(۱۳) حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به توصیف کنیزی میپردازد که هنرمند و زیباست، اما در شرایطی قرار میگیرد که به فروش میرسد. کنیزک با گریههایش ابراز میکند که مدتی در خدمت کسی بوده و حالا به دلیل فقر و احتیاج مجبور شده به فروش برود. او حسرت میخورد که عمرش را صرف خدمت به کسی کرده که حالا او را به درد و رنج میفروشد. عبدالله مسعود، صاحب کنیز، از او میخواهد که چرا گریان است، و او در پاسخ به ناامیدیاش و احساس بیارزشی نگاه میکند. در نهایت، کنیز دعا میکند و از خداوند میخواهد که او را از این وضعیت نجات دهد و به او آزادی عطا کند. این شعر به عمق احساسات انسانی، وفاداری و ناامیدی اشاره دارد و به مسأله آزادی در برابر قید و بندها میپردازد.
کنیزی داشت عبدالله مسعودکه صد گونه هنر بودیش موجود
هوش مصنوعی: عبدالله مسعود کنیزی داشت که در انواع هنرها بسیار چیرهدست بود.
مگر چون احتیاج آمدش دینارطلب کرد آن کنیزک را خریدار
هوش مصنوعی: آیا زمانی که نیاز پیش آمد، آن کنیزک از خریدار دینار نخواست؟
کنیزک را چنین گفت ای دلاوربرَو جامه بشوی و شانه کن سر
هوش مصنوعی: یارزاده به کنیزک گفت: ای پهلوان، به زودی برو و لباسها را بشوی و موهایت را شانه بزن.
که می بفروشمت زانک احتیاجستکه تن را بر خراب دل خراجست
هوش مصنوعی: من تو را میفروشم زیرا نیاز به این کار دارم، چون بدن واقعاً بخشی از دل خراب است و هزینهاش را باید پرداخت کرد.
کنیزک در زمان فرمانِ او کرددو سه موی سفید از سر فرو کرد
هوش مصنوعی: در زمان سلطنت او، دخترک چند رشته موی سفید از سرش ریخت.
بآخر چشم چون بر مویش افتادهزاران اشک خون بر رویش افتاد
هوش مصنوعی: وقتی چشمم به موهای او افتاد، هزاران اشک خونین بر رویش ریخت.
چو عبدالله مسعودش چنان دیددو چشمش همچو ابری خون فشان دید
هوش مصنوعی: وقتی عبدالله مسعود او را دید، چشمانش را مانند ابرهایی که باران میبارند، غمزده و پر از اشک یافت.
بدو گفتا چرا گریندهٔ توکه می بفروشمت چون بندهٔ تو
هوش مصنوعی: به او گفتند، چرا تو هنوز غمگینی در حالی که میخواهی مرا به پول بفروشی مانند یک خدمتکار؟
کنون من عهد کردم با تو خاموشکه نفروشم ترا، مگری و مخروش
هوش مصنوعی: حالا من تصمیم گرفتم که با تو سکوت کنم و تو را به هیچ قیمتی نفروشم، مگر اینکه خودت بخواهی و نخواهی از من دور شوی.
کنیزک گفت من گریان نه زانمکه درحکم فروش تست جانم
هوش مصنوعی: دخترک گفت که من اشکم به خاطر این نیست که تو میفروشی، بلکه به خاطر این است که جانم در خطر است.
ولیکن زان سبب گریم چنین زارکه عمری کردهام پیش کسی کار
هوش مصنوعی: اما به همین دلیل به شدت گریه میکنم، چون سالهاست که زیر نظر کسی فعالیت کردهام.
که یافت ازخدمتش مویم سپیدیبآخر کار آمد نا امیدی
هوش مصنوعی: از او خدمت و کمک گرفتم و به امید رسیدن به نتیجهای خوب بودم، اما در نهایت به ناامیدی رسیدم.
چرا بودم به آخر پیش مردیکه بفروشد مرا آخر به دردی
هوش مصنوعی: چرا من در نهایت به کسی روی آوردم که در آخر من را به دردسر میاندازد؟
چراکردم جوانی خرج جائیکه در پیری نهندم در بهائی
هوش مصنوعی: چرا جوانی خود را صرف جایی کردم که در روزهای پیری برای آن هیچ ارزش و بهایی قائل نخواهم شد؟
چرا بودم بجائی روزگاریکه آن خدمت فروش آورد باری
هوش مصنوعی: چرا در روزگاری که آن خدمتگزار بار سنگینی را به دوش میکشید، من در جایی دیگر بودم؟
چرا بر درگه غیریم ره بودچو درگاهی چنان در پیشگه بود
هوش مصنوعی: چرا باید به درگاه دیگری برویم وقتی که چنین درگاهی در پیش ماست؟
کسی را کان چنان درگاه باشدبدرگاهی دگر چون راه باشد
هوش مصنوعی: اگر کسی به چنین مقام و جایگاهی دست پیدا کند، دیگران هم به او راهی خواهند یافت تا به آن مقام دست یابند.
تو ای خواجه حدیث من بمنیوشاگرچه مینیرزم هیچ بفروش
هوش مصنوعی: ای آقا، لطفاً از داستان و حال من ناشاد مباش، چرا که هرچند به سختیها مقاومتم، اما هیچ چیز نمیفروشم.
درآمد جبرئیل و گفت حالیبه پیش صدر و بدر لایزالی
هوش مصنوعی: جبرئیل وارد شد و گفت که در حضوری بینظیر و همیشگی، حالتی ویژه از عشق و نزدیکی به خداوند وجود دارد.
که عبدالله را گوی ای وفادارمباش این درد را آخر روا دار
هوش مصنوعی: به عبدالله بگو که ای وفادار، این درد را بیش از این تحمل نکن.
سپیدی یافت در اسلام مویشجز آزادی نخواهد بود رویش
هوش مصنوعی: موی سفید او در اسلام به معنای تجربه و دانایی است، و او جز آزادی و رهایی چیزی نخواهد خواست.
خدایا چون ترا حلقه بگوشممیفکن روز پیری در فروشم
هوش مصنوعی: خدایا، چون تو مرا به خود وابسته کردی، نگذار در روزهای پیری به سختی و تنگدستی دچار شوم.
گر از طاعت ندارم هیچ روئیسپیدم هست در اسلام موئی
هوش مصنوعی: اگر در عبادت و اطاعت هیچ کار مثبتی نداشته باشم، ولی در اسلام به خاطر ایمان و اعتقادم، موی سفیدی برایم هست.
اگر بفروشیم جان سوختن راستکه دوزخ این زمان افروختن راست
هوش مصنوعی: اگر جان خود را به بهای سوختن بفروشیم، در حقیقت دوزخی که در این دوران وجود دارد، واقعی است.
ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزدز موری درچنان روزی چه خیزد
هوش مصنوعی: در روزی که دل به آتش نشسته و سوز زندگی را حس میکند، از یک مورچه چه انتظار میتوان داشت؟
بحق عزّت ای دانندهٔ رازکه اندر خندق عجزم مینداز
هوش مصنوعی: به حق عزت تو، ای عالم به رازها، مرا در چالش و سختی قرار مده.
بدست قهر چون مومم مگردانز فضل خویش محرومم مگردان
هوش مصنوعی: من همچون موم در دست قدرت تو هستم، پس مرا از نعمت و رحمت خود محروم نکن.
همه نیک و بدم ناکرده انگارز فضلت کن مرا بی من بیکبار
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که تمام خوبیها و بدیهایم نادیده گرفته شده و انگار از فضلیت، بدون این که من در اینجا باشم، یک بار برای همیشه مرا مورد لطف و رحمت قرار ده.
که هر نیک و بدی کان از من آیدمرا ناکام غُلّ گردن آید
هوش مصنوعی: هر خیری و بدی که از من سر بزند، به عنوان نتیجهاش بر گردنم سنگینی میکند و من را به ناکامی میکشاند.
مرا گر تو نخواهی کرد بیداربخواب غفلتم در مرده انگار
هوش مصنوعی: اگر تو نخواهی مرا بیدار کنی، پس در خواب غفلت من انگار که چیزی وجود ندارد و همه چیز مرده است.
چو من سرگشته پستم تو بلندیبلندم کن چو پستم اوفکندی
هوش مصنوعی: من در زندگی گم شدهام و نیاز دارم که به من کمک کنی تا به اوج برسم. اگر تو مرا رها کنی، معلوم نیست سرنوشتم چه خواهد شد.
گرفتار توام از دیرگاهیمرا بنمای سوی خویش راهی
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که در جاذبه تو گرفتار شدهام، لطفاً مرا به سوی خود راهی نشان بده.
درم بگشای و فرتوت خودم کندلم بربای و مبهوت خودم کن
هوش مصنوعی: در را به روی من باز کن و دل جانی را که خسته و فرسوده است، تسخیر کن؛ به گونهای که در جاذبهات به شگفتی و حیرت برسم.
ز من بر من بسی آمد تباهیالهی نَجِّنی منّی الهی
هوش مصنوعی: از من بر من ویرانیهای زیادی آمده، ای خدا مرا از چنگ خودم نجات بده.
مرا بِرهان ز من گر می رهانیکه هر چیزی که میخواهی توانی
هوش مصنوعی: اگر مرا از خودم آزاد کنی، به تو اختیار میدهم که هر چیزی را که میخواهی به دست آوری.
مرا با خود مدار و بیخودم دارز خود سیر آمدم این خود کم انگار
هوش مصنوعی: من را با خود نبر و نگهبان حالتی نکن که از خودم غافل شوم؛ چون من در حال حاضر از خودم دور شدم و این حالت خود را کمشمار نپندار.
بحق آنکه میدانی که چونمکه بیرون آر ازین غرقابِّ خونم
هوش مصنوعی: به راستی که تو میدانی حال مرا، پس مرا از این دریاچهی خون نجات بده.
مرا بیخود بخود گردان گرفتارمیاور با خودم هرگز دگر بار
هوش مصنوعی: مرا بیخیال کن و درگیرم نکن، هرگز نمیخواهم دوباره با خودم تنها باشم.
سگم خوان و مران از آستانمکه در کویت سگ یک استخوانم
هوش مصنوعی: من در حضور تو مانند سگی هستم که فقط یک تکه استخوانی برایش مهم است. اگر مرا از درگاهت برانی، احساس تنهایی و بدبختی میکنم.
اگر یابم زکویت استخوانیکشم در پیش چرخ پیرخوانی
هوش مصنوعی: اگر بتوانم از کوی تو به اندازهای استخوان پیدا کنم، در برابر چرخ کهن سالیان، من میایستم و سخن میگویم.