شمارهٔ ۴۳
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از درد و رنجی که در دلش احساس میکند سخن میگوید. او میگوید که عمرش را به بیهوده گذرانده و دلش تحت تأثیر این فنا و نابودی به زاری افتاده است. او تنها از این میترسد که دلش به خاک و نیستی تبدیل شود و دیگر هیچ وجودی نداشته باشد.
عمری به فنا بر دلم آوردم دستتا دل ز فنا به زاری زار نشست
هوش مصنوعی: سالها با دل خود به عنوان منبع غم و اندوه مواجه شدم، تا اینکه دل خود را از این تباهی و زحمت رها کردم و به حالت گریه و زاری افتادم.
از هیچ نترسم جز از آن کاین دل پستبا خاک شود چنانکه پندارد هست
هوش مصنوعی: من از هیچ چیز نگران نیستم جز این که دل حقیر من به خاک برود و فکر کند که چیزی وجود دارد.