بخش ۶ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: شبی، شبلی به دیوانگان میرسد و جوانی دیوانه را میبیند که از درد و رنج خود میگوید. او از شبلی میخواهد تا در سحرگاه برایش دعا کند و از خداوند بخواهد که او را از وضعیت ناگوارش رها سازد. جوان از قطع ارتباطش با خانواده و آتش عشق و درد در جانش سخن میگوید و از شبلی میخواهد تا از حالش برای خدا بگوید.
شبلی، تحت تأثیر سخنان جوان، به شدت احساساتی میشود و بعد از شنیدن فریاد آن جوان، متوجه میشود که اگر اینطور که او میگوید، با خداوند سخن بگوید، ممکن است نتیجه بدتری بگیرد. جوان در نهایت به شبلی هشدار میدهد که او هیچ خواستهای از خداوند ندارد، زیرا خداوند خود با بندگانش آشناست و نیازی به دعای او نیست. این گفتگو نشاندهندهی درد و رنج روحی انسانها و ارتباط آنها با خداوند است.
گفت روزی شبلی افتاده کاردر بردیوانگان شد سوکوار
هوش مصنوعی: روزی شبلی به حال اوهام و جنون دچار شد و در محیط دیوانگان به سر میبرد.
دید آنجا پس جوان دیوانهٔآشنا با حق نه چون بیگانهٔ
هوش مصنوعی: در آنجا جوانی را دید که به حقیقت آشنا بود و مانند بیگانهها رفتار نمیکرد.
گفت شبلی را که مردی روشنیگر سحرگاهان مناجاتی کنی
هوش مصنوعی: شبلی به فردی گفت که اگر در سحرگاهان دعا و نیایش خود را انجام دهی، به یقین آن نوعی روشنایی و صفا در زندگیات پدید میآورد.
از زفان من بگو با کردگارکوفکندی در جهانم بی قرار
هوش مصنوعی: از زبان من بگو که به خداوندی که در این جهان من را در حال بیقراری قرار داده، اشاره میکند.
دور کردی از پدر وز مادرمژندهٔ بگذاشتی اندر برم
هوش مصنوعی: شما از والدینم دور شدی و زخم و ناراحتی را در قلبم گذاشتی.
پردهٔ عصمت ز من برداشتیدر غریبی بی دلم بگذاشتی
هوش مصنوعی: تو پردهٔ پاکی را از من کنار زدی و در حالتی غریب بدون دلم مرا رها کردی.
کردی آواره ز خان و مان مراآتشی انداختی در جان مرا
هوش مصنوعی: تو مرا از خانه و کاشانهام دور کردی و آتشی در وجودم روشن کردی که در درونم میسوزد.
آتش تو گرچه در جانم خوشستبرجگر بیآییم زان آتشست
هوش مصنوعی: عشق و احساس تو اگرچه درونم را گرم میکند، اما نمیتوانم به خاطر این آتش، به تو نزدیک شوم.
بستی از زنجیر سر تا پای منتا رهائی یابم ازتو وای من
هوش مصنوعی: تو به من زنجیر بستهای و من از سر تا پا در این زنجیر گرفتارم، اما تنها راه رهایی من از توست، وای بر من!
گر ترا گویم چه میسازی مرادر بلای دیگر اندازی مرا
هوش مصنوعی: اگر به تو بگویم چه میکنی، مرا در مصیبتی دیگر قرار میدهی.
نه مرا جامه نه نانی میدهینان چرا ندهی چو جانی میدهی
هوش مصنوعی: نه لباس و نه غذایی به من نمیدهی، اما چرا وقتی که جانم را به من میدهی، نانی به من نمیدهی؟
چند باشم گرسنه این جایگاهگر نداری نان زجائی وام خواه
هوش مصنوعی: چند وقت را باید در این مکان گرسنه بمانم؟ اگر نانی از جایی نداری، از دیگران درخواست کن.
این بگفت وپارهٔ شد هوشیاربعد از آن بگریست لختی زار زار
هوش مصنوعی: او این را گفت و پس از آن به شدت تحت تأثیر قرار گرفت و گریهاش گرفت.
گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکیگر بگوئی بو که درگیرد یکی
هوش مصنوعی: ای شیخ، آنچه گفتم را بپذیر؛ اگر تو هم بگویی، شکی نیست که در دل من اثر خواهد گذاشت.
رفت شبلی از برش گریان شدهدر تحیر مانده سرگردان شده
هوش مصنوعی: شبلی از پیش او رفت و با حالتی گریان و حیران، در دنیای سردرگمی باقی ماند.
چون برون رفت از در آن خانه زوددادش آواز از پس آن دیوانه زود
هوش مصنوعی: زمانی که او از در آن خانه خارج شد، به سرعت صدای او را از پشت سر آن دیوانه شنیدند.
گفت زنهار ای امام رهنمایتانگوئی آنچه گفتم با خدای
هوش مصنوعی: او با نگرانی به امام گفت: مراقب باش، زیرا من هر چیزی که گفتم، فقط بین خودم و خدا باقی خواهد ماند.
زانکه گر با او بگوئی اینقدرزآنچه میکرد او کند صد ره بتر
هوش مصنوعی: اگر با او صحبت کنی، به طریقهای بسیار بدتری از کارهایی که قبلاً انجام داده، خواهی رسید.
من نخواهم خواست از حق هیچ چیززآنکه با او درنگیرد هیچ نیز
هوش مصنوعی: من از خدا هیچ چیزی طلب نمیکنم، زیرا هیچ چیز در کنار او قرار نمیگیرد.
او همه با خویش میسازد مدامهرچه گوئی هیچ باشد والسلام
هوش مصنوعی: او همیشه با خود میسازد و در کنار خودش زندگی میکند؛ هر چیزی که دربارهاش بگویی، بیفایده است و پایان ماجرا این است که او به همین وضعیت ادامه میدهد.
دوستان را هر نفس جانی دهدلیک جان سوزد اگر نانی دهد
هوش مصنوعی: دوستان در هر لحظه به زندگی و انرژی تازهای برای یکدیگر میبخشند، اما اگر نان و زندگی به آنها بدهند، این مسئله میتواند دل را بسوزاند و دردآور باشد.
هر بلا کین قوم راحق داده استزیر آن گنج کرم بنهاده است
هوش مصنوعی: هر مشکلی که برای این قوم پیش آمده، به نوعی به آنها حق داده و زیر این سختیها، نیکی و شکوفایی نهفته است.