شمارهٔ ۳۹
هوش مصنوعی: شمعی به حضور مردم آمد و از درد و سوزی که دارد صحبت کرد. او گفت که کارش تنها غم خوردن است و هیچ کس برای خوشحالی و شادی به او توجهی نمیکند. با وجود اینکه او به دیگران روشنی میبخشد، در نظر همه به چشم نمیآید و نادیده گرفته میشود.
شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گدازکار من غم کشته کی آید با ساز
هوش مصنوعی: شمع با ناراحتی گفت: من در سوختن و ذوب شدن خودم هستم و نمیدانم چه کسی در کنارم میتواند با ساز و آواز شادی را به ارمغان آورد.
گرچه همه جمع را زِ من روشنی استدر چشم همه به هیچ میآیم باز
هوش مصنوعی: هرچند که در نظر همه، من درخشان و قابل توجه هستم، اما در واقع برای آنها هیچ ارزشی ندارم.