بخش ۷۰ - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر
هوش مصنوعی: این متن داستانی است دربارهی پیرمردی که به سرنوشت و گذر زمان میاندیشد. او از مرگ و پیری سخن میگوید و احساس میکند که جوانی و زندگی از او گریختهاند. او پسرش را به یادآوری وظایفش و اهمیت عدل و انصاف توصیه میکند تا او در دنیا به درستی عمل کند و زندگانیاش ادامه یابد.
پیرمرد احساس میکند که عمرش به پایان رسیده و دیگر کاری برای انجام ندارد. او به حقیقت زودگذر بودن دنیا اشاره میکند و بخشش و حسن رفتار را بر دیگر امور ترجیح میدهد. در پایان، جانش را میگیرد و میمیرد. این داستان به عمیقترین فلسفههای زندگی، مرگ و عبور زمان میپردازد و رویارویی انسان با سرنوشت و ناکامیهایش را نشان میدهد.
چنین گفت آنکه پیر راستان بودکه او گویندهٔ این داستان بود
هوش مصنوعی: یکی از شخصیتهای حکیمانه و راستگو در این داستان به بیان این مطلب پرداخته است، او کسی است که خاطرات و روایتهای این داستان را نقل کرده است.
که چون از مرگ گل شش سال بگذشتمگر بر شاه قیصر حال برگشت
هوش مصنوعی: شش سال بعد از مرگ گل، حال شاه قیصر تغییر کرد.
سحرگاه اندر آمد حال او تنگفرو کردند از عمرش شباهنگ
هوش مصنوعی: در سپیدهدم، حال او بد میشود و احساس میکند که زندگیاش به سرعت در حال کاهش است.
ز پیری چون کمان شد پشت او راجوانی رفت و پیری کشت او را
هوش مصنوعی: به دلیل پیری، پشتش مانند کمان خم شده است و جوانیاش از دست رفته و پیری او را به زحمت انداخته است.
بخواند آنگه جهانگیر جهان رابتخت خویش بنشاند آن جوانرا
هوش مصنوعی: سپس آن جوان، که در مقام بالایی نشسته است، جهان را به سلطنت خواهد کشاند و بر تخت خود قرار خواهد داد.
بدو گفت ای گرامی تر زجانمجهان خواهد ربودن از جهانم
هوش مصنوعی: او به او گفت: ای عزیزتر از جانم، اگر بخواهی، میتوانی همه چیز را از من بگیری و مرا از دنیایم جدا کنی.
جهان باد جوانی از سرم بردبسر باری پسر را از برم برد
هوش مصنوعی: دنیا با گذر زمان جوانی و طراوت مرا از من گرفته و باری که بر دوش داشتم، فرزندم را نیز از من دور کرده است.
کنونم زندگانی رخت بربستبسوی خاک رفتم باد در دست
هوش مصنوعی: اکنون زندگیام به پایان رسیده و به سوی خاک میروم، گویی بادی در دست دارم.
دریغا عمرم از هفتاد بگذشتچو گردی آمد و چون باد بگذشت
هوش مصنوعی: افسوس که عمرم از هفتاد سال گذشت و مانند گردی آمد و رفت، چون باد.
مرادر پیش کاری بس شگرفستکه راه من بدین دریای ژرفست
هوش مصنوعی: من کار بزرگی در پیش دارم، زیرا مسیر من به این دریاى عمیق میرسد.
کنونم درجهان کاری نماندستز من تا مرگ بسیاری نماندست
هوش مصنوعی: اینک در دنیا هیچ کار خاصی از من باقی نمانده و تا زمان مرگم چیزهای زیادی بر جای نمانده است.
ترا کار ای پسر اینست امروزکه چون خورشید باشی عالم افروز
هوش مصنوعی: کار تو امروز این است که مانند خورشید درخشان باشی و جهانیان را روشنی بخشی.
اگر تو عدل ورزی همچو خورشیدجهانی عمر تو خواهند جاوید
هوش مصنوعی: اگر تو به انصاف رفتار کنی، مانند خورشید خواهی درخشید و عمر تو در خاطرها باقی خواهد ماند.
اگر تو چون سلیمانی سرافرازسر مویی ز موری سرمکش باز
هوش مصنوعی: اگر تو مانند سلیمان باعظمت هستی، یک تار موی خود را هم از مورچهای نمیکشی.
بگفت این و دمش بگسست وجان رفتبیک دم از جهان جاودان رفت
هوش مصنوعی: او این حرف را گفت و ناگهان جانش از بدنش خارج شد و به دنیای جاودان رفت.
چو رفت از آب چون آتش فرو مردچراغ عمر او خوش خوش فرو مرد
هوش مصنوعی: وقتی که آب از او دور شود، مانند آتش خاموش میگردد و عمر او نیز به آرامی و بیصدا پایان میپذیرد.
چو قیصر را قیامت بر درآمدبیک ره قامت عمرش سرآمد
هوش مصنوعی: وقتی قیصر با پایان دنیا روبرو شد، به یکباره عمرش به پایان رسید.
همه اندام او از هم فروشدبرآمد جان و دل در غم فرو شد
هوش مصنوعی: تمام بدن او از هم متلاشی شده و جان و دلش در غم و اندوه غرق شده است.
فرو شد آفتاب اودر ایوانبرآمد ناله از ایوان بکیوان
هوش مصنوعی: خورشید غروب کرد و در ایوان صدای نالهای بلند شد.
شهی کو تیغ میزد همچو الماسنهان کردند شخصش زیر کرباس
هوش مصنوعی: امیری که مانند الماس طلا میدرخشد و قدرتش را نشان میدهد، شخصش را زیر پوشش و حجاب پنهان کردهاند.
چو بربستند ناگاهش زنخدانهمه کار جهان اینجا ز نخ دان
هوش مصنوعی: وقتی که ناگهان بند زنخدان را محکم کردند، تمام کارهای جهان به اینجا وابسته شد.
چو زیر پنبه شد آن چشمهٔ نوشبرآورد آن ستم کش پنبه از گوش
هوش مصنوعی: زمانی که چشمهٔ نوش به زیر پنبه پنهان شد، آن فردی که تحت ستم قرار گرفته بود، پنبه را از گوشش برداشت و متوجه شد.
چو در خاکش نهادند آب بردشبزرگی رفت و خاکی کرد خردش
هوش مصنوعی: وقتی او را به خاک سپردند، آب باعث رشد و بزرگ شدنش شد و در عوض، خاک به او ابعاد کوچکتری داد.
بسی جا ساخت، جای او زمین بودبسی در تاخت و انجامش همین بود
هوش مصنوعی: در بسیاری از مکانها، او توانست جا بگیرد و در واقع، زمین مکان او بود. او در چندین موقعیت تلاش کرد و سرانجام به همین نتیجه رسید.
چو آمد کوزهٔ عمرش فرو دردنهنگ خاک ناگاهش فرو برد
هوش مصنوعی: زمانی که زندگیاش به پایان میرسد، مانند کوزهای میافتد که درونش پر از درد و رنج است و ناگهان به خاک سپرده میشود.
بلندان بین که پست خاک گشتندز پستی و بلندی پاک گشتند
هوش مصنوعی: افراد بزرگ و با مقام، به خاطر فروتنی و اخلاق نیکشان به جایگاههای بلندی دست مییابند، در حالی که کسانی که به حقارت و خودخواهی رو آوردهاند، به سرنوشت و جایگاههای پست دچار میشوند.
زمین چندانکه یک یک جای بینیز سر تا پای، سر تا پای بینی
هوش مصنوعی: زمین را هر جا که نگاه کنی، از ابتدا تا انتها، همه جا را میبینی.
چوپا و سر بسی بینی بره بازندانی سر ز پا آنجایگه باز
هوش مصنوعی: وقتی که تو گوسفند را به چشم میبینی، نمیتوانی به راحتی سر آن را از پاهایش تشخیص بدهی، زیرا همه چیز به شکل ظاهری آن وابسته است.
اگر از آهنی فرسوده گردیوگرسنگی چو بید پوده گردی
هوش مصنوعی: اگر به حالتی ضعیف و فرسوده بیفتی و مانند بیدی به خاطر گرسنگی به تپش درآیی، هیچ امیدی به تغییر نخواهی داشت.
اگر هستی تو چون خورشید مه رویچو خورشیدت کند آخر سیه روی
هوش مصنوعی: اگر وجود تو مانند خورشید است، وقتی که چهرهات چون خورشید میدرخشد، در نهایت، کسی که در سیاهی و بدی است، در برابر تو ناتوان خواهد بود.
اگر صاف جهانی دُرد گردیوگر مرد بزرگی خرد گردی
هوش مصنوعی: اگر در جهان به شیوهای صاف و بدون پیچیدگی زندگی کنی، میتوانی به خوشی و شادی دست یابی؛ اما اگر به دنبال بزرگی و عظمت هستی، باید خرد و اندیشه ورزی را در نظر بگیری.
ز مردم تابمردم ره بسی نیستاگر مردت کسی اکنون کسی نیست
هوش مصنوعی: اگر من از میان مردم و جمعیت گذر کنم، راهی برای من وجود ندارد. اگر کسی در این دنیا مرد و شجاع باشد، اکنون کسی را نمیبینم که اینگونه باشد.
نخست از آب جو چون دست شوییبچاه اندازو سر برنه چو گویی
هوش مصنوعی: ابتدا از آب چشمهی زلال دست بشوی و بعد آن را به چاه بینداز، و سر خود را به طرف زمین نپیچان و گویی که چیزی نمیدانی.
کسی کز خویشتن گوید بسی اوچو مُرد آن خویشتن را دان کسی او
هوش مصنوعی: کسی که درباره خود صحبت میکند، وقتی بمیرد، دیگران او را با همان خود واقعیاش میشناسند.
تحیّر را نهایت نیست پیداکه یابد باز یک سوزن ز دریا
هوش مصنوعی: تحیر و سردرگمی هیچگاه به پایان نمیرسد، مانند این که کسی بخواهد دریا را جستجو کند و یک سوزن را پیدا کند.
رهیست این راه بس بی حدّ وغایتنه او را ابتدا ونه نهایت
هوش مصنوعی: این مسیر بیپایان است و نه آغاز مشخصی دارد و نه پایان.
نه از اول بود پیشان پدیدشنه در آخر بود پایان پدیدش
هوش مصنوعی: نه در آغاز وجودش نشانهای بود و نه در پایان، نشانهای بر اینکه وجودش به پایان برسد.
فلک چون بی سر و بن دید این راهسرش درگشت و پی گم کرد آنگاه
هوش مصنوعی: وقتی آسمان (فلک) بیسر و بیپایه (بدون هدف و تکیهگاه) این مسیر را مشاهده کرد، به شدت گیج و سردرگم شد و راه خود را گم کرد.
تو هم گردش بسی در پیش داریچه میگویم که هم درخویش داری
هوش مصنوعی: تو هم در زندگی مسیرهای زیادی را پیش رو داری، پس چرا به من میگویی که در خودت چیزی نداری؟
همه عالم اگر بر هم نهادیبنای جمله بر یکدم نهادی
هوش مصنوعی: اگر تمام جهان را گرد هم بیاوری و هر چیزی را بر یک لحظه بنا کنی، آن لحظه برتر از همه چیز خواهد بود.
دلت از عالمی چون خرّم آمد؟که بنیاد همه بر ماتم آمد
هوش مصنوعی: دل تو چطور میتواند از جهانی که همه چیز در آن غم و اندوه است شاد باشد؟
بصد آویز عالم را چه داریبگو تا واپسین دم را چه داری
هوش مصنوعی: با تمام زرق و برق دنیا چه فایدهای داری، تا لحظهی آخر عمرت چه چیزی برای به همراه داشتن داری؟
نمیدارد ترا عالم که هستیتو هم عالم مدار، از غم برستی
هوش مصنوعی: عالم به تو توجهی ندارد، با این حال تو هم در دایره علم هستی و از اندوه رها شدهای.
چرا در عالمی دل بسته داریکزو غم در غمی پیوسته داری
هوش مصنوعی: چرا در دنیایی زندگی میکنی که همواره در آن غم و اندوه در کنار هم وجود دارد؟
بود هر ساعتت رنج و بلاییکه تا یک جو بدست آری ز جایی
هوش مصنوعی: هر لحظه از زندگیات پر از درد و مشکل است تا اینکه بتوانی اندکی از چیزی را به دست آوری.
بخون دل چو کوشیدی و مُردیچو مردی حسرت جاوید بردی
هوش مصنوعی: اگر با تلاش و کوشش زندگی را سر کردید و در نهایت مردید، در این صورت حسرتی همیشگی برایتان باقی میماند.
بود صد بار چون عمرت شد از دستبسر باری حساب جوجوت هست
هوش مصنوعی: وقتی عمرت به پایان میرسد، بارها و بارها مانند پرندهای که از قفس آزاد میشود، زندگیات را میسنجند و باید به آنچه که انجام دادهای فکر کنی.
چرا این حرصت اندر جمع مالستکه گر اینجا وگر آنجا وبالست
هوش مصنوعی: چرا اینقدر به جمعآوری مال و دارایی مشغولی که در هر حال به ضررت تمام میشود، چه در اینجا و چه در آنجا؟
همه دنیا سرابی مینمایدکه چون شوریده خوابی مینماید
هوش مصنوعی: تمامی جهان مانند یک سراب به نظر میرسد، حالتی شبیه به خواب آشفته و پریشان دارد.
چو روزی چند بودی رخت برگیردلت بر تخته نه از تخت برگیر
هوش مصنوعی: اگر مدتی در این دنیا زندگی کردی، باید دل خود را از این جهان (تخت) جدا کنی و آن را به جایی مطمئن و دور از ناپایداری منتقل کنی.
اگر عشرت کنی صد سال پیوستشوی چون خاک آخر باد در دست
هوش مصنوعی: اگر تمام عمرت را در خوشی و شادمانی سپری کنی، در نهایت چون خاکی خواهی شد که در دستان باد پراکنده میشود.
ز دنیا گرچه نقشی نیست کس راهوسناکان بسی اند این هوس را
هوش مصنوعی: در دنیای فانی، هیچ کس جاودانه نیست و همه چیز گذراست، اما میل و اشتیاق به زندگی و لذتهای آن در دلها فراوان است.
اگرچه بی سر و بن شد بسی زونمیبینم برون رفته کسی زو
هوش مصنوعی: اگرچه بسیاری از انسانها به خاطر او دچار سردرگمی و بیسر و سامانی شدهاند، اما من هنوز کسی را نمیبینم که از او جدا شده باشد.
برین رفعت چودایم خانه خیزستقویتر منصبی، شاهی گریزست
هوش مصنوعی: در این جایگاه بلند که من دارم، هرچند منزلت و مقام بالایی است، ولی مقام سلطنت و پادشاهی از اینجا دور است و به همین راحتی نمیتوان به آن رسید.
چو در هر خانهیی بینی شه انگیزچرا شطرنج میبازی فرو ریز
هوش مصنوعی: هر جا که در خانهای ملاحظه کنی که شور و هیجانی وجود دارد، و بازی شطرنج میکنند، باید از آنجا خارج شوی.
زمین گر ملک تو آمد همه جایمشو غرّه که از گاویست بر پای
هوش مصنوعی: اگر زمین به ملک تو تبدیل شود، در هیچ جا مغرور مشو، زیرا این زمین تنها برای یک گاو است که ایستاده.
تو آن ساعت که از مادر بزادیبتنگ و بند جان کندن فتادی
هوش مصنوعی: وقتی به دنیا آمدی، در همان لحظه سختی و درد جدایی از دنیای رحم مادر را تجربه کردی.
چو در جان کندنی ای مانده در داممنه جان کندنت را زیستن نام
هوش مصنوعی: هرگاه که در دل خود چیزی را میپرورانی و در دام آن گرفتار شدهای، نام زندگی کردن تو، در واقع همان رنج کشیدن از آن چیز است.
سرافرازی مکن چندین که ناگاهبزاری سرنگون مانی تو در چاه
هوش مصنوعی: به خودت مغرور نشو، زیرا ممکن است ناگهان به زمین بیفتی و دچار مشکل شوی.
چو در دنیا نمیگنجی تو از خویشچگونه در لحد گنجی بیندیش
هوش مصنوعی: اگر در این دنیا جا نمیگیری، پس چطور میتوانی در قبر جا شوی؟ به این موضوع خوب فکر کن.
تکبر میکنی و می ندانیکه هستی گلخنی امّا روانی
هوش مصنوعی: به خودت مغرور شدهای و نمیدانی که در حقیقت، وجودت مثل یک آتشفشان خاموش است.
اگر در میکشید این پوست از توچه ماند گلخنی ای دوست از تو
هوش مصنوعی: اگر تو از این دنیا دل بکنی و بیرون بروی، دیگر چه چیزی از تو باقی میماند، ای دوست؟
هر آن نعمت که در روی زمینستنجاست میشود از تو یقینست
هوش مصنوعی: هر نعمت و خوبی که در این دنیا وجود دارد، با وجود تو از بین میرود و پاکی خود را از دست میدهد.
اگرچه همچو جان زردرخورتستنجاست چیست تعبیر زرتست
هوش مصنوعی: اگرچه چهرهات پژمرده و زرد است، اما مفهوم پلیدی و ناپاکی در چیست؟
چه جویی در زر و نعمت ریاستکه هر دو هست در عقبی نجاست
هوش مصنوعی: چرا به دنبال ثروت و مقام هستی، در حالی که هر دوی اینها در آخرت، آلودگی به حساب میآیند؟
زهی طوفان آتش بار دنیازهی خواب پریشان کار دنیا
هوش مصنوعی: دنیا پر از آشفتگی و ناآرامی است، مانند طوفانی از آتش که همه جا را در بر میگیرد. زندگی انسانها نیز مانند خوابی بینظم و پریشان است که کارهای روزمره و دشواریها را در خود جای داده.
اگر زین خواب بیداری دهندتدمی صد جان بدلداری دهندت
هوش مصنوعی: اگر تو را از این خواب بیدار کنند، حتی یک لحظه، میتوانند به تو چندین جان و زندگی دوباره ببخشند.
اگر در خواب دنیا خفته مانیبروز رستخیز آشفته مانی
هوش مصنوعی: اگر در خواب غفلت و ناآگاهی زندگی کنی، در روز قیامت و بررسی اعمالت با ترس و آشفتگی مواجه خواهی شد.
همه شب خاک بیزی با چراغیز دود و گرد بگرفته دماغی
هوش مصنوعی: هر شب، با چراغی پر از دود و گرد و غبار، بینیام را پوشاندهام.
ز بهر نیم جو زرکان حرامستز صد جان باز جویی تا کدامست
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن نیم جو زر، چه بسا که انسان از صد جان خود تلاش کند و بپرسد که کدامیک ارزشمندتر است.
ترا آخر چو مطلوبی عزیزستنه چون مطلوب مرد خاک بیزست
هوش مصنوعی: تو برای من مانند یک هدف ارزشمند و گران قیمت هستی، نه مانند چیزی که به راحتی از آن بگذریم.
تو هم انگار مرد خاک بیزیچرا یک شب خدا را بر نخیزی
هوش مصنوعی: انگار تو هم از جنس خاکی، چرا یک شب برای عبادت خدا برنمیخیزی؟
نداری در همه عالم کسی توچرا برخود نمیگریی بسی تو
هوش مصنوعی: هیچکس در جهان جز تو نیست، پس چرا به خودت نگاه نمیکنی و نمیاندیشی؟
اگر صد آشنا در خانه داریچو میمیری همه بیگانه داری
هوش مصنوعی: اگر در خانهات صد نفر آشنا و دوست داشته باشی، وقتی بمیری، همه آنها به بیگانگان تبدیل میشوند و هیچکدام برایت کمک نخواهند کرد.
نیاید هیچکس در گور با تومگر مشتی مگس یا مور با تو
هوش مصنوعی: هیچکس در گور با تو نخواهد بود جز چند مگس یا مورچه که به تو خواهند پیوست.
اگر فعلی بد و گر نیک کردیبگرمیت بسوزد یا بسردی
هوش مصنوعی: اگر کاری بد انجام دادی، عذابش به خودت برمیگردد و اگر کار خوبی کردی، پاداش آن را خواهی دید.
بجوجو، آنچ دزدیدی مه و سالبدزدند از تو موران در چنان حال
هوش مصنوعی: به جستجو بپرداز، آنچه را که گرفتی و سالها از تو دزدیدهاند، در چنین وضعیتی.
دمی جز تخم بیکاری نکاریکه تو جز خویشتن داری نداری
هوش مصنوعی: اگر در زندگیات هیچ فعالیتی انجام ندهی و فقط وقتت را تلف کنی، چیزی جز خودت و تواناییهایت نخواهی داشت.
ز پندار و منیست آن رنج پیوستفروآسود هر کو از منی رست
هوش مصنوعی: آن رنج پیوسته که انسانها تجربه میکنند، ناشی از تصور و خودمحوری آنهاست. هر کسی که از این خودبینی و تخیلات رها شود، با آرامش بیشتری زندگی خواهد کرد.
زلا باید که اول در سراییاگر خواهی که از الا برآیی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی در زندگی به موفقیت دست پیدا کنی، نباید بیمقدمات وارد مرحلههای جدید شوی. باید ابتدا به خوبی آماده شوی تا بتوانی از موقعیتهای خوب بهرهمند شوی.
که گر مویی ز هستی بازداریجهانی بت پرستی باز دادی
هوش مصنوعی: اگر تکهای از وجود خود را دریغ کنی، جهانی پر از بتپرستی را آزاد کردهای.
به آسانیت این اندوه ندهندبدست کاه برگی کوه ندهند
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که برای تو خیلی راحت نخواهد بود که این غم را بپذیری، زیرا حتی یک برگ کاه هم از کوه به تو نمیدهند. در واقع، این بیان کنایهای است از این که برخی چیزها به سادگی به دست نمیآیند و غم و اندوه نیز از آن دسته چیزهاست که به راحتی نمیتوان با آن کنار آمد.
گرت یک ذرّه این اندوه بایدصفای بحر و صبر کوه باید
هوش مصنوعی: اگر یک ذره از این اندوه را تحمل کنی، باید دریا را به صفا و صبر کوه را داشته باشی.
اگر پیش از اجل یک دم بمیریدران یک دم همه عالم بگیری
هوش مصنوعی: اگر پیش از رسیدن مرگ، حتی لحظهای فوت کنی، در آن لحظه کوتاه میتوانی تمام عالم را در اختیار داشته باشی.
نشستن مرگ را کاری نه خردستکه هر کو مرگ را بنشست مردست
هوش مصنوعی: نشستن در برابر مرگ کار عاقلانهای نیست، زیرا کسی که تسلیم مرگ شود، او دیگر زنده نیست.
اگر آگه شوی ای مرد مهجورکه از نزدیک کی ماندی چنین دور
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به حقیقت آگاه شوی، ای مردی که دور افتادهای، به یاد داشته باش که چرا اینقدر از هم دور شدهای.
ز حسرت داغ بر پهلو نهی توسر تشویر بر زانو نهی تو
هوش مصنوعی: از درد و حسرت بر سینهات صدای ناله بر زانو گذاشتهای.
درین غم تا نمیری بر نخیزیزخود چون دیو از مردم گریزی
هوش مصنوعی: تا زمانی که در این غم زندگی میکنی و نمیمیری، نباید از خودت جدا شوی و مانند دیو از انسانها فرار کنی.
چو بردی از بسی شیطان سبق توز عشق خود نپردازی بحق تو
هوش مصنوعی: زمانی که تو از شیطان پیشی گرفتی، آن عشق عمیق تو به حق از تو دور نخواهد شد.
بخود غرّه شدن زین بیش تا کیترا زین ناکسی خویش تا کی
هوش مصنوعی: فریب خود را تا چه زمانی ادامه میدهی؟ تا کی میخواهی به خودباوریهای بیاساس ادامه بدهی و از حقیقت ناامید کننده خود غافل باشی؟
اگر شایستهیی راه خدا رابکلّی میل کش چشم هوا را
هوش مصنوعی: اگر انسانی شایسته و ارزشمند باشی، باید تمام توجهت را به مسیر درست و الهی معطوف کنی و از تمایلات و خواستههای دنیوی دوری کنی.
چو نابینا شود چشم هوابینبحق بینا شود چشم خدا بین
هوش مصنوعی: هرگاه چشمی که به ظاهر دنیا مینگرد کور شود، چشمی که حقیقت را مشاهده میکند، به درستی بینا میشود.
تو پنداری که در کار خداییتو پیوسته پرستار هوایی
هوش مصنوعی: شما فکر میکنید که در کار خدا هستید و دائماً در حال مراقبت از اوضاع هستید.
برآی آخر دمی از چاه دنیابیندیش از سیاستگاه عقبی
هوش مصنوعی: یک لحظه از زندگی دنیوی خود بیرون بیا و به عاقبت و سرنوشت در زندگی آخرت فکر کن.
کجا آن گاو قصّابست آگاهکه خون او بخواهد ریخت در راه
هوش مصنوعی: کجا آن گاوی که قصاب میداند و به او آگاه است، که خونش در راه ریخته میشود؟
اگر آگاه بودی گاوازان کارچو گنجشگی فرو ماندی ازان بار
هوش مصنوعی: اگر اطلاع داشتی که کار پرواز چه دشواریهایی دارد، مانند برهای بیخبر، از آن بار سنگین خود را سبکبار کرده بودی.
تو خودغافل تری زان گاو بستهکه میدانی چنین فارغ نشسته
هوش مصنوعی: تو خودت از حال و روز آن گاوی که بسته است بیخبرتری، در حالی که او در آرامش نشسته و تو از این موضوع آگاهی داری.
مرا باری ازین غم دل نماندستازین مشکلترم مشکل نماندست
هوش مصنوعی: دیگر از این درد و غم قلبی برایم نمانده و از این مسأله دشوارتر نیز برایم مشکلی وجود ندارد.
مرا گویند خواهی گشت خاکیکه در پیشست هر یک را هلاکی
هوش مصنوعی: میگویند تو هم مانند دیگران خواهی شد و در نهایت به خاک برمیگردی، و هر کسی سرنوشتی دارد که به هلاکت و فنا منتهی میشود.
اگرچه خاک گشتن خوش نباشدشدم راضی اگر آتش نباشد
هوش مصنوعی: اگرچه تبدیل شدن به خاک چندان خوشایند نیست، اما من راضیام به شرطی که آتش در کار نباشد.