بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل
هوش مصنوعی: در این بخش از شعر، راوی درباره دیوانهای صحبت میکند که بخاطر نداری و فقر بسیار رنج میبرد و زندگی برای او سختتر از مرگ است. او روزی به نیشابور میرود و در سفر خود گاوان، اسبان و گوسفندانی را میبیند که همگی متعلق به عمید، پادشاه آن منطقه هستند. دیوانه تحت تأثیر ثروت و زیباییهای شهر قرار میگیرد و با دیدن قصری بزرگ و باشکوه، حسرت به دلش میافتد. در نهایت، وقتی میبیند که خود هیچچیزی ندارد و حتی نان خوراکیش تأمین نیست، از حس خود خشمگین میشود و با پرتاب لباس ژندهاش به آسمان، از سرخوردگی و خشمش پرده برمیدارد و این که چرا باید عمید ثروت داشته باشد و او نه.
گفت آن دیوانه بس بی برگ بودزیستن بر وی بتر از مرگ بود
هوش مصنوعی: دیوانه گفت که زندگی بدون عشق و احساس، مانند درختی بیبرگ است و این گونه زندگی کردن از مرگ هم بدتر است.
در شکم نان برجگر آبی نداشتدر همه عالم خور و خوابی نداشت
هوش مصنوعی: در دل نان پخته، هیچ آبی نیست و در تمامی دنیا، آرامشی یافت نمیشود.
از قضا یک روز بس خوار و خجلسوی نیشابور میشد تنگدل
هوش مصنوعی: روزی خاص و فرخنده، شخصی با قلبی پر از اندوه و خجالت به سمت نیشابور در حال حرکت بود.
دید از گاوان همه صحرا سیاههمچو صحرای دل از ظلم و گناه
هوش مصنوعی: نگاه کن، همه گاوان در دشت سیاه مانند دشت دل هستند که از ظلم و گناه پر شده است.
باز پرسید او که این گاوان کراستگفت این ملک عمید شهر ماست
هوش مصنوعی: او دوباره پرسید که این گاوان متعلق به چه کسی هستند. پاسخ دادند که این ملک، عمید، متعلق به شهر ماست.
رفت از آنجا چشمها خیره شدهدید صحرای دگر تیره شده
هوش مصنوعی: چشمها خیره مانده و مشاهده کردند که بیابان دیگری در حال تاریک شدن است.
بود زیر اسب صحرائی نهاناسب گفتی باز میگیرد جهان
هوش مصنوعی: در زیر پای یک اسب وحشی چیزی پنهان است، که انگار جهان را به عقب میکشد.
گفت این اسبان کراست اینجایگاهگفت هست آن عمید پادشاه
هوش مصنوعی: این بیت به یک مکالمه اشاره دارد که در آن شخصی از صاحب یا متعلق به اسبان سؤال میکند که این اسبان متعلق به چه کسی هستند. طرف مقابل پاسخ میدهد که این اسبان متعلق به عمید پادشاه است.
رفت لختی نیز آن ناهوشمنددید صحرائی دگر پر گوسفند
هوش مصنوعی: مدتی نگذشته بود که آن فرد نادان، دشت دیگری را دید که پر از گوسفند بود.
گفت آن کیست چندینی رمهمرد گفت آن عمیدست این همه
هوش مصنوعی: گفت کیست که اینقدر جمعیت دارد؟ مرد پاسخ داد: آن عمید است، همگی از او هستند.
رفت لختی نیز چون دروازه دیدماه وش ترکان بی اندازه دید
هوش مصنوعی: پس از مدتی که گذشت و دروازه را دید، زیبایی و ظرافت ترکها را به حدی میبیند که قابل توصیف نیست.
هر یکی روئی چو ماه آراستهجمله همچون سرو قد پیراسته
هوش مصنوعی: هر یک از آنها چهرهای زیبا و درخشان دارند، همچنان که سروها قد و قامت زیبا و راست هستند.
دل ز در گوش ایشان در خروشخواجگان شهرشان حلقه بگوش
هوش مصنوعی: دل از شنیدن صداهای دلنشین و جذاب در گوش آنها پر از شور و نشاط میشود و مانند حلقهای در گوششان به آرامش میرسد.
در جهان حسن آن هر لشگریختم کرده نیکوئی و دلبری
هوش مصنوعی: در جهان، زیبایی و دلربایی به اوج خود رسیده و همه چیز در این زمینه به کمال رسیده است.
گفت مجنون کاین غلامان آن کیستوین همه سرو خرامان آن کیست
هوش مصنوعی: مجنون پرسید که این غلامان چه کسانی هستند و این همه درختان سرسبز و زیبا کیستند؟
گفت شهر آرای عمیدند این همهبندهٔ خاص عمیدند این همه
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که در این شهر، همه به خاطر مقام و موقعیت عمیدند احترام زیادی دارند و به نوعی بندگی و وابستگی به او را نشان میدهند. در واقع، عمید به عنوان یک شخصیت برجسته و مهم در نظر گرفته شده و اطرافیانش به او خدمت میکنند.
چون درون شهر رفت آن ناتواندید ایوانی سرش در آسمان
هوش مصنوعی: وقتی آن انسان ناتوان وارد شهر شد، ایوانی را دید که سر آن به آسمان رسید.
کرده دکانی ز هر سوئی درازعالمی سرهنگ آنجا سر فراز
هوش مصنوعی: فردی فروشگاهی راه انداخته که از جهات مختلف مورد توجه قرار گرفته و در آنجا یک سرهنگ برجسته و با احترام حضور دارد.
هر زمان خلقی فراوان میرسیدشور ازان ایوان به کیوان میرسید
هوش مصنوعی: در هر زمانی، گروهی از مردم با شوق و ذوق به آنجا میآمدند و این شور و هیجان به آسمان میرسید.
کرد آن دیوانه از مردی سؤالکآن کیست این قصر با چندین کمال
هوش مصنوعی: آن دیوانه از مردی پرسید که این قصر با این همه زیبایی و کمال متعلق به چه کسی است؟
گفت این قصر عمیدست ای پسرتو که باشی چون ندانی این قدر
هوش مصنوعی: این کاخ بزرگ متعلق به عمید است، پسرم، تو اگر نمیدانی از این مقام و موقعیت چهقدر ارزشمند است، نباید به خودت ببالیا.
مرد مجنون دید خود رانیم جانوز تهی دستی نبودش نیم نان
هوش مصنوعی: مردی مجنون خود را مشاهده کرد که به شدت دچار نگرانی است و از فقر و بیپولی آنقدر رنج میبرد که حتی نان نیمهای برای خوردن ندارد.
آتشی در جان آن مجنون فتادخشمگین گشت و دلش درخون فتاد
هوش مصنوعی: آتشی در دل آن فرد دیوانه شعلهور شد و او بر اثر خشم، به شدت غمگین و ناراحت گردید.
ژندهٔ داشت او ز سر بر کند زودپس به سوی آسمان افکند زود
هوش مصنوعی: او به سرعت، لباس کهنهاش را از سر برداشت و به سمت آسمان پرتاب کرد.
گفت گیر این ژنده دستار اینت غمتا عمیدت را دهی این نیز هم
هوش مصنوعی: بگو که این دستار پاره را بگیر و غم را از خود دور کن، تا بلکه در آينده بتوانی به مصائب خود پایان دهی.
چون همه چیزی عمدیت را سزاستدر سرم این ژنده گر نبود رواست
هوش مصنوعی: همه چیز باید به اهمیت واقعیاش توجه شود؛ در ذهن من، این فرد ناتوان و بیچاره جایی ندارد.