بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این شعر، پرسشگری دیوانه از کسی میپرسد که آیا حقیقت را میشناسد یا نه. پاسخ میدهد که اگر حقیقت را نشناسد، بارها و بارها آواره شده است. او توضیح میدهد که حقیقت او را از شهر و خانوادهاش دور کرده و دلش را گرفته است. او زندگیاش را در دست حقیقت میداند و میگوید که تا زمانی که حقیقت را بشناسد، خود را خواهد شناخت.
آن یکی دیوانهٔ پرسید رازکای فلان حق را شناسی بی مجاز
هوش مصنوعی: یک دیوانه از دیگری پرسید که تو چطور حق را میشناسی، بدون اینکه دلیلی برای شناختن آن داشته باشی؟
گفت چون نشناسمش صد باره منزانک ازو گشتم چنین آواره من
هوش مصنوعی: گفت وقتی او را نشناسم، صد بار هم این حالت آوارهگیام از اوست.
هم ز شهر و هم زخویشان دور کرددل زمن برد و مرا مهجور کرد
هوش مصنوعی: دل من از شهر و نزدیکانم دور شده و حالا احساس تنهایی و غربت میکنم.
روز و شب در دست دارد دامنمجمله من او را شناسم تا منم
هوش مصنوعی: روز و شب در دستان من است و تمام وجودم متعلق به اوست. من او را میشناسم تا زمانی که خودم هستم.