بخش ۲ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: محمود، پادشاه، در سفر خود با سپاهش از آنها جدا میشود و به یک ده ویران میرسد. در آنجا پیرزنی را میبیند که در حال دوشیدن گاوی است. محمود از او درخواست شربتی شیر میکند. پیرزن به شوخی میگوید که در آخر شیر هم میخواهد به کجا برود و شوهرش اگر در اینجا بود او را قربانی میکرد. محمود که از سخنان او خوشش آمده، از اسب پیاده میشود و خود گاو را میدوشد. او شیر زیادی میریزد که پیرزن متوجه قدرت و ثروت او میشود و خجالتزده میشود. او از محمود میخواهد که گاهی اوقات به تنهایی بیاید.
محمود به خاطر این درخواست پیرزن، تصمیم میگیرد که ده را تعمیر کند و به او بخشید. داستان نشان میدهد که اگرچه محمود پادشاهی بزرگ و ثروتمند است، اما باید قدر و احترام مردمی که در اطرافش هستند را داشته باشد.
گفت محمود آن جهان را پادشاهدر شکاری دور افتاد از سپاه
هوش مصنوعی: محمود میگوید که آن دنیا را پادشاهی در حین شکار، از سپاهش جدا شده است.
در دهی افتاد ویران سر بسرپیر زالی دید پیش رهگذر
هوش مصنوعی: در یک دهکده ویران، مردی سالخورده را دید که در مسیر یکی از رهگذران نشسته بود.
گاو میدوشید روئی چون بهیگفت ای زن شربتی شیرم دهی
هوش مصنوعی: گاو را میدوشید و وقتی زنی را دید، از او خواست که شربتی از شیر به او بدهد.
پیرزن گفتش که ای میر اجلشیر را آخر کجاباشد محل
هوش مصنوعی: پیرزن به او گفت: ای مرگ، مکان شیر کجاست؟ یعنی او به مرگ اشاره میکند و از او میپرسد که سرنوشت قویترین موجود یعنی شیر کجاست.
شوهر من گر بدی اینجایگاهگاو کردی پیش تو قربان راه
هوش مصنوعی: اگر شوهرم در اینجا بدی کرده باشد، قربانی راه تو خواهد شد.
گر شتابت نیست مهمانت کنمنقد من گاویست قربانت کنم
هوش مصنوعی: اگر عجله نداری، خوشحال میشوم که به تو پذیرایی کنم؛ دارایی من به اندازهای است که میتوانم قربانت شوم.
زان سخن محمود خوش دل گشت ازوشد پیاده زود بر نگذشت ازو
هوش مصنوعی: محمود به خاطر آن سخن دلش شاد شد و به سرعت از اسب پیاده شد و دلش نمیخواست از آن کلام دور شود.
گاو را در حال دوشیدن گرفتشیر از پستانش جوشیدن گرفت
هوش مصنوعی: زمانی که گاو را دوشیدند، شیر از پستانش شروع به بیرون ریختن کرد.
دست شاه آن لحظه چندان شیر ریختکان بماهی دست زال پیر ریخت
هوش مصنوعی: در آن لحظه، شاه به قدری عسل بر زمین ریخت که گویی دست زال پیر، همانند یک ماهی، غذای خود را در آب رها کرده است.
پیرزن چون دید آن بسیار شیرگفت تو شیر از چه خواهی ای امیر
هوش مصنوعی: پیرزن وقتی دید که شیر بزرگی وجود دارد، از او پرسید، ای امیر، تو از این همه قدرت و قوت چه میخواهی؟
زانکه هر انگشت تو گوئی عیانچشمهٔ پر شیر دارد در میان
هوش مصنوعی: چون هر انگشت تو نشاندهندهی نعمت و خیر زیادی است، گویی در میان آنها چشمهای پر از شیر و فراوانی وجود دارد.
با چنین دستی که این ساعت تراستشیرت از بهر چه میبایست خواست
هوش مصنوعی: با چنین دست و حالتی که اکنون به تو اعتماد دارم، چرا باید دربارهٔ شیرت چیزی بخواهم یا درخواستی داشته باشم؟
دولتی داری چو دریا بی کنارمن ندانم تا چه مردی ای سوار
هوش مصنوعی: تو قدرتی داری که مانند دریا بیپایان است و نمیدانم چه اندازه مردی و چقدر توانایی داری ای سوار.
شیرخور نه از من از بازوی خویشزانکه خواهی خورد از پهلوی خویش
هوش مصنوعی: شیرخواری که میخواهی از من بگیری، بهتر است خودت به توانمندیهایت تکیه کنی، چون میتوانی با استفاده از قدرت و امکانات خودت به هدفهایت برسی.
خویشتن را نقد چندین شیر ازومن بماهی دیده ام ای میر ازو
هوش مصنوعی: من در خود، قدرت و شجاعت زیادی را دیدهام، ای سرور، که از آن به خودم افتخار میکنم.
این همه شیرم که از دست تو زاداین نه پستان داد کاین دست تو داد
هوش مصنوعی: این همه قوت و شجاعت که من دارم، به خاطر توست و نه به خاطر آن چیزی که از تو دریافت کردهام.
تا در پی بودند صحرائی سپاهاز همه سوئی درآمد گرد شاه
هوش مصنوعی: در پی تلاشها، سپاهی از همه سوارهها به گرد شاه جمع شدند.
سجده میبردند پیش روی اوحلقه میکردند از هر سوی او
هوش مصنوعی: آنان به خاطر او به خاکساری میافتادند و از هر طرف دور او جمع میشدند.
پیرزن را حال اومعلوم گشتهمچو سنگی بود همچون موم گشت
هوش مصنوعی: پیرزن متوجه شد که او در واقع غیرقابل تغییر و سخت مانند سنگ است، اما در باطن و در احساساتش مانند موم نرم و قابل تغییر است.
دست و پایش پیش شاه از کار شدخجلت و تشویر او بسیار شد
هوش مصنوعی: آن فرد به خاطر رفتار نامناسبش در حضور شاه، بسیار شرمنده و معذب شده است.
گفت تااکنون که مینشناختمگاو را قربان تو میساختم
هوش مصنوعی: تا به حال که گاو را نمیشناختم، از روی محبت تو، آن را قربانی میکردم.
چون بدانستم برای جان توخویشتن را میکنم قربان تو
هوش مصنوعی: وقتی فهمیدم که جان تو برایم ارزشمند است، تمام وجودم را فدای تو میکنم.
از حدیث پیرزن خوش گشت شاهگفت هر حاجت که میباید بخواه
هوش مصنوعی: شاه از داستانی که پیرزن تعریف کرد خوشحال شد و گفت هر چیزی که نیاز داری را از من بخواه.
گفت آن خواهم که گه گه شهریاراوفتد از لشکر خود بر کنار
هوش مصنوعی: گفت از او میخواهم که هر چند وقت یکبار، پادشاه از سپاهش دور و تنها شود.
آیدم مهمان به تنهائی خویشفرد آید سوی سودائی خویش
هوش مصنوعی: من به تنهایی به خانهام میآیم و در آینده کسی بهدنبال خواستههای خودش خواهد آمد.
زانکه من بی طاقتم سر تا قدممی ندارم طاقت کوس و علم
هوش مصنوعی: برای من که طاقت ندارم، از سر تا پا توانایی نداشته و نمیتوانم بند و زنجیر را تحمل کنم.
شاه آن ده را عمارت ساز کرداز برای پیر زن آغاز کرد
هوش مصنوعی: سلطان برای آن ده ساخت و ساز آغاز کرد و از پیرزنی شروع نمود.
ده بدو بخشید و زانجا در گذشتپیرزن را این سخن شد سرگذشت
هوش مصنوعی: مردی به دهکدهای آمد و به سرعت از آنجا گذشت. در راه، سخنی با پیرزنی گفت که این گفتگو برای او تبدیل به یک یادگاری و داستان زندگیاش شد.
چون نبد محمود را دولت مجازهر کجا میشد بدو میگشت باز
هوش مصنوعی: زمانی که محمود به قدرت نرسید و دولتش در عالم امکان نبود، هر جا که میرفت، دوباره به سمت او باز میگشت.
دولت آمد اصل مردم هوش داراین قدر دولت که داری گوش دار
هوش مصنوعی: مواظب باش؛ وقتی که به خوبی و نیکی به مردم رسیدی، نباید غرور و خود را فراموش کنی. باید همواره در فکر و درک مردم و نیازهای آنها باشی و از آنچه داری، به نیکی استفاده کنی.
ور نداری گوش آن اندک قدرچشم بد در حال آید کارگر
هوش مصنوعی: اگر گوشهایت آنقدر حساس نیستند، حداقل از چشمانت استفاده کن؛ زیرا در شرایطی که تو توانایی شنیدن ندارید، دیدن میتواند کمککننده باشد.