بخش ۶۹ - سپری شدن کار خسرو
هوش مصنوعی: این متن دربارهی داستان خسرو و شیرین است که به مرگ خسرو و واکنشهای اطرافیانش میپردازد. خسرو پس از مدتها شادمانی، در حین شکار به طرز ناگهانی کشته میشود. این داستان هم به زندگی شاد و موفق خسرو پیش از مرگ اشاره دارد و هم به احساس اندوه و ماتم شدید گلرخ، معشوقهاش، و دیگر یاران او پس از این واقعه.
خسرو که همواره شاد و موفق بوده، در خواب دچار کابوسی میشود و پس از بیداری به شکار میرود. در میانهی شکار، با افعی مواجه میشود که جانش را میگیرد. بعد از مرگ او، اطرافیان و یارانش به شدت غمگین و ویران شده و به سوگواری میپردازند. گلرخ به شدت داغدیده و پریشان حال میشود و در غم از دست دادن خسرو، فریاد میکشد.
این داستان علاوه بر توصیف احساسات و واکنشهای شخصیتها، به مفاهیم مرگ، ناکامی انسان و زودگذر بودن زندگی نیز اشاره دارد. در نهایت، با توصیف سختیهای از دست دادن عزیزان و احساسات عمیق ناشی از این فقدان، بحثی عمیق دربارهی زندگی و مرگ شکل میگیرد.
چنین گفت او که کرد از وی روایتکسی کو بود راوی حکایت
هوش مصنوعی: او گفت که کسی که داستان را نقل کرده، راوی آن حکایت است.
که چون خسرو ز رنج و غم بیاسودهمیشه شادمان و کامران بود
هوش مصنوعی: چون خسرو از ناراحتی و غم رهایی یافت، همیشه شاد و خوشبخت بود.
نیاسود از سرود رود ونخجیرنه از جام می و نز نغمهٔ زیر
هوش مصنوعی: خوابم نمیبرد از آواز رود و صدای شکار، نه به خاطر شراب و نه به خاطر نغمهٔ زیر.
بدینسان تا که شد بسیار سالشنیامد هیچ نقصان در کمالش
هوش مصنوعی: به این ترتیب، با گذشت سالهای بسیار، هیچ نقصی در کمال او پدید نیامد.
وزان پس بد شبی اندر بر گلبصد ناز و خوشی در بستر گل
هوش مصنوعی: بعد از آن شبی را گذراندم که در بستر گل با ناز و شادی زیادی سپری شد.
دل بیناش خوابی سهمگین دیدکه همچون بید از سهمش بلرزید
هوش مصنوعی: دل بیدار و بینا خوابی ترسناک و وحشتناک را مشاهده کرد که به اندازهای بر او تأثیر گذاشت که از شدت ترس مانند درخت بید لرزید.
برون شد روز دیگر سوی نخجیرمگر کز وی بگردد بد بتدبیر
هوش مصنوعی: روز دیگری آغاز شد و من به سوی شکارگاه رفتم، اما نگرانم که این وضعیت با تدبیر نادرست تغییر کند.
شدند اندر رکاب وی خرامانز خویشان و ندیمان وغلامان
هوش مصنوعی: خویشان، دوستان و خدمتکارانش به دنبال او با وقار و آرامش حرکت کردند.
تنی صد را سواران گزیدهشکاری افگنان کار دیده
هوش مصنوعی: بدن قوی و نیرومند و همچنین تواناییهای خاصی از افرادی که تجربه زیادی در شکار دارند، نشاندهنده مدارک و دانشی است که به دست آوردهاند.
سگ و شاهین و چرغ ویوز و شهبازهمی بردند مردان سر افراز
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویر کشیده شده که انسانهای بزرگ و سرآمد، پرندگان و جانورانی را که نشانهی قدرت و شجاعت هستند، همراه دارند. این جانوران به نوعی نماد افتخار و عظمت آن مردان به شمار میآیند.
دوانیدند اندر دشت هر سویکایک در شکار مرغ و آهو
هوش مصنوعی: در دشت به هر سو، افراد به سرعت در حال دویدن بودند و هر کدام در تلاش بودند تا پرندگان و آهوها را شکار کنند.
بیفگندند بسیاری شکاریاز آهو و ز کبک کوهساری
هوش مصنوعی: بسیاری از شکارها مانند آهو و کبک کوهستانی را خراب کردند و از بین بردند.
پدید آمد پی گوران بسیارهمی بردند زان پی ره بهنجار
هوش مصنوعی: بسیاری از مردگان به خاک سپرده شدند و از آنجا راهی مشخص و درست پیش گرفتند.
فتادند از عقبشان در بیابانبران اسپان چون دیوان شتابان
هوش مصنوعی: شان را در بیابان به دنبالشان انداختند و اسبها با شتابی دیوانهوار در پی آنها بودند.
ازان گوران نیامد هیچ درپیشبیفگندند چیزی از کم و بیش
هوش مصنوعی: از آن همه گور و قبر، هیچ چیز به دست نیامد. هر چیزی که بود، از کم و زیاد، در دل خاک دفن شده است.
بدینسان تا بشد یک نیمهٔ روزبگشت از چرخ مهر گیتی افروز
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده است که بعد از گذشت یک نیمه از روز، خورشید مسیر خود را در آسمان طی کرده و به حرکت ادامه میدهد.
ز تاب آفتاب و زخم گرماشدند ازتشنگی حیران و شیدا
هوش مصنوعی: در اثر تابش آفتاب و گرما، از شدت تشنگی سردرگم و بیتاب شدند.
همی رفتند از هر سوی پویانهمه کوه و بیابان راه جویان
هوش مصنوعی: از هر طرف، افرادی در حرکت بودند و در جستجوی راهی در کوهها و بیابانها بودند.
چو بسیاری زهر جانب برفتندامید از جان شیرین برگرفتند
هوش مصنوعی: وقتی که بسیاری از دشمنان یا مشکلات به سوی ما حمله کردند، امید و نشاط از جان شیرین ما رخت بربست.
قضا را سبزهیی دیدند سیرابدران جانب دوانیدند بشتاب
هوش مصنوعی: در یک طرف، سبزهای سرسبز و شاداب دیده شد که به سمت آب میرفت و با سرعت در آن سو حرکت میکرد.
یکی چشمه بدانجا آبکی کمزمین گردش گرفته اندکی نم
هوش مصنوعی: یک چشمه در آنجا وجود دارد که آب آن کم عمق است و زمین در اطرافش به صورت دایرهای شکل گرفته و کمی مرطوب شده است.
بگرد چشمه اندر حلقه کردنداز آن چشمه یکایک آب خوردند
هوش مصنوعی: به دور چشمه جمع شدند و از آن چشمه، هر یک به نوبت آب نوشیدند.
بیاران گفت شاه نام بردارکه من امروز دیدم رنج بسیار
هوش مصنوعی: دوستان شاه به او گفتند که نام بزرگی دارد و او امروز رنج زیادی کشیده است.
ندارم چشمهٔ خورشید را تاببباید خفت پیش چشمهٔ آب
هوش مصنوعی: من نمیتوانم تاب و توان خورشید را داشته باشم؛ بنابراین باید در کنار چشمهٔ آب آرام بگیرم.
چو شاه این گفت حالی بارگاهشکشیدند و بگرد او سپاهش
هوش مصنوعی: پس از اینکه شاه این سخن را گفت، بارگاه او را برپا کردند و سپاهش دور او را گرفتند.
بگرد چشمه فرش خسروی رابیفگندند شاه منزوی را
هوش مصنوعی: به دنبال چشمهای بگرد که فرشی از نعمتهای بیپایان در آن تزیین شده و شاهی که در تنهایی به سر میبرد، مایه آرامش و خوشی آن را فراهم کرده است.
درون شد شه نه کس را خواند ونه گفتبدل ناخوش جلابی خورد و خوش خفت
هوش مصنوعی: پادشاه در آرامش درون شد و نه کسی را فراخواند و نه احساس ناخوشایندی را بیان کرد. او با دل خوش خوابید و از زندگی لذت برد.
ز بسخوشی که دل در خواب بودشسپهر پیر خوابی دید زودش
هوش مصنوعی: به خاطر شادی زیاد، دلش در خواب بود و آسمان پیر، خواب عجیبی را به سرعت دید.
چنان خوابیش دید وحیله آمیختکه جانش برد و از خوابش نه انگیخت
هوش مصنوعی: او چنان در خواب فرو رفته بود که زمانی که بیدار شد، هیچ چیز حس نکرد و روحش از خوابش جدا شد.
قضا را افعیی هر روز در تابز گرما آمدی تا چشمهٔ آب
هوش مصنوعی: هر روز، بلای تقدیر مانند افعی گرمابه به سوی چشمهٔ آب میآید و انسان را به چالش میکشد.
بران نم ساعتی خفتی و بودیچو تفّش کم شدی رفتی چو دودی
هوش مصنوعی: برخی اوقات در زندگی به آرامش و سکوت میرسیم و مانند لحظهای که بخواب میرویم، آرامش را تجربه میکنیم. اما وقتی که در دل مشکلات و فشارهای زندگی قرار میگیریم، این آرامش به سرعت از بین میرود و مانند دود ناپدید میشود. زندگی میتواند لحظهای شاداب و آرام باشد و سپس بهطور ناگهانی دگرگون شود.
بوقت خویش باز آمد دران روزبدانجاخفته بد شاه دل افروز
هوش مصنوعی: در زمان خود، در آن روز، به جایی بازگشت که دل شاه را شاد کرده بود.
چو شه در خواب بود و جای خالیبزد بر شاه و خشکش کرد حالی
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه در خواب بود و جایش خالی، ناگهان به او حمله کردند و او را در وضعیت اضطراری قرار دادند.
چو شه را کشت خاک تر برفت اوهم آنجا حلقهیی زد خوش بخفت او
هوش مصنوعی: وقتی شاه را کشتند و خاک او را پوشاند، او نیز در همان مکان آرام گرفت و به خواب خوشی رفت.
شهٔ دلداده جان در قهر ماندهلب چون نوش او پر زهر مانده
هوش مصنوعی: عشق و دلباختگی در وجود یک پادشاه به شدت احساس میشود، اما او در حالی که در قهر و خشم است، لبهایش مانند نوشیدنی شیرین، تلخ و زهرآلود به نظر میرسند.
فلک چون گوی سرگردانش کردهبجان آورده آنگه جانش برده
هوش مصنوعی: زمان چون گوی سرگردانی او را به زحمت انداخته و در نهایت جانش را گرفته است.
بداد از بیخودی جان بی ستوهیبیک جو زهر مردی همچو کوهی
هوش مصنوعی: با بیخودی و رهایی از زحمتها، جان را به چشمهای از آرامش و قدرت میسپارم، همچون کوهی که در برابر سختیها استوار است.
بیک ساعت چنان شد خسرو یلکه با صد ساله مرده شد مقابل
هوش مصنوعی: در یک لحظه، خسرو به اندازهای تحت تأثیر قرار گرفت که گویی در برابر یک مرده که صد سال از عمرش گذشته، قرار گرفته است.
شکاری را، برون شد شه دریغاشکار او شد چنین ناگه دریغا
هوش مصنوعی: یکی از شکارچیان به بیرون رفت و افسوس که شکار او به ناگاه به این حال افتاد.
همه عالم نه ماهست و نه میغستولی بحری پر از موج دریغست
هوش مصنوعی: تمام این دنیا نه تنها زیبایی است و نه تیرهگی، اما دریایی از احساسات و حسرتهاست.
اگر هر ذرّه را از هم کنی بازدریغا یابیش انجام و آغاز
هوش مصنوعی: اگر هر ذرهای را از هم جدا کنی، متأسفانه باز هم نمیتوانی به شروع و پایان واقعی آن دست یابی.
چو دارد هر که زاد او مرگ از پسسخن زو چیست انّاللّه و بس
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنیا آمده، سرانجام مرگ را نیز خواهد داشت. پس بعد از چنین واقعی، چه سخنی باقی میماند جز این که بگوییم: همه چیز در دست خداوند است و بس.
چو طفل از پرده عزم این جهان کردچو زاد او ماتم خود آن زمان کرد
هوش مصنوعی: وقتی کودک از پرده خفا به دنیای اینجا پا میگذارد، در همان لحظهای که به دنیا میآید، با خود حزن و اندوهی را به همراه میآورد.
ازان در گریه آمد چون بزاد اوکه اندر ماتم خویش اوفتاد او
هوش مصنوعی: او که در سوگ خود به گریه افتاده است، چگونه میتواند در لحظهای که متولد میشود، به یاد آن سوگ به اشک بریزد.
چه گرمرغی دلارام اوفتادیبسی بگری که در دام اوفتادی
هوش مصنوعی: اگرچه تو همچون پرندهای زیبا و دلربا به دام افتادهای، اما باید بیش از اینها غمگین باشی؛ زیرا تو در چنگ این دام اسیر شدهای.
چو زادن از برای مرگ آمدکرا این زیستن پر برگ آمد
هوش مصنوعی: هر کسی که برای زندگی به دنیا میآید، حتماً هدفی از مرگ دارد؛ به این معنی که این زندگی پر از چالشها و فراز و نشیبهاست.
ز یک دم تا بمیری خوارو عاجزبدیگر دم نگردی زنده هرگز
هوش مصنوعی: اگر از یک لحظه تا زمانی که زندهای خوار و بیارزش بمانی، هرگز در هیچ لحظهای زنده و با نشاط نخواهی بود.
چرا باشی ز عمری مانده در دامکه یک یک دم بباید مرد ناکام
هوش مصنوعی: چرا در دام زندگی باقی بمانی، در حالی که هر لحظه که میگذرد، فرصتی برای شکست و ناکامی است؟
ترا این زندگانی آشکارهنهانی هست مرگ باره باره
هوش مصنوعی: این زندگی که تو در آن هستی، به وضوح نمایان است و به نوعی پنهان نیز میباشد. مرگ، به شکل مکرر و پیوسته، در آن حضور دارد.
برو عمری گزین زین به که داریکه آن بهتر که این مهمل گذاری
هوش مصنوعی: بهتر است که به جای صرف وقت و زندگی در چیزهای بیمورد، عمری را صرف کارهای مفید و انتخابهای بهتر کنی.
سرافشانان چو عیب عمر دیدندشهادت لاجرم شاهد گزیدند
هوش مصنوعی: آدمهای بلندمرتبه وقتی عیبهای زندگی را دیدند، به ناچار انتخاب کردند که برای شهادت و فداکاری بروند.
چه خواهی کرد در جایی که هرگزکسی قادر نشد ناگشته عاجز
هوش مصنوعی: در جایی که هیچکس نتوانسته بدون تجربه و آشنایی با موضوع به موفقیت برسد، تو چه میتوانی انجام دهی؟
تو از بادی طلسمی کرده بر پایکجا ماند طلسم از باد برجای
هوش مصنوعی: تو به وسیله باد، طلسمی را بر پا کردهای، اما این طلسم چقدر میتواند پایدار بماند، وقتی که خود از باد ساخته شده است؟
چرات ازعالم و از خویش بس نیستکه بنیاد تو جز بر یک نفس نیست
هوش مصنوعی: چرا از دنیا و خودت ناامید هستی، در حالی که اساس وجود تو تنها به یک نفس وابسته است؟
دمی کز تو برامد آن نفس پاکفرو شد روزت و دیگر کفی خاک
هوش مصنوعی: نفس پاکی که از تو خارج شد، روزگار تو را به پایان برد و دیگر چیزی از تو جز خاک باقی نماند.
من و من چند گویی چند پیچیکه یک من خاک و دیگر هیچ هیچی
هوش مصنوعی: شما از من میپرسید چند بار خود را توصیف کنم، در حالی که من فقط یک موجود خاکی هستم و دیگر هیچ چیز ندارم.
منی خاکی تو من من گفتنت چیستتو هیچی این همه آشفتنت چیست
هوش مصنوعی: من یک انسان خاکی هستم و تو میگویی «من»؛ پس چه معنایی دارد گفتن این واژه؟ تو که هیچ چیز نیستی، پس این همه بیقراری و دغدغهات برای چیست؟
من و من چند گویی کاین من تودمست و بس همان من دشمن تو
هوش مصنوعی: من و تو چند بار باید صحبت کنیم؟ این منی که در درونم هست، فقط تو را میبیند، و در واقع آن من، دشمن توست.
طلسمی کز دمی گرمست بر جایچو آن دم سرد گشت افتاد از پای
هوش مصنوعی: طلسمی که به خاطر لحظهای گرم و پرحرارت پا برجا مانده، وقتی آن لحظه سرد شد، دیگر از بین رفت و فرو افتاد.
چو آن دم رفت ناماند مگر هیچمزن دم خویش را دان و دگر هیچ
هوش مصنوعی: وقتی آن لحظه سپری شد، هیچ چیز باقی نماند، پس خودت را نزن به دمی که در گذشته بود، و به هیچ چیز دیگری هم توجه نکن.
ولیکن تا که ندهند آن دمت بازخبر ندهد کسی زان عالمت باز
هوش مصنوعی: اما تا زمانی که کسی دربارهی تو خبری ندهد، تو هم نباید از آن عالم خبر بدهی و به آن دمت باز کن.
تو این دم مردخو کرده بنازیبعادت میکنی کاری مجازی
هوش مصنوعی: در این لحظه که تو به آرامش رسیدهای، به خود میبالید و عادت کردهای که کارهای ظاهری انجام دهی.
قدم در نه درین دریای بی بنکه از تو نام ماند ناز میکن
هوش مصنوعی: در اینجا به کسی گفته میشود که نباید در این دریای بیپایان و بینهایت قدم بگذارد، زیرا فقط نام او از این راه میماند و باید بیشتر به خود اهمیت دهد و لذت ببرد.
جهان در فربهی و در گدازتفراغت داد از آز و نیازت
هوش مصنوعی: دنیا در حال پر رونق و گاهی هم در وضعیت نامساعد است و اینگونه برایت آرامشی به ارمغان میآورد که نیازی به آز و نیاز نداشته باشی.
جهان را از غم تو هیچ غم نیستکه از شادی تو شادیش کم نیست
هوش مصنوعی: دنیا هیچ غم و اندوهی ندارد؛ زیرا شادی تو آسایش آن را کم نخواهد کرد.
اگر تو غم خوری گر شاد باشیبیک نرخست تا آزاد باشی
هوش مصنوعی: اگر تو غمگین باشی و در عین حال شاد زندگی کنی، این حالت به قیمت یکسانی خواهد بود که به آزادی دست یابی.
اگر صد چون تو هر روزی بمیردزمین گردی، فلک سوزی نگیرد
هوش مصنوعی: اگر صد نفر مانند تو هر روز بمیرید، زمین همچنان به چرخش ادامه میدهد و آسمان هم متوجه نخواهد شد.
منه بر گردن ای غافل بسی بارکه در گردن کنی خود را بسی کار
هوش مصنوعی: ای نادان، بر دوش خود بار زیادی نگذار، زیرا که این کار برایت سخت و دشوار خواهد بود.
هزاران بار اگر برپشت گیریچنانست آنکه بر انگشت گیری
هوش مصنوعی: هر چند بار که بر پشت کسی سنگینی کنی، تاثیری نخواهد داشت؛ مثل این است که چیزی را فقط با انگشت بگیری.
چرا بر دست چندین پیچ داریکه بشمردی هزاران هیچ داری
هوش مصنوعی: چرا بر دست خود این همه بند و پیچ را کردهای که بتوانی هزاران چیز بیارزش را بشماری؟
که خواهد در حسابی باز ماندنکه آخر دست ازان باید فشاندن
هوش مصنوعی: کسی که در حساب و کتاب زندگیاش به دقت عمل کند، در نهایت از آن دست خواهد کشید و به تعطیلی آن امور خواهد پرداخت.
زهر دستی حسابی یاد داریولی در دست آخر باد داری
هوش مصنوعی: تو به خوبی یاد گرفتهای که چگونه با دقت و حساب به کارهایت بپردازی، اما در نهایت همه چیز ممکن است به بیهویتی و بیمحتوایی تبدیل شود.
بآخر چون نماز دیگری بودنه شاه آمد نه خوابش را سری بود
هوش مصنوعی: در نهایت، زمانی که وقت نماز دیگری فرارسید، نه پادشاهی در آن جا حاضر بود و نه کسی خوابش را میدید.
سپه رفتند و شه در خواب دیدندبرِ او افعیی پرتاب دیدند
هوش مصنوعی: سپه، یعنی لشکر، رفتند و شاه در خواب دید که افعیای به سوی او پرتاب شده است.
میان زهرشه را غرقه کردهز سر تا پای خود را حلقه کرده
هوش مصنوعی: در دل زهر، غرق شده و تمام وجودش را به شدت تحت تأثیر قرار داده است.
تن شه تیره تر ازمشک گشتهچو کافوری ز سردی خشک گشته
هوش مصنوعی: بدن او به اندازهای تیره و کدر شده که مانند مشک نیست و به خاطر سردی، به خودی خود خشک و بیروح شده است.
چو دیدندش چنان یاران و خویشانچگویم من که چون گشتند ایشان
هوش مصنوعی: وقتی دوستان و نزدیکان او را با این حال دیدند، من چگونه میتوانم بگویم که آنها چه حالی شدند؟
ز اشک آن چشمه را جیحون گرفتندبسنگ آن مار را در خون گرفتند
هوش مصنوعی: از اشک آن چشمه، جیحون (رودخانه) به وجود آمد و آن مار را با سنگی، در خونش غرق کردند.
چه سود از افعیی در پیش کردهکه بود آن شوم کار خویش کرده
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که وجود خطر یا دشمنی که قبلاً ایجاد شده، هیچ فایدهای ندارد و تنها به خودی خود موجب بروز مشکلات بیشتر میشود. یعنی اگر کسی به وضعیتی خطرناک دچار شود و پیش از این کارهایی کرده باشد که نتیجهاش بدی بوده، آن وضعیت نمیتواند به نفع او تمام شود.
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتندبسوی کشتهٔ خود باز گشتند
هوش مصنوعی: به خاطر زهر تلخی که از آن بدی به دل رنجورشان رسیده بود، به سمت قربانی خود بازگشتند.
خبر بردند سوی پیر فرتوتکه خسرو کشته شد، بفرست تابوت
هوش مصنوعی: خبر را به پیر کهنسال رساندند که خسرو در جنگ کشته شده است، پس تابوت را فرستادند.
ز یار خویش گلرخ را خبر کنجهانگیر جهان را پیش درکن
هوش مصنوعی: به یار خود بگو که از زیباییاش به دیگران خبر دهد تا جهانیان را تحت تأثیر قرار دهد.
درین ماتم برانگیزان قیامتکه ننشیند چنین جایی ملامت
هوش مصنوعی: در این سوگ و اندوهی که ایجاد شده است، این مکان هیچگاه به ملامت و سرزنش نخواهد نشست.
درامد قاصد ناخوش خبر زودخبر بر گفت تا شه را خبر بود
هوش مصنوعی: قاصدی که خبر ناخوشی داشت، به سرعت خبر را به شاه رساند تا او از آن مطلع شود.
برامد تند بادی بی سلامتجهان پر شور شد همچون قیامت
هوش مصنوعی: بادی تند و تند و ناگهانی وزید و جهانی پر از آشوب و هیجان به وجود آورد، گویی قیامتی رخ داده است.
جگر خون شد ازان بادی که برخاستزهی زاری و فریادی که برخاست
هوش مصنوعی: دل به شدت از آن بادی که وزید، آزرده و نگران شد و فریادی از ناراحتی به وجود آمد.
خروشی در میان روم افتادکه خسرو را شکاری شوم افتاد
هوش مصنوعی: در روم صدایی به گوش رسید که خبر از وقوع حادثهای ناگوار برای خسرو میداد.
چو دریا کشوری پرجوش میشدکسی کان میشنید از هوش میشد
هوش مصنوعی: وقتی دریا دچار طغیانی میشود، کسی که صدای آن را میشنود، از شدت هیجان و شگفتی گیج و متحیر میشود.
جهانگیر از پس قیصر برون رفتکنون کار مصیبت بین که چون رفت
هوش مصنوعی: جهانگیر به خاطر پادشاهی قیصر از مقام خود بیرون رفته و حالا باید شاهد مصیبتها باشد و ببیند که چگونه اوضاع دگرگون شده است.
چو دیگر روز صبح افتاد بر راهجهانی خلق گرد آمد بدرگاه
هوش مصنوعی: وقتی صبح روز دیگری فرارسید، مردم گرد هم جمع شدند و به درگاه الهی آمدند.
کسی ناگاه گلرخ را خبر کردکه جانان تو جان بادادگر کرد
هوش مصنوعی: یکی به ناگاه به گلرخ خبر داد که محبوب تو جانش را فدای تو کرده است.
چنین بود و چنین بنیوش حالشدریغا خسرو و حسن و جمالش
هوش مصنوعی: این گونه بود و چنین بود حال او، افسوس خسرو و زیبایی و جوانیاش.
بجه از جای و در پیش آر ره رابرون بر رخت کاوردند شه را
هوش مصنوعی: برو از اینجا و مسیر را باز کن تا مردم بتوانند جلوی تو بیایند.
چگویم من که گل زین حال چون شددر آتش اوفتاد و غرق خون شد
هوش مصنوعی: چگونه بگویم که آن گل با این حال در آتش افتاد و کاملاً غرق در خون شد؟
برون آمد ز در آن شمع خوبانزنان دو دست برسر پای کوبان
هوش مصنوعی: شمع زیبایی از خانه بیرون آمد و زنان با دو دستشان بر سر کوبیدند و پایکوبی کردند.
پلاس افگنده بر سر روی خستهکنب بر سر بجای موی بسته
هوش مصنوعی: پوشش نازکی بر روی سر کاشته شده است که به جای موهای طبیعی، بر روی سر خسته و دلگیر فرد قرار گرفته است.
بنخ نخ، پیرهن را چاک کردهز پای افتاده بر سر خاک کرده
هوش مصنوعی: نخهای پیراهن پاره شده و آن به زمین افتاده، که نشان از وضعیتی نامناسب و غمانگیز دارد.
بریده موی عنبر بار از سرفگنده جامهٔ زر کار از بر
هوش مصنوعی: مویی از موی خوشبو و با ارزش مانند عنبر بر روی زمین افتاده و چیزی از جامهی زرین را نتوانسته بر دوش بگذارد.
زمین از اشک در طوفان گرفتههمه بازار ازو افغان گرفته
هوش مصنوعی: زمین پر از آب و بلای طوفان است و تمام بازارها از این وضعیت ناله و فریاد دارند.
بناخن نقره نیلی فام کردهبافسون تن چونیل خام کرده
هوش مصنوعی: دستی که با ناخن نقرهای رنگ به تن میرسد، مانند جادو کرده و آن را جذاب کرده است.
نه دل در سینه و نه عقل بر جاینه مقنع بر سر ونه کفش در پای
هوش مصنوعی: نه قلبی در سینه وجود دارد و نه عقل و درک در سر، نه چیزی بر سر گذاشته شده و نه کفشی به پا.
ز سوز دلبرش دل گشته بریانجهانی خلق بر گل گشته گریان
هوش مصنوعی: از محبت و عشق معشوق، دل عاشق بیتاب و سوزان شده و در این حال، تمام مردم دنیا بر دوری و غم آن معشوق، غمگین و دلسوخته هستند.
ز حلقش تا فلک آواز میشدبپیش کشتهٔ خود باز میشد
هوش مصنوعی: صدایش از حلقش تا آسمان میرسید و وقتی به یاد کشتهاش میافتاد، دوباره جان میگرفت.
فغان برداشته گل تا بعیّوقکه عاشق زین به آید نزد معشوق
هوش مصنوعی: گل با صدای بلند ناله میکند تا به عاشق بگوید که از آن زیبایی بهتر از او نزد محبوبش پیدا خواهد کرد.
نماندم تا ز تو ماندم جدا منکجا رفتی کجا جویم ترا من
هوش مصنوعی: من صبر نکردم تا از تو جدا شوم، حالا تو کجا رفتهای که من به دنبالت بگردم؟
چراکردی چنین قصد شکاریکه خود گشتی شکار روزگاری
هوش مصنوعی: چرا نقشهای کشیدی تا دیگران را به دام بیندازی، در حالی که خودت نیز به دام افتادی؟
چو گلرخ را بدینسان پای بستیشدی ناگاه و کردی پیشدستی
هوش مصنوعی: وقتی که چهره زیبا را اینگونه در قید و بند قرار دادی، ناگهان بر خودت مسلط شدی و سریع عمل کردی.
منم از درد تو چون مار پیچانتو چون گشتی بدرد ازمار بیجان
هوش مصنوعی: من از درد تو چنان پیچیدم که مانند ماری زخم خوردهام، و تو که وقتی از درد مار بیجان میابی به درد آمدهای.
نخواهم زنده بر روی زمین منچگونه بینمت آخر چنین من
هوش مصنوعی: میگوید که من تحت هیچ شرایطی نمیخواهم در دنیای زندهگان زندگی کنم، چون چگونه میتوانم تو را ببینم در حالی که اینگونه هستم؟
بدیدار پسر آن پیر فرتوتبرهنه پای میشد پیش تابوت
هوش مصنوعی: در دیدار با پسر آن پیر ناتوان، برهنه پا به سوی تابوت میرفت.
دریده پیرهن، خیل وحشم رافگنده سر نگون چتر و علم را
هوش مصنوعی: پیرهن پاره شده، جمعیت وحشتزده را به سمت پایین فرستاده و چتر و پرچم را به زمین انداخته است.
هزاران اسپ یال و دم بریدهلگام و زین او از هم دریده
هوش مصنوعی: هزاران اسب که یال و دمهایشان بریده شده، لگام و زینشان از هم جدا شده است.
هزاران ماهرخ رخسار کندهبمرجان روی چون گلنار کنده
هوش مصنوعی: هزاران دختر زیبا با چهرههای درخشان مانند مرجان و گلهای انار دیده میشوند.
همه خاک زمین بر سر نشستهجهان در خاک و خاکستر نشسته
هوش مصنوعی: تمام خاک زمین بر سر نشسته و جهان در میان خاک و خاکستر قرار دارد.
چو از دروازه پیدا گشت تابوتروان شد بر زمین روم یاقوت
هوش مصنوعی: زمانی که تابوت از دروازه نمایان شد، روح به سرزمین روم رسید و مانند یاقوت درخشید.
نه چندان خاک پاشیدند هر جایکه کس را هیچ خاکی ماند در پای
هوش مصنوعی: در جاهای مختلف، به اندازهای خاک نپاشیدند که بر پای کسی چیزی باقی بماند.
نه چندان اشک باریدند هر سویکه خاکی ماند گل ناکرده در گوی
هوش مصنوعی: در جایی که مردم به اندازه کافی گریه نکردند، خاکی باقی نماند که گلی از آن بروید.
نه چندان سوز و زاری بود آن روزکه بتوان گفت درصد سال آن سوز
هوش مصنوعی: در آن روز، نه خیلی اشک و نالهای وجود داشت که بتوان گفت بخشی از سال را به خاطر آن روز سوختیم.
پی تابوت میشد گل چو مستانگهی رخسار خستی گاه پستان
هوش مصنوعی: برای تابوت، گلها به سبکی شاداب و نشأت گرفته از حال و هوای مستانه به دور آن میچرخیدند؛ گاهی چهرهای خسته و گاه پستانهایی زیبا مینمودند.
گهی سر بر سر تابوت میزدگهی خاک آب چون یاقوت میزد
هوش مصنوعی: گاهی بر روی تابوت ضربه میزد و گاهی خاک را مانند یاقوت میزد.
گهی خوش های هایی می برآوردگهی آهی ز جایی می بر آورد
هوش مصنوعی: گاهی انسان از شادی و خوشحالی فریادی سر میدهد و گاهی از دلنگرانی و غم آهی برمیآورد.
زمانی میفتاد از هوش میشدزمانی با دلی پر جوش میشد
هوش مصنوعی: گاهی اوقات به شدت غمگین و بیتفاوت میشد و گاهی دیگر با شور و شوق فراوان زندگی را میگذرانید.
چنان فریاد میکرد از دل تنگکه از زاریش خون میشد دل سنگ
هوش مصنوعی: آنقدر با دل شکسته و ناراحتی فریاد میزد که حتی سنگ را هم به گریه میآورد.
ازان عهد وفایش یاد میکردچو چنگی هر رگش فریاد میکرد
هوش مصنوعی: او به یاد وفاداری آن عهد، همچون چنگی که در آن نواست، هر رگ و ریشهاش فریاد میزند.
کنیزان گرد او هنگامه کردهببر در از پلاسی جامه کرده
هوش مصنوعی: خدمتکاران دور او جمع شدهاند و در حالی که لباسهای زیبا پوشیدهاند، سر و صدایی به راه انداختهاند.
جهان گر تیره گردانی بماتمز فعل خود نه استد باز عالم
هوش مصنوعی: اگر دنیا را به خاطر اعمال خود تیره و اندوهبار کنی، در حقیقت بر اثر رفتار خودت است که چنین حالتی به وجود آمده است و نه به خاطر دیگران.
چو سوی قصر بردندش ز بیرونتن او را فرو شستند از خون
هوش مصنوعی: وقتی او را به سمت کاخ بردند، بدنش را از خون پاک کردند.
بخوابانید گل بر تخت زرّینشنشد یک دمزدن فارغ ز بالینش
هوش مصنوعی: گلی را بر تخت زری دراز کنید، اما او یک لحظه هم از بسترش آرامش نداشت.
زمانی پرده از رویش گشادیزمانی روی بر رویش نهادی
هوش مصنوعی: گاهی اوقات چهرهاش را نشان میدهد و گاهی دیگر آن را از دید پنهان میکند.
زمانی اشک بر رویش فشاندیزمانی سیل بر رویش براندی
هوش مصنوعی: در گذشته، اشکهای تو بر صورت او ریخته میشد و زمانی دیگر، سیلهای بزرگ بر او میبارید.
بنگذاشت آن سمنبر کان تن پاکنهند از تخت زرّین در دل خاک
هوش مصنوعی: او اجازه نداد که آن عطرآگین را که بدنش را پاک و پاکیزه کرده، از تخت طلا به زیر خاک بگذارند.
شبانروزی بران تختش رها کردچه گویم من که آن بیدل چها کرد
هوش مصنوعی: راستش من نمیدانم چه بگویم درباره آن شبی که او بر تختش اشک را رها کرد و دل خود را شکست.
چه گر خسرو نهان شد زیر کافورولکین بد تن سیمینش پر نور
هوش مصنوعی: اگرچه خسرو در زیر کافور پنهان شده است و بدن نقرهایش درخشانی دارد، اما هنوز زیبایی او قابل توجه و پرنور است.
دو بادامش بپژمرد از لطیفیچوجوزی در گوافتاد از ضعیفی
هوش مصنوعی: دو بادام به خاطر لطافت و نازکیاش پژمرده میشوند، همچون گردو که به خاطر ناتوانیاش در گندم زیر فشار قرار میگیرد.
دو لعل سبز پوش او بزودیچو نیل خام شد از بس کبودی
هوش مصنوعی: دو لعل سبز او به زودی مانند نیل بیرنگ و خام خواهد شد از آنقدر که کبود شده است.
سر زلفش که دام جان و دل بودهمی شد تا بریزد زیر گل زود
هوش مصنوعی: موهای او که جان و دل را به دام میاندازد، زودتر از آنکه زیر گل بیفتد، به سر میشود.
دهانش را که بودی چشمهٔ خوربمحلوجش بیاگندند و کافور
هوش مصنوعی: به محض اینکه دهان او را باز کردی، خورشید درخشید و بویی خوش از آن بهمشام رسید، اما با گذشت زمان، آن خوشبوئی به چیزی بیکیفیت و ناخوشایند تبدیل شد.
بآخر چون کفن پوشید خسروگلش شد تا بگنبد خانه، پس رو
هوش مصنوعی: زمانی که خسرو در آخرین لحظات زندگیاش آماده رفتن به دنیای دیگر شد، گلهای زیبا نیز به خاطر او در گورستان به زمین میافتند.
شه روی زمین چون رویش این بودکفن پوشید و شد زیر زمین زود
هوش مصنوعی: همانطور که چهره زیبای او روی زمین درخشان بود، به سرعت با مرگش زیر خاک رفت و در واقع کفنپوش شد.
گل تر، پیرهن را نیلگون کردچو نیلوفر بافسون سر برون کرد
هوش مصنوعی: گل تازه، رنگ آبی را به پیراهن داد، همانطور که نیلوفر با جاذبهاش سر از آب بیرون میآورد.
کبود از بهر آن پوشید آن ماهکه شد روزش سیه بی طلعت شاه
هوش مصنوعی: آن ماه برای این لباس کبود به تن کرد که روزی چهرهاش همچون شب تار شود و بدون زیبایی بماند.
چو گلرخ در کبودی شد بزودیز خجلت ماه شد زیر کبودی
هوش مصنوعی: وقتی چهره دلبر به رنگ کبود درآمد، به سرعت از شرم، ماه نیز به خاطر این موضوع زیر آن رنگ کبود پنهان شد.
چو شد بر دخمه شه را گورخانهمجاور گشت گل بر آستانه
هوش مصنوعی: وقتی پادشاه در گورستان قرار گرفت، گلها در آستانه آن مکان بروییدند.
بسی گفتند گل را، کم نشد سوزبرون نامد از آن گنبد شب و روز
هوش مصنوعی: بسیاری درباره گل صحبت کردند، اما از شعله درون ایشان کاسته نشد و سوز دل همچنان در این روزها و شبها ادامه دارد.
فرو میریخت اشک از چشم نمناکبمشک زلف میرفت از زمین خاک
هوش مصنوعی: اشکها از چشمانم به حالت غمناک میریزد و بویی خوش مانند بوی مشکی که از زلفی سیاه میآید، از خاک برمیخیزد.
چو در دل داشت گل زانگونه یارینبودش روز و شب جز گریه کاری
هوش مصنوعی: او در دل خود گل محبت را دارد، اما یاری که چنین عشق و دوستی را در زندگیاش داشته باشد، وجود ندارد. روز و شب بیش از هر چیز، تنها به گریه و اندوه میگذرد.
چو آن بیدل بزاری خون گرستیز صد ابر بهار افزون گرستی
هوش مصنوعی: اگر آن دلی که بیقرار است، احساسش را در بکشد، مانند بارانی که از صد ابر بهاری میبارد، خون دلش بیشتر از آن میشود.
هر اشکی کو در آن ماتم شمردیز دل بگداختی وز دم فسردی
هوش مصنوعی: هر اشکی که در ماتم دیدی، از دل داغدار برمیخیزد و در هوای سرد میخوابد.
شده یکبارگی بروی جهان تنگجهان بر خویش کرده چون دهان تنگ
هوش مصنوعی: به یکباره بر جهان تنگ و محدود شدم، جهان به اندازهای کوچک شده که انگار دهانش تنگ است.
فغان میکرد و میگفت ای دل افروزکجا جویم ترا در عالم امروز
هوش مصنوعی: او با صدای ناله به من میگفت: ای دلافروز، امروز کجا میتوانم تو را پیدا کنم؟
چرا گل راز خود مهجور داریز نزدیکانت دامن دور داری
هوش مصنوعی: چرا رازهای خود را از نزدیکانت پنهان میکنی و از آنها فاصله میگیری؟
تهی چون بینم از تو تخت ای دوستبمردم من ز مرگت سخت ای دوست
هوش مصنوعی: وقتی میبینم که از تو خبری نیست، افسرده و بیخبر از زندگی میشوم. نبود تو برایم همچون مرگی سخت و دلخراش است، ای دوست.
نخواهم جان شیرین در جوانیز مرگ تلخ تو ای زندگانی
هوش مصنوعی: من جان عزیز خود را در جوانی برای مرگ تلخی که تو به من میدهی نخواهم داد.
بناخن سنگ کندن هست آسانشکیبا بودن از روی تو نتوان
هوش مصنوعی: کندن سنگ با ناخن کار آسانی نیست، اما صبر داشتن برای رسیدن به تو ممکن نیست.
چوناخن گر ببرّندم سر از تنبراید زارزومندی سر از من
هوش مصنوعی: اگر ناخنهای من را ببرند، سر از تنم جدا خواهد شد و من به شدت ناله و فریاد میزنم.
کجا رفتی بدین زودی نگارازهی حسرت دریغا رنج ما را
هوش مصنوعی: کجا رفتی ای خوشبخت من؟ چقدر زود رفتی! افسوس که چقدر برای ما درد و غم دارد.
منم جانی و چندان شور درویکه نتوان کرد چندین زور دروی
هوش مصنوعی: من انسانی هستم که شور و شوقی بسیار دارم و اینقدر انرژیم زیاد است که نمیتوان به راحتی با قدرتی مشابه من، رقابت کرد.
شبانروزی بوصلم غرقه بودیکه با من چون نگین در حلقه بودی
هوش مصنوعی: در شبانهروز بوصلی، تو به قدری درگیر من بودی که مثل نگینی در حلقهای به من وابسته بودی.
کنون از حلقه بیرونم نهادیشدی در خاک و درخونم نهادی
هوش مصنوعی: حالا مرا از حلقه ی بسته و محصور رها کردی و در عوض، در زمین و در خونم غرق کردی.
بسی شب در غمم تا روز بودیکنون چون شمع دل پرسوز بودی
هوش مصنوعی: بسیار شبها در غم و اندوه بودم تا روز برآید، اما اکنون مانند شمعی که میسوزد و میسوزد، دلهای من همچنان در حال سوختن است.
دلم زین غم چو با نیرو بسوزدیقین دانم که آتش زو بسوزد
هوش مصنوعی: اگر دلم از این غم به شدت بسوزد، به طور قطع میدانم که این آتش همچنین همه چیز را خواهد سوزاند.
توانم سوخت گردون را بیک آهچنانک آتش بننشیند بیک ماه
هوش مصنوعی: من میتوانم به قدری قدرت داشته باشم که با یک نفس چنان آتش بزرگی را شعلهور کنم که آتش در تیرگی شب فروغی را بیابد.
ولی ترسم که گر آهی برآرمگریز حلق را راهی برآرم
هوش مصنوعی: من نگرانم که اگر آهی از دل بکشم، ممکن است جانی را از چنگ مرگ برهانم.
منم جانی و چندان شور درویکه نتوان کرد چندان زور بروی
هوش مصنوعی: من روحی هستم سرشار از شور و شوق درویشی که هیچکس نمیتواند به اندازه من بر احساساتش کنترل داشته باشد.
زهی محنت که در دل دارم ازتوزهی حسرت که حاصل دارم از تو
هوش مصنوعی: ای کاش که درد و رنجی که از تو در دل دارم، نبود و ای کاش که آرزوها و حسرتهایی که از تو در دل دارم، محقق میشدند.
ازین محنت و زین حسرت چگویمفرو ماندم بصد حیرت چگویم
هوش مصنوعی: از این درد و حسرت چه بگویم، که حیرت و شگفتی من را فرا گرفته و نمیدانم چه بگویم.
بآخر هم بدینسان بود آن ماهتوان بودن بدینسان از چنان شاه
هوش مصنوعی: در نهایت، آن ماه زیبا به همین صورت باقی ماند و چنین قدرتی از آن شاه داشت.
نه نان خوردی و نه شب خواب کردیبهر روزی یکی جلّاب خوردی
هوش مصنوعی: نه نانی خوردی و نه شب را خواب کردی، فقط برای روزی که در پیش داری، یک لیوان نوشیدی.
چنان گشت آن سمنبر از نزاریکه بروی خون گرستندی بزاری
هوش مصنوعی: سمنبر (درخت سمن) آنقدر از نزا ری (غفلت یا پوچی) پر از درد و غم شد که مثل اینکه بر روی آن خون بریزند و زاری کنند.
جهانگیرش شدی هر دم برِ اوببوسیدی ز پایش تا سرِ او
هوش مصنوعی: تو هر لحظه به او توجه میکردی و همواره از محبت، پای او را تا سرش بوسه میزدی.
بسی خواهش بسی زاری بکردیدلش دادی و دلداری بکردی
هوش مصنوعی: تو بارها خواسته و برای دلش زاری کردی و در نهایت دل او را به دست آوردی و او را تسلی دادی.
ولیکن گل نبردی هیچ فرمانکه نپذیرفت دردش هیچ درمان
هوش مصنوعی: اما تو هیچ فرمانی را نپذیرفتی، مانند گل که در برابر دردش هیچ درمانی را قبول نمیکند.
بآخر چون برامد یک مه و نیمفرو شد ماه آن خورشید اقلیم
هوش مصنوعی: در نهایت، زمانی که یک ماه زیبا طلوع کرد، نوری که از ماه میتابید، به آرامی کاهش پیدا کرد و به نوعی به حضور آن خورشید در آسمان اشاره میکند.
بوقت صبحگاهی بود تنهابدل میگفت با خسرو سخنها
هوش مصنوعی: در صبح زود، شخصی تنها با دلش سخنانی را با خسرو در میان میگذاشت.
ز حال او به جز حق را خبرنهبدل دانا، زبانش کار گرنه
هوش مصنوعی: او از حال خود فقط به حق میگوید و نمیتواند به کسی دیگر خبر دهد؛ زبان او برای سخن گفتن تنها در خدمت حقیقت است.
درامد آتشی از مغز جانشروان شد سیل خون از دیدگانش
هوش مصنوعی: اتشی از دل او شعلهور شد و از چشمانش سیلابی از خون جاری گردید.
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاکخروشی خوش برآورد از دل پاک
هوش مصنوعی: آن ماه زیبا با چهرهای خونین بر خاک افتاد و از دل پاکش صدایی خوش و شاداب برآورد.
بزاری گفت ای خسرو من اینکندانم جان کجاست امّا تن اینک
هوش مصنوعی: بزاری به خسرو میگوید: اکنون نمیدانم جان من کجا رفته است، اما بدن من اینجا حاضر است.
کنون میآیمت گر می بخوانیوگرنه میروم گر می برانی
هوش مصنوعی: اکنون میآیم به سراغت، اگر مرا بخوانی، وگرنه میروم، اگر مرا از خود برانی.
هزاران جان پاک از سینهٔ منفدای همدم دیرینهٔ من
هوش مصنوعی: هزاران روح پاک از وجود من برای خاطر همیار قدیمیام قربانی میشود.
مرا جان جهان چون از جهان رفتز شخص گل جهان نادیده جان رفت
هوش مصنوعی: وقتی که جانم از این دنیا جدا شد، دنیای زیبای من که همان شخصی بود که دوستش داشتم، به طرز تلخی از من دور شد.
بحمداللّه که ماندم از جهان بازنهادم روی جانان را بجان باز
هوش مصنوعی: خوشبختانه، من هنوز از این دنیا سیر نشدهام و به سوی معشوقم که در دل دارم، روی آوردهام.
کنون جان میدهم از ناصبوریکه جان دادن بسی به کز تو دوری
هوش مصنوعی: حالا به خاطر بیتحملیام جان میدهم، زیرا دوری از تو بسیار دردناک است و تحمل این درد از دادن جان نیز سختتر است.
بگفت این و بسر برد این جهان رابصد زاری بجانان داد جان را
هوش مصنوعی: او گفت که این دنیا را با صدای نالان و زاری، به جانان خود جانش را تقدیم کرد.
زبان او که شوری در شکر بستبیکدم آن زبان را قفل بر بست
هوش مصنوعی: زبان او مثل شوری در شکر است و با یک بار صحبت کردن، آن زبان را به آرامی میبندد.
یکی خادم که خدمتگار بودشبگردانید سوی قبله زودش
هوش مصنوعی: یک خدمتکار که وظیفهاش خدمت به دیگران بود، به سرعت او را به سمت قبله هدایت کرد.
عنایت کرد حق تا از عنا رستبیک ساعت زصد گونه بلارست
هوش مصنوعی: خداوند لطف کرد و به من کمک کرد تا از انواع مشکلات و رنجها رها شوم، حتی برای یک ساعت هم که شده.
خداوند جهان فرمان بدادهدورخ بر خاک گلرخ جان بداده
هوش مصنوعی: خداوند جهان دستور داده که دور از خاک، زیبایی جاننواز را فرشتگان به نمایش بگذارند.
درین بستان چو گل از خاک خیزدببادی تند هم بر خاک ریزد
هوش مصنوعی: در این باغ، وقتی گل از زمین رشد میکند، با وزش باد تند نیز بر روی خاک میریزد.
گلی برخاک ریخت از جور ایّامکه به زان گل نبیند دور ایّام
هوش مصنوعی: یک گل از ناگواریهای روزگار بر زمین افتاد، و این گل نمیتواند دوری و غم روزگار را مشاهده کند.
چه خواهی دید ازین گردنده پرگارکه خواهی شد بدام او گرفتار
هوش مصنوعی: هرگز نمیتوانی از این وسیلهٔ دایرهساز، که تو را در دام خود خواهد انداخت، چیزی بیشتر از دایرهای بیابی.
کزین گردنده پرگار سبک رونماند هیچکس نه گل نه خسرو
هوش مصنوعی: از این پرگار گریزانی که بیوقفه میچرخد، هیچکس نیفتاد، نه گلی و نه شاهی.
برامد تند بادی از کناریببرد آن هر دو تن را چون غباری
هوش مصنوعی: باد تندی از سمتی برخاست و آن دو نفر را مانند گرد و غبار به پرواز درآورد.
چه حاصل گرچه عمری غم کشیدندکه ببریدند چو درهم رسیدند
هوش مصنوعی: چه فایدهای دارد اگر عمر خود را در غم و اندوه سپری کنیم، وقتی که در نهایت به هیچ چیز دست نمییابیم و همه چیز از بین میرود؟
چو زین ویرانه، دل پرتاب رفتندبحسرت هر دو خوش درخواب رفتند
هوش مصنوعی: دلهای ناامید و حسرتزده از این ویرانه به دور پرتاب شدند و هر دو در خوشی خواب گرفتار شدند.
چو چرخ پیر خونخواری ندیدمبجز خون خوردنش کاری ندیدم
هوش مصنوعی: جز آسیب رساندن و نابود کردن، از این دوران پیر و خونخوار هیچ کار دیگری ندیدم.
چو کژبازست با تو چرخ گردانبنه رگ راست گردن را چو مردان
هوش مصنوعی: زمانی که زندگی و سرنوشت مانند پرندهای کج و معوج با تو رفتار میکند، باید استقامت و قاطعیت را در خود پرورش دهی و مانند مردان واقعی، با اعتماد به نفس سر خود را بالا بگیری.
تو میباید که چندان پند گیریازان یک مرگ کز محنت بمیری
هوش مصنوعی: تو باید آنقدر از مرگ فکر کنی و درس بگیری که بفهمی از سختیها و زحمتهای زندگی، بهتر است بمیری.
تو خود از غایت غفلت چنانیکه گر صد مرگ بینی هیچ دانی
هوش مصنوعی: تو چنان در غفلت هستی که اگر صد بار هم بمیرى، باز هم متوجه نخواهى شد.
چو بسیاری بلا در پیش دارینیی عاقل که دل بر خویش داری
هوش مصنوعی: اگر مشکلات زیادی در پیش رو داشته باشی، عاقل نیستی اگر تنها به خودت فکر کنی.
چو چندینی بلات از پیش و پس هستعجب نبود اگر مرگت کند پست
هوش مصنوعی: اگر در زندگیات این همه مشکلات و بلایای پیشرو و عقبرو وجود دارد، تعجبی ندارد اگر مرگت را به دستان خودت بفرستی.
عجب میآیدم گر می ندانیکه با چندین بلا چون زنده مانی
هوش مصنوعی: چه شگفتانگیز است که نمیدانی چگونه با این همه مصیبت و سختی همچنان زندهای و ادامه میدهی.
عجب کاریست کار آدمیزادکه در کم بودگی و در کمی زاد
هوش مصنوعی: آدمها کار عجیبی انجام میدهند؛ در حالی که چیزهای زیادی ندارند و در فقر به سر میبرند، همچنان دنبال خواستهها و آرزوهای بزرگ هستند.
بدست خود سرشتندش بآغازبدست دیو دادند آخرش باز
هوش مصنوعی: او را با دست خودشان درست کردند و از ابتدا به او خصلتهای نادرستی دادند، اما در نهایت به دست دیو و ویرانی سپردند.
زهی بیقدری او کز چنان دستبدست دیو افتد غافل و مست
هوش مصنوعی: چقدر عجیب و بیاحساس است کسی که در دست دیو قرار میگیرد و بیخبر و سرخوش است.
کسی کز دست دیوان سر افرازبدست دوست نرسد عاقبت باز
هوش مصنوعی: کسی که از دست دیوان به مقام و بزرگی برسد، در نهایت به دوستش نخواهد رسید.
ندانم تا بود فردا در آن سوزبدین صورت که مردم هست امروز
هوش مصنوعی: نمیدانم فردا چه پیش خواهد آمد، در این حالت سخت و ناگوار که امروز مردم در آن به سر میبرند.
دلا تو خفتهیی و هر زمانیبدین وادی بی پایان چه مانی
هوش مصنوعی: ای دل، تو در خواب غفلت به سر میبری و در این مسیر بیپایان چه چیزی را انتظار میکشی؟
فرو رفتند تا چون خواهد آمدوزین وادی که بیرون خواهد آمد
هوش مصنوعی: آنها عمیقاً در این موضوع غور کردند تا ببینند چه زمانی به نتیجه خواهند رسید و از این وضعیت خارج خواهند شد.
چه دریاییست این دریای خونخوارکه کس در وی نمیآید پدیدار؟
هوش مصنوعی: این دریا چقدر خطرناک و وحشتناک است که هیچکس در آن ظاهر نمیشود و نمیتواند وجود خود را نشان دهد.
بسی گردون بسر خواهد گذشتنگذشتست و دگر خواهد گذشتن
هوش مصنوعی: زمان، همچنان که از گذشته گذشته و به سرعت میگذرد، باز هم به همین شکل ادامه خواهد داشت و به جلو خواهد رفت.
بسی افلاک خواهد بود و تونهتنت در خاک خواهد بود و تونه
هوش مصنوعی: بسیاری از ستارهها و آسمانها خواهد بود و تو بدنات در خاک خواهد بود و نخواهی بود.
اگر در زندگی در خاک و افلاکتوانی گشت خاک، آنجا رسی پاک
هوش مصنوعی: اگر در زندگی بتوانی از خاک و زمین به آسمانها بالا بروی و پاک و مطهر شوی، به جایی میرسی که آنجا خالص و بدون آلودگی است.
وگر این هر دو بندت بسته داردترا در ماتم پیوسته دارد
هوش مصنوعی: اگر این دو قید تو را گرفتار کند، همیشه در غم و اندوه خواهی بود.
سعیدی، گر تو در افلاک مانیشقی باشی اگر در خاک مانی
هوش مصنوعی: اگر سعید، حتی اگر در آسمانها و فضاهای بالا باشی، باز هم بدبختی، اما اگر در زمین زندگی کنی، خوشبختی.
وگر زین هر دو بگذشتی چو مردانبرستی از زمین و چرخ گردان
هوش مصنوعی: اگر از این دو موضوع (زحمت و مشقت) بگذری، مانند مردان واقعی، از زمین و آسمان فاصله میگیری و به بالاییها میرسی.
ازین بیغوله قصد آشیان کنچه میباشی ز همّت نردبان کن
هوش مصنوعی: از این مکانی که در آن هستی، هدف داشتن به سوی آینده و مکان بهتر را در سر داشته باش. چرا که در حال حاضر، تو فقط به دنبال راههای عادی و سطحی هستی.
اگرچون جعفر طیار ازین دامبرون پرّی، شوی مرغی دلارام
هوش مصنوعی: اگر مانند جعفر طیار از این دام رهایی یابی، مایه آرامش و راحتی خواهی شد.
چو جعفر این سفر گرهست رایتبود بی دست و پایی دست و پایت
هوش مصنوعی: این بیت به زندگی و سرنوشت انسان اشاره دارد. نوعی تقدیر و تقدیرگرایی را به تصویر میکشد که در آن، انسانها در موقعیتهای مختلف، حتی در شرایط سخت، قادر به پیشروی و دسترسی به آرزوهای خود هستند. به عبارت دیگر، با وجود محدودیتها و چالشها، امید و اراده انسانها میتواند به آنها کمک کند تا به اهداف خود برسند.
چو پروانه درین ره ترک جان کنسفر بی پا و سر چون آسمان کن
هوش مصنوعی: مانند پروانه در این مسیر، برای عشق جان خود را فدای سفر کن، بیآنکه به پا و سر فکر کنی، مانند آسمان وسیع باش.
چرا تو کشتهٔ نفس و هواییذبیح الله شو گر مرد مایی
هوش مصنوعی: چرا تو اسیر نفس و هوس هستی؟ اگر مردانگی نشان بدهی، مثل یک قربانی برای خداوند آماده شو.
سه سدّ سخت دشوارست در راهیکی نان و یکی مال و یکی جاه
هوش مصنوعی: در مسیر زندگی، سه مانع بزرگ وجود دارد که عبور از آنها دشوار است: یکی تأمین نان و نیازهای اولیه، دیگری مال و ثروت، و سومی مقام و اعتبار.
چو زین سه بگذرد هرک اهل باشدگذشتن از دو کونش سهل باشد
هوش مصنوعی: هر کس که اهل و فهمیده باشد، وقتی از مسائلی فراتر رود که در دو جهان مادی و معنوی وجود دارد، عبور از آنها برایش آسان خواهد بود.
اگر خواهی کزین دو بگذری پاکازین هر سه مشو آلوده در خاک
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از این دو موضوع عبور کنی، باید از این سه چیز فاصله بگیری و هرگز آلوده به مواد بیارزش نشوی.
تنت مُرد و تودل در خویش دارینداری برگ و ره در پیش داری
هوش مصنوعی: بدن تو از بین رفته، اما هنوز روح و وجودی در خود داری. چیز خاصی نداری، اما راهی برای ادامهی زندگی پیش رو داری.
چرا ره را نسازی برگ راهیکه برگ ره نداری برگ کاهی
هوش مصنوعی: چرا راه را هموار نمیکنی وقتی که راهی برای رفتن نداری و هیچ چیزی در دستت نیست؟
بمُردی گویی آن ساعت که زادیشب آمد بر در آن بامدادی
هوش مصنوعی: انگار در زمانی که به دنیا آمدی، در همان لحظه مردی، درست مثل وقتی که شب به در خانه میآید و صبح به طور ناگهانی فرا میرسد.
گرفتار آمدی در بند تن توز جان دادن بترس ای جان من تو
هوش مصنوعی: در دام جسم خود گرفتار شدهای، از جان دادن بترس ای جان من.
فلک از مرگ چندین میگریزدزمین میتازدش تاخون بریزد
هوش مصنوعی: آسمان از مرگ و نابودی فرار میکند و زمین به تپش و جنب و جوش میافتد تا خون و زندگی بریزد.
چوهستی لشکری کم گیر بنگاهکه آدم هست سر خیل تو در راه
هوش مصنوعی: اگر در جستجوی نیروهایی هستی، بهتر است که خیلی هم کم نگیر؛ زیرا آدمی در بین جمعیت تو در راه است.
بلشکر گاه آدم بر ره امروزکه گورستانست آن لشکرگه امروز
هوش مصنوعی: امروز در میدان جنگ، آدمی در حال نبرد است، اما این میدان امروز به گورستانی تبدیل شده است.
پشیمانی ندارد سود در خاکچو زهرت کُشت چه حاصل ز تریاک
هوش مصنوعی: اگر در خاکی که گیاهی ناپسند (مانند زهر) رشد کرده، سودی نخواهد بود، پس چه فایدهای از تریاک که به آنجا میرسد؟ به عبارت دیگر، اگر کار نادرست یا بدی انجام شود، دیگر هیچ پشیمانی و سودی برای آن وجود ندارد.
تو در دنیا که جای رنج و بارستاگر صد کار داری هیچ کارست
هوش مصنوعی: در این دنیا که پر از سختی و مشکل است، اگر به ظاهراً هزاران کار هم انجام دهی، هیچ یک از آنها واقعی و مؤثر نیستند.
ترا چاهی قوی افتاده در راهکه آن دنیاست و گنبد دارد ان چاه
هوش مصنوعی: در اینجا به یک چاه عمیق و محکم اشاره شده که در مسیر زندگی وجود دارد. این چاه نمادی از دنیا و مشکلات آن است که میتواند انسان را در خود غرق کند و از واقعیتها و معنویات دور کند. گنبدی که بر روی این چاه قرار دارد، میتواند به محدودیتها و سایههایی از زندگی اشاره داشته باشد که بر سر انسان وجود دارد. به طور کلی، این توصیف بیانگر چالشها و گرفتاریهایی است که هر فرد در زندگی با آنها مواجه میشود.
چو گنبد در درون چاه باشدپس این گنبد چرا بر ماه باشد
هوش مصنوعی: اگر گنبدی در درون چاه قرار گیرد، پس چرا این گنبد باید به سمت ماه باشد؟
ولی چون کار دنیا باژگونهستچه میپرسی که این گنبد چگونهست
هوش مصنوعی: اما با وجود این که اوضاع دنیا برعکس و نامناسب است، چه دلیلی دارد که دربارهی این گنبد سؤال کنی؟
چو دارد چاه گنبد خاصه از دوددمش باشد، فرو گیرد نفس زود
هوش مصنوعی: وقتی چاه، گنبد خاصی داشته باشد و از دود دم او پر شود، نفسش به سرعت در قعر آن میرود.
فلک دود و زمین گردو تو خیرهچگونه دم زنی با این دو تیره
هوش مصنوعی: آسمان پر از دود و زمین پر از گرد و غبار است، تو چگونه میتوانی در بین این دو وضعیت نابسامان صحبت کنی؟
دمت زان باد و آید بر سر راهکه دم دارد چو همدم نیست این چاه
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به این دارد که برکت و خوشبختیای که به انسان میرسد، ممکن است به خاطر ارتباطات و دوستیها باشد. اگر در اطراف ما افرادی که به ما کمک و همراهی میکنند، وجود نداشته باشند، به سختی میتوانیم از چالشها عبور کنیم. به عبارتی دیگر، حضور دوستان و همدمان مهم است تا بتوانیم از مشکلات عبور کنیم.
گرت انصاف دادن نیست پیشهتویی چاهی که دم داری همیشه
هوش مصنوعی: اگر به انصاف رفتار نکرده و همیشه در پی خواستههای خودی، مانند چاه کوههایی خواهی بود که هیچ وقت پر نمیشود.
زهی چاهی نجس سر برفگندهدمی آینده و دیگر شونده
هوش مصنوعی: چه چاه کثیفی که سرش را به برف نشانده، در آیندهای نزدیک، دگرگون و متفاوت خواهد شد.
درونی داری ای غافل برون گیردلی سرگشته و نفس زبون گیر
هوش مصنوعی: ای غافل، درون تو دلی آشفته و نفسی ضعیف وجود دارد؛ از این درون باخبر شو و به آن بپرداز.
اگر بیرون نیایی زین درون توبگردی چون بخاک آیی بخون تو
هوش مصنوعی: اگر از درون خود بیرون نیایی و به جستجوی خود نپردازی، در نهایت به خاک و نابودی خواهی رسید.
زهی نفس عدو پرور کجاییکه بر یک جای صد جا مینمایی
هوش مصنوعی: ای نفس که دشمنان را پرورش میدهی، کجایی که در یک مکان میتوانی به صد جا اشاره کنی؟
زهر شاخی دگر داری بری نیزبرون کردی زهر روزن سری نیز
هوش مصنوعی: تو زهر یک شاخه را هم داری و همچنین زهر را از روزنی نیز بیرون میکنی.
تو با این جمله طرّاری یقینستکه روی حق نبینی رویت اینست
هوش مصنوعی: تو با این حرفت مشخص میکنی که نمیتوانی حقیقت را ببینی.
اگر کفش کهن یا ژنده داریوگر نانی بخاک افگنده داری
هوش مصنوعی: اگر کفش کهنه یا فرسودهای داری، یا اگر نانی را به زمین انداختهای، اهمیت این چیزها را در نظر بگیر.
چراندهی برای حق بدرویشیقین میدان که بستایند از آن بیش
هوش مصنوعی: اگر به خداوند خدمت کنی و به حق وفادار باشی، مطمئن باش که مردم برای این کار تو را تحسین خواهند کرد و به تو افتخار میکنند.
مپزسودا مشو مطمع مپندارکه جوکاری و آرد گندمت بار
هوش مصنوعی: به خودت مغرور نشو و فکر نکن که به راحتی میتوانی به هدفهای بزرگ برسی و به زودی به موفقیت میرسی، بلکه برای رسیدن به آن نیاز به تلاش و کوشش داری.
بمویی گر بدنیا بسته باشیچو مردی در غم پیوسته باشی
هوش مصنوعی: اگر به دنیای فانی وابسته باشی، مانند مردی خواهی بود که همیشه در غم و اندوه به سر میبرد.
وگرمویی نباشد کوه باشدمیندیش آنکه چون اندوه باشد
هوش مصنوعی: اگر گرمایی نباشد، کوه هم وجود نخواهد داشت. نگران نباش که اندوه چگونه خواهد بود.
بآخر چون برآمد صبح خوش رونه گل بود از جهان پیدا نه خسرو
هوش مصنوعی: در نهایت، وقتی صبح زیبای روشن فرارسید، نه اثری از گل در طبیعت بود و نه از خسرو.
چو گل را دم فرو شد صبح دم زدسپیدی بر سواد شب رقم زد
هوش مصنوعی: وقتی گل خوابش میبرد، صبح که فرا میرسد، نور سپید صبح بر سیاهی شب نقش میزند.
چو در جنبش فتاد این آتشین صحنفغان برخاست از مرغان خوش لحن
هوش مصنوعی: وقتی که این مکان پرشور و پرجنب و جوش به حرکت درآمد، صدای فریاد و ناله از پرندگان خوش آواز بلند شد.
جهانگیر از پگاهی روز دیگربر گل رفت و خورد آن سوز دیگر
هوش مصنوعی: جهانگیر در آغاز روز دیگری به سراغ گل رفت و از آن زیبایی و لطافت برخوردار شد.
میان خاک مادر را چنان دیدگلی را زردتر از زعفران دید
هوش مصنوعی: در دل خاک، مادر را به شکل گلی مشاهده کرد که زردتر از زعفران بود.
بپیش خاک خسرو جان بدادهبزاری درغم جانان فتاده
هوش مصنوعی: در برابر خاک شاه، جانم را فدای درد و غم عشق کردهام.
چو جان بی طلعت جانان خجل بودبداد از شرم جان آن تنگدل زود
هوش مصنوعی: وقتی جان بدون زیبایی محبوبش شرمنده و خجالتزده باشد، آن دل تنگ و زود رنج از ترس و شرم، جانش را میدهد.
زنی را در وفا این بود کردارتو چون اوباش اگرهستی وفادار
هوش مصنوعی: اگر میخواهی در وفا به دیگران نمونه باشی، باید همچون افراد بیوفا عمل نکنی.
اگر یاری کنی باری چنین کنعزیزان را وفاداری چنین کن
هوش مصنوعی: اگر میخواهی کمکی کنی، به گونهای کمک کن که به عزیزانت وفادار بمانی و به آنها توجه کنی.
دگر ره ماتمی از سر گرفتنددگرره بانگ و زاری درگرفتند
هوش مصنوعی: مسیر جدیدی از غم و اندوه آغاز شده و صدای ناله و شیون در این مسیر بلند شده است.
پسر میگفت کای مادر کجاییچو دست من فرو بست این جدایی
هوش مصنوعی: پسر میگوید: ای مادر، کجایی؟ وقتی که این جدایی باعث شد دستانم خالی بمانند.
چو آتش آمدی چون دود رفتیبدیدار پدر بس زود رفتی
هوش مصنوعی: وقتی که با شور و شوق به زندگی آمدی و مثل آتش درخشان شدی، به سرعت همچون دود ناپدید شدی و خیلی زود به دیدار پدرت رفتی.
سبک رفتی چو بادی پیش خسروکه احسنت ای وفادار سبک رو
هوش مصنوعی: به آرامی و بیدردسر مانند بادی به سمت کسی رفتی که مورد احترام است. تو را ستایش میکنم ای وفادار که اینگونه میروی.
بآخر سیمبر گل نیز چون بادبزیر خاک شد کاین خاک خون باد
هوش مصنوعی: در پایان، گل سیمبر نیز همچون باد در زیر خاک مدفون شد، زیرا این خاک سرشار از خون باد است.
چو آمد خاک را آن گنج در خورز چندان رنج بودش خاک بر سر
هوش مصنوعی: وقتی که آن گنج باارزش به زمین رسید، به خاطر تمام درد و رنجهایی که کشیده شده بود، خاک بر سرش میریزد.
گلی کز ناز از یک گرد بگریختکنون با خاک ره باهم برآمیخت
هوش مصنوعی: گلی که به خاطر زیباییاش از یک گرد و غبار دور شد، حالا به طور ناگزیر با خاک زمین آمیخته است.