(۱۰) حکایت روباه که در دام افتاد
هوش مصنوعی: روبان در سپیدهدم به دام میافتد و نگران میشود که اگر صیاد او را ببیند، پوستش را خواهد گرفت. او تظاهر به مردن میکند تا جانش را نجات دهد. صیاد که فکر میکند روباه مرده است، کم کم به او بیتوجه میشود. اما همزمان، دیگران به سود خود به بخشهای مختلف بدن روباه حمله میکنند و هر کدام به کارکردی از او نیاز دارند. روباه در دل خود به این شرایط میخندد و میداند که اگر زنده بماند، چیزی از او باقی نخواهد ماند. او در نهایت فکر میکند که باید فکری بکند و به بقا خود فکر میکند. در پایان، او از گم شدن دلش ناله میکند و میگوید که دیگر از دلی باخبر نیست و نمیداند چطور باید به معشوقش برسد.
این داستان نشاندهنده ترفندها و نیرنگهای روباه برای نجات جانش و تفکر عمیق او درباره دل و وجودش است.
بدام افتاد روباهی سحرگاهبروبه بازی اندیشید در راه
هوش مصنوعی: یک روباه در صبح زود در دام افتاد و در حین این که راه را نگریست، به بازی و فریباندن فکر کرد.
که گر صیّاد بیند همچنینمدهد حالی بگازر پوستینم
هوش مصنوعی: اگر صیاد من را به این حالت ببیند، به من حالتی خواهد داد که مانند گاز گرفتن پوستین باشم.
پس آنگه مرده کرد او خویشتن راز بیم جان فرو افکند تن را
هوش مصنوعی: سپس او به خاطر ترس از جانش، بدنش را رها کرد و خود را با جانش مرده ساخت.
چو صیّاد آمد او را مرده پنداشتنمییارست روبه را کم انگاشت
هوش مصنوعی: وقتی صیاد به شکار نزدیک شد، گمان کرد که پرنده مرده است و نتوانست آن را کوچک بشمارد.
ز بُن ببرید حالی گوش او لیککه گوش او بکار آید مرا نیک
هوش مصنوعی: او به طور کلی از اصل و بنیاد خود جدا شده و حالش خوب نیست، اما من به این موضوع اهمیت نمیدهم چون گوش او برای من مفید خواهد بود.
بدل روباه گفتا ترکِ غم گیرچو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر
هوش مصنوعی: روباهی به دیگری گفت: غم و اندوه را کنار بگذار و سعی کن که از زندگی لذت ببری؛ چون اگر در گوشهای تنها بمانی، زمان به تو لطمه خواهد زد.
یکی دیگر بیامد گفت این دمزبان او بکار آید مرا هم
هوش مصنوعی: یک نفر دیگر آمد و گفت: این لحظه میتواند برای او کاربردی باشد و من هم به آن نیاز دارم.
زبانش را برید آن مرد ناگاهنکرد از بیمِ جان یک ناله روباه
هوش مصنوعی: آن مرد ناگهان زبانش را برید، اما از ترس جانش یک ناله هم از طرف روباه به گوش میرسید.
دگر کس گفت ما را از همه چیزبکار آید همی دندانِ او نیز
هوش مصنوعی: دیگری گفت که همه چیز برای ما مفید است، حتی دندان او نیز.
نزد دم تا که آهن درفکندندبسختی چند دندانش بکندند
هوش مصنوعی: در نزدیکی دم، وقتی که آهن را بر افکندند، سختی زیادی را تحمل کرد و دندانهایش را از دست داد.
بدل روباه گفتا گر بمانمنه دندان باش ونه گوش و زبانم
هوش مصنوعی: روباه گفت اگر بمانم، دیگر نه دندان خواهم داشت، نه گوش و نه زبان.
دگر کس آمد و گفت اختیارستدل روبه که رنجی را بکارست
هوش مصنوعی: شخص دیگری آمد و گفت که انتخاب با دل است، زیرا دل میتواند برای تحمل رنجها تلاش کند.
چو نام دل شنید از دور روباهجهان برچشمِ او شد تیره آنگاه
هوش مصنوعی: وقتی روباه نام دل را از دور شنید، دنیا در چشمان او تیره و ناواضح شد.
بدل میگفت با دل نیست بازیکنون باید بکارم حیله سازی
هوش مصنوعی: دل نمیگوید به بازی کردن و فریب دادن، اکنون باید با تدبیر و زرنگی عمل کنم.
بگفت این و بصد دستان و تزویربجَست از دام همچون از کمان تیر
هوش مصنوعی: او این حرف را زد و با هزاران نیرنگ و حقه، به سرعت از دام بیرون رفت مثل تیر که از کمان پرتاب میشود.
حدیث دل حدیثی بس شگفتستکه دو عالم حدیثش درگرفتست
هوش مصنوعی: قصه و داستان دل بسیار عجیب و شگفتانگیز است؛ بهطوریکه گفتوگو دربارهاش در دو جهان منتشر شده و همگان دربارهاش سخن گفتهاند.
روا داری که در خونم نشانی؟حدیث دل مگو دیگر تو دانی
هوش مصنوعی: آیا برایت جایز است که بر خون من نشانهای باقی بگذاری؟ دیگر نیازی نیست داستان دل را بگویی، تو خود میدانی.
چو دل خون شد بگو از دل چه گویمز دل با مردم غافل چه گویم
هوش مصنوعی: وقتی دل من از غم پر از درد و رنج شده است، دیگر چه بگویم؟ با کسانی که غافل و بیخبرند، چه مرتبطی دارم که بخواهم از احوال دلم برایشان صحبت کنم؟
دلم آنجا که معشوقست آنجاستمن آنجا کی رسم این کی شود راست
هوش مصنوعی: دل من جایی است که معشوق من حضور دارد و من نمیدانم که چه زمانی به آنجا میرسم یا چه زمانی این موضوع مشخص میشود.
دل من گُم شد از من ناپدیدارنه من از دل نه دل از من خبردار
هوش مصنوعی: دل من از من دور شده و ناپدید گشته است؛ نه من از دل خودم خبر دارم و نه دل از حال من آگاهم است.
چو دائم از دل خود بینشانمنشانی کی بود از دلستانم
هوش مصنوعی: وقتی همیشه از دل خود بیخبرم، چطور میتوانم نشانهای از محبوبم داشته باشم؟