی را دیدم که هیچجا همانند آن را ندیدهام.
دهان بگشاده و آتش فشان بودکه سنگ خاره را زو بیم جان بود
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شخصیتی میپردازد که با بیان و گفتار خود چنان تأثیری بر دیگران میگذارد که کسانی که در برابر او قرار میگیرند، به شدت احساس خطر میکنند. او مانند آتش فشانی است که میتواند به سرعت و ناگهانی فوران کند و به همین خاطر دیگران از او میترسند، حتی سنگهای سخت نیز از او هراساناند.
مرا گفتا که برخیز و بگو راستوگرنه این زمان گردی کم و کاست
هوش مصنوعی: به من گفت که برخیز و حقیقت را بگو، وگرنه در این لحظه دچار نقصان و کمبود خواهی شد.
بخونت درکشم در یک زمان منبباشم در درونت جاودان من
هوش مصنوعی: در دل تو زندگی میکنم و به یاد تو همیشه همراهت هستم.
بمانی در عقوبت جاودانهکست فریاد نرسد در زمانه
هوش مصنوعی: اگر در عذاب ابدی باقی بمانی، فریادت در این دنیا به جایی نخواهد رسید.
ز هول و بیم او از جای جستمبگفتم آنچه کردم تا برستم
هوش مصنوعی: از ترس و وحشت او از جا بلند شدم و گفتم آنچه انجام دادم تا به هدفم برسم.
پس از بهلول پرسید آن جهاندارکه تو باری چه گفتی بر سر دار
هوش مصنوعی: پس از آنکه بهلول به دار آویخته شد، حاکم از او پرسید که در آن لحظه چه گفتی؟
چنین گفت او که دست از جان بشستمهلاک خویش شد حالی درستم
هوش مصنوعی: او گفت که به خاطر عشق و علاقهاش، جانش را فدای معشوق کرده است و همین باعث شده احساس کند که او در حال حاضر در وضعیت خطرناکی قرار گرفته است.
بر آوردم سر و گفتم الهیازین مسکین بی دل می چه خواهی
هوش مصنوعی: من سرم را به سوی آسمان بلند کرده و به خدا گفتم: ای خدای من، از این بیچارهی دلیزده چه میخواهی؟
فراکرده توئی اینها بیکباراگر خواهند کُشت این ساعتم زار
هوش مصنوعی: اگر تو اینجا نبودی، یک بار دیگر اگر بخواهند، در این لحظه به شدت دلم گرفته و غمگینم.
من از تو خون بها خواهم نه زیشانچه گیرم دامن مشتی پریشان
هوش مصنوعی: من از تو طلب پاداش میکنم، نه از دیگران؛ زیرا از آنها چیزی جز دردسر و بلاتکلیفی به دست نمیآورم.
ترا دارم دگر کس را ندارمکه از حکم تو خالی نیست کارم
هوش مصنوعی: من تو را دارم و هیچ کس دیگری را ندارم، زیرا تمام کارهای من تحت تأثیر تصمیمها و اراده توست.
چو گفتم این سخن در پردهٔ رازجوان برجست و پس در داد آواز
هوش مصنوعی: زمانی که این سخن را در حالت پنهانی بیان کردم، جوانی ناگهان آشکار شد و سپس صدایش را بلند کرد.
به آوازم فرود آورد از داربه پاسخ برگرفت این پرده از کار
هوش مصنوعی: با صدای من از بلندی پایین آمد و به سوال من پاسخ داد، این پرده (پوشش) از کارها کنار رفت.
اگرچه محنتم از حق تعالیمرا شوریده پیش آورد حالی
هوش مصنوعی: با اینکه خداوند مرا با مشکلات و سختیها مواجه کرده، اما اکنون حالتی متفاوت و خاص دارم.
بخونم کر بگردانید اولنیارم کرد با صد جان مقابل
هوش مصنوعی: اگر بخواهم این بیت را به زبان ساده بیان کنم، میتوان گفت که من با تمام وجود و جانم تلاش میکنم تا چیزی را که میخواهم به دست آورم، اما در ابتدا ممکن است آن را به درستی درک نکنم یا نتوانم به خوبی بیان کنم.
چو ناکامی مرا در پیشگاهستبصد جان پیش او رفتن ز راهست
هوش مصنوعی: اگر در برابر ناکامی و شکست ایستادهام، رفتن به دیدار او حتی با صد جان نیز، کاری عبث و بیفایده است.
ولیکن تا تو مردی غیربینیهمه از غیر شرّ و خیر بینی
هوش مصنوعی: اما تا زمانی که تو انسان کمی از غیر ببینی، همه چیز را جز خیر و شر نمیشنوی و نمیبینی.