هوش مصنوعی: داستان دربارهی یوسف بن الحسین، یکی از بزرگترین عرفا و مشایخ زمان خود است که به نام ذوالنون مصری نیز مشهور بود. او در علوم ظاهر و باطن تسلط داشت و دارای کرامات و ریاضتهای معنوی بود. در یکی از شبها، به خاطر زیبایی دختری از قبیله عرب، او دچار فتنهای میشود، اما با روی آوردن به خداوند و گریختن از آن فتنه، به ملاقات یوسف پیامبر میرسد.
یوسف بن الحسین پس از این واقعه و در پی مشیخت ذوالنون، به جستجوی علم و معرفت میپردازد. او تحت تعلیم ذوالنون، سه وصیت دریافت میکند که شامل فراموشی علمهای قبلی، عدم ذکر نام استاد و نصیحت به خلق بدون دیده شدن در میان آنها است. یوسف توانست با ملامتهای دیگران مواجه شود و به تعبیرش در زندگی سختی را تحمل کند.
او در نهایت با حوادثی مواجه میشود که باعث تحولی در دل او میگردد و به مقام والایی دست مییابد. در هنگام وفات، از او میخواهند که چه خبری از خدا دارد و او میگوید که به برکت اینکه هیچگاه هزل را با جدی نمیآمیخت، بخشیده شده است. ضمن اینکه فرمودند که باید در زندگی نکات باریکی چون اخلاص، توحید و زهد را در نظر داشت و زندگی را بر اساس محبت و خلوص نسبت به خداوند ساخت.
هوش مصنوعی: حضرت یوسف بن الحسین رحمةالله علیه، از بزرگترین شخصیتهای زمان خود بود که به عنوان یکی از مشایخ برجسته و اولیای عالم شناخته میشد. او در علوم مختلف، چه ظاهری و چه باطنی، مهارت داشت و توانایی بالایی در بیان معارف و اسرار داشت. یوسف بن الحسین روابط نزدیکی با مشایخ برجستهای داشت و با شخصیتهایی مانند ابو تراب و ابوسعید خراز آشنا بود. او همچنین از مریدان ذوالنون مصری به حساب میآمد. زندگی او پر از علم و ادب بود و او خود نیز به عنوان یک ادیب شناخته میشد. ریاضتها و کرامات او نشاندهنده معنویت عمیقش بود و او در مواجهه با انتقادات و ملامتها، استقامت و ارادهای قوی داشت.
هوش مصنوعی: او در آغاز داستانش به عربها ملحق شد و به قبیلهای رسید. دختر امیر قبیله با دیدن او دلبستهاش شد، زیرا او بسیار زیبا بود. ناگهان فرصتی پیدا کرد و به او نزدیک شد، اما او ترسید و فاصله گرفت و به قبیلهای دورتر رفت و آن شب را به خواب گذرانید. در خواب، صحنهای را دید که هرگز مشابهش را ندیده بود؛ جمعی از مردان با لباسهای سبز دیده میشدند. یکی از آنها که بر تخت نشسته بود، آرزو کرد که بداند آنها کی هستند. او به سمت آن جمعیت رفت و آنها با کمال احترام او را پذیرفتند و تعظیم کردند. سپس او پرسید: «شما چه کسانی هستید؟»
هوش مصنوعی: در افکارم بود که یوسف علیه السلام از تخت خود پایین آمد و مرا در آغوش گرفت و بر تخت نشاند. گفتم: ای پیامبر خدا! من کیستم که چنین لطفی به من کنی؟ او گفت: در آن لحظه که آن دختر با زیبایی فوقالعادهاش خود را به تو نشان داد و تو خود را به خدا سپردی و از او یاری خواستی، خداوند تو را به من و ملایکهاش معرفی کرد و فرمود: «بنگر ای یوسف! تو آن یوسفی هستی که قصد کمک به زلیخا را داشتی و او یوسف است که به دختر شاه عرب نگریست و فرار کرد.» خداوند مرا با این فرشتگان به سراغ تو فرستاد و بشارت داد که تو از برگزیدگان اویی. سپس گفت: در هر عصری نشانهای وجود دارد و در این عصر، نشانه ذوالنون مصری است و نام اعظم او به او داده شده است. به او رو کن.
هوش مصنوعی: یوسف وقتی بیدار شد، احساسی از درد و شوق به او دست داد و تصمیم گرفت به سمت مصر برود و همواره در فکر بزرگی نام خداوند بود. وقتی به مسجد ذوالنون رسید، سلام کرد و نشست. ذوالنون نیز به سلام او پاسخ داد. یوسف به مدت یک سال در گوشهای از مسجد نشسته بود و جرات نداشت از ذوالنون چیزی بپرسد. بعد از گذشت یک سال، ذوالنون از او پرسید: این جوانمرد از کجا آمده است؟
هوش مصنوعی: یک سال دیگر هیچ حرفی زده نشد و یوسف هم در همان جا ماند. بعد از گذشت یک سال دیگر، ذوالنون پرسید: این جوان برای چه چیزی اینجا آمده است؟ و پاسخ داد: برای دیدن شما.
9
یکسالدیگرهیچنگفت.پسازآنگفت:هیچحاجتیهست؟
هوش مصنوعی: یک سال دیگر حرفی نزد. بعد از آن گفت: آیا نیازی هست؟
10
گفت:بدانآمدهامکهتااسماعظمبهمنآموزی.
هوش مصنوعی: او گفت: بدان که من آمدهام تا اسم اعظم را از تو بیاموزم.
هوش مصنوعی: یک سال دیگر هیچ چیزی نگفت. بعد از آن، یک کاسه چوبی با درپوش به او داد و گفت: از رود نیل عبور کن، در فلان مکان، پیرمردی وجود دارد. این کاسه را به او بده و هر چیزی که به تو بگوید را یاد بگیر.
هوش مصنوعی: یوسف کاسهای برداشت و راهی شد. در حین راه، وسوسهای به سراغش آمد که ببیند در این کاسه چه چیزی وجود دارد که او را میچشاند. او درب کاسه را باز کرد و موشی از آن بیرون پرید و رفت. یوسف متعجب ماند و گفت: حالا کجا بروم؟ به سوی این شیخ بروم یا به سمت ذوالنون؟
هوش مصنوعی: گفت: ذالنون بیصبری تو را میدید، و موشی به تو داد - چه سبحانی! - اما تو نمیتوانی حتی موشی را نگهداری. پس چگونه میتوانی نام اعظم را حفظ کنی؟
هوش مصنوعی: یوسف شرمنده شد و به مسجد ذوالنون برگشت. ذوالنون گفت: دیشب هفت بار از خدا خواستم که نام بزرگ را به تو بیاموزم، ولی او اجازه نداد. این نشان میدهد که هنوز زمان آن فرا نرسیده است. سپس خداوند فرمود که او را با موشی آزمایش کن. وقتی او را آزمایش کردم، همینطور بود. حالا به شهر خود بازگرد، تا زمانی که مناسب باشد.
هوش مصنوعی: او گفت: سه توصیه به تو میکنم. یکی بسیار مهم، یکی متوسط و یکی کوچک. توصیه مهم این است که هر آنچه را که خواندهای فراموش کنی و هر آنچه را نوشتهای پاک کنی تا پردهها کنار برود.
18
یوسفگفت:ایننتوانم.
هوش مصنوعی: یوسف گفت: من نمیتوانم این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: پس او گفت: در این میان بهتر است که مرا فراموش کنی و نام من را با کسی درمیان نگذاری، چرا که پیر من چنین گفته و شیخ من چنین فرموده است - همه اینها فقط خودستایی است.
20
گفت:اینهمنتوانمکردن.
هوش مصنوعی: گفت: من هم نمیتوانم این کار را انجام دهم.
21
پسگفت:وصیتخردآناستکهخلقرانصیحتکنیوبهخدایخوانی.
هوش مصنوعی: بنابراین او گفت: خردمندانه است که به مردم نصیحت کنی و آنها را به سوی خدا دعوت کنی.
22
گفت:اینتوانم،انشاءالله.
هوش مصنوعی: او گفت: این کار از من برمیآید، ان شاء الله.
23
گفت:امابهشرطینصیحتکنیکهخلقرادرمیاننبینی.
هوش مصنوعی: او گفت: اما فقط در صورتی که نصیحتت را بگویی و به دیگران توجه نداشته باشی.
هوش مصنوعی: به ری آمد و چون بزرگ زادهای از این شهر بود، مردم از او استقبال کردند. وقتی که شروع به صحبت کرد، حقایق را بیان نمود. برخی افراد ظاهرگرا به او معترض شدند، زیرا در آن زمان دانش تنها به شکل ظاهری آن وجود داشت و او نیز در مورد آن انتقادات متحمل شد تا جایی که کسی به مجلس او نیامد. روزی وارد مجلس شد و کسی را نیافت. خواست برگردد که ناگهان پیرزنی صدا زد: نه! تو با ذوالنون عهد کردهای که در نصیحت کردن، مردم را نبینی و فقط برای خدا بگویی.
هوش مصنوعی: چون این را شنید، دچار حیرت شد و شروع به صحبت کرد. اگر کسی بود و یا نه، پنجاه سال به این حالت گذرانید و ابراهیم به عنوان مرید او خصوصیات ویژهای به دست آورد و حالش قویتر شد. ابراهیم به لطف گفتگو با او به جایی رسید که در بیابان بدون زاد و راحله حرکت میکرد. ابراهیم گفت: شبی ندایی شنیدم که میگفت: «برو و به یوسف حسین بگو که تو از راندگان هستی.» ابراهیم گفت: این سخن آنقدر بر من دشوار آمد که اگر کوهی بر سرم میافتاد، آسانتر از این بود که این کلام را به او بگویم. شب دیگر ندا را با تهدید شنیدم که میگفت: «به او بگو که تو از راندگان هستی.» از خواب برخاستم و غسل کردم و استغفار نمودم و تفکر کردم. تا شب سوم همان صدا را شنیدم که میگفت: «به او بگو که تو از راندگان هستی و اگر نگویی، آسیبی به تو میرسد - چنانکه دیگر نتوانی برخیزید.» از شدت اندوه به مسجد رفتم و او را دیدم که در محراب نشسته بود. وقتی مرا دید، پرسید: آیا بیتی به یاد داری؟ گفتم: بله، یک بیت عربی به یاد دارم، و آن را گفتم. او خوشحال شد و از جایش برخاست و مدتی ایستاد و اشکهایش به قدری زیاد بود که با خون آمیخته بود. سپس به من نگاه کرد و گفت: از صبح تا حالا کسی پیش من قرآن میخواند، اما یک قطره اشک از چشمان من نیامده بود. اما با همین یک بیت که گفتی، چنین حالتی برایم پیش آمد - سیلابی از اشک از چشمانم سرازیر شد - مردم راست میگویند که او زندیق است و از حقیقت سخن میگوید، او از راندگان است. کسی را پیدا کن که از گفتن یک بیت اینگونه متاثر شود و از قرآن برجای بماند تا اینقدر احساساتی گردد.
هوش مصنوعی: ابراهیم گفت: من در مورد رفتار او دچار شک و تردید شدم و اعتقاداتم سست شد. ترسیدم و به راهی نامشخص رفتم. ناگهان با خضر برخورد کردم. او فرمود: یوسف حسین حق دارد که زخم خورده است، اما جایگاه او در اعلی علیین است. باید در راه حق آنقدر تلاش کنی که حتی اگر در مقابل تو دست رد بزنند، هنوز هم جایگاه تو در اعلی علیین باشد. زیرا هر کس در این مسیر از مقام پادشاهی سقوط کند، باز هم از مقام وزارت سقوط نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: عبدالواحد زید مردی نیکو و با فضیلت بود و والدینش همیشه از او ناراحت بودند زیرا او بسیار نافرمان و نسبت به آنها بیتوجه بود. روزی او در مجلسی حضور یافت که در آن کسی دعایی میخواند و میگفت که خداوند بندگان نافرمان را به رحمت و لطف خود میخواند، گویی که او به آنها نیاز دارد، همانطور که فردی به فرد دیگری نیازمند است.
هوش مصنوعی: عبدالواحد لباسش را درآورد و فریادی زد و به گورستان رفت. سه روز و سه شب در آنجا ماند. در اولین شب، یوسف بن الحسین او را در خواب دید که صدایی میشنود: "جوان توبهکار را دریاب." یوسف به جستجوی او رفت تا اینکه در گورستان او را پیدا کرد. سرش را بر روی او گذاشت و آن شخص بیدار شد و گفت: "سه شبانهروز است که تو را فرستادهاند، حالا چرا آمدهای؟"
هوش مصنوعی: در نیشابور، بازرگانی کنیزکی ترک خریداری کرده بود به قیمت هزار دینار. او در شهری دیگر، بدهی داشت و میخواست هرچه سریعتر به آنجا برود تا مال خود را از آن فرد بگیرد. اما در نیشابور به کسی اعتماد نداشت که کنیزک را به او بسپارد. بنابراین به نزد بوعثمان حیری رفت و ماجرا را برای او توضیح داد. بوعثمان ابتدا نمیپذیرفت، اما او بسیار شفاعت کرد و درخواست کرد که کنیزک را در حرم خود بپذیرد تا هرچه زودتر برگردد.
هوش مصنوعی: در نهایت، او قبول کرد. آن تاجر رفت و بوعثمان ناخواسته به کنیزکی که دید عشق ورزید. به قدری تحت تأثیر قرار گرفت که نمیدانست چه کار کند. از جا بلند شد و به سمت شیخ خود، ابوحفص حداد، رفت. ابوحفص به او گفت: تو باید به ری بروی، پیش یوسف بن الحسین.
هوش مصنوعی: بوعثمان تصمیم به رفتن به عراق گرفت. زمانی که به ری رسید، از مقام یوسف حسین پرسید. به او گفتند: آن زندیق مباحی را چه میخواهی بکنی؟ تو که به نظر اهل صلاح میآیی، معاشرت با او برایت مضر است.
هوش مصنوعی: از این نوع صحبتها چند بار گفته شد. بوعثمان از تصمیمش پشیمان شد و بازگشت. وقتی به نیشابور رسید، بوحفص از او پرسید: آیا یوسف حسین را دیدی؟ او پاسخ داد: نه. بوحفص دوباره پرسید: چرا؟
هوش مصنوعی: بوعثمان به ری برگشت و از وضعیت خانهاش پرسید. به او پاسخهای مختلفی دادند. او گفت: "مرا کاری با او است" و سپس راهنماییاش کردند. وقتی به در خانه او رسید، پیرمردی را دید که نشسته بود و پسری زیبا در پیش او بود. جلوش ظرفی با شراب و پیالهای قرار داشت و نوری از چهرهاش میتابید. بوعثمان وارد شد، سلام کرد و نشست. شیخ یوسف صحبت را آغاز کرد و به قدری کلمات زیبا و عمیق گفت که بوعثمان در شوک فرو رفت. او سپس با تعجب گفت: "ای خواجه! با این کلمات و این مشاهده، حال تو چه معنایی دارد؟ شراب و جوان زیبا."
هوش مصنوعی: یوسف گفت: این جوان پسر من است و کمتر کسی میداند که او پسر من است. من قرآن را به او یاد میدهم. در این اتاق، یک ظرف شکسته بود که آن را برداشتم و خوب شستم و پر از آب کردم تا هر کسی که آب بخواهد، بتواند استفاده کند، چون ما کوزهای نداشتیم.
هوش مصنوعی: گفته شده که در چشمان یوسف بن الحسین سرخی خاصی وجود داشت و نشانهای از خستگی شدید به خاطر بیخوابی در او دیده میشد. از ابراهیم خواص درباره نوع عبادت او سوال کردند.
هوش مصنوعی: او گفت که نمازهای واجب را به راحتی میخواند، اما دوست دارد نماز شب را هم بجا آورد. همچنین اظهار داشت که نمیتواند در حالت ایستاده تکبیر بگوید، زیرا از عظمت خداوند ناگهان چیزی به او دست میدهد که او را حفظ میکند تا صبح فرابرسد. وقتی صبح میشود، نماز واجب را میخواند.
هوش مصنوعی: گفته شده که وقتی کسی به جنید نامه ای نوشت، در آن توصیف شد که خداوند تو را با طعم نفس خود آشنا کند. اگر او این طعم را به تو بچشاند، بعد از آن هیچ چیز دیگری نخواهی دید.
هوش مصنوعی: او گفت: هر قوم و ملتی نجبا و بهترین افرادی دارد که از طرف خدا به عنوان ودیعهای برایشان قرار داده شده و وظیفه دارند که از دیگران پنهان بمانند. اگر این افراد در این امت وجود داشته باشند، پس آنها صوفی هستند.
هوش مصنوعی: گروهی هستند که میدانند خداوند آنها را میبیند. به همین دلیل از انجام کارهای ناپسند در برابر او شرم دارند و فقط از او ترس دارند. هر کس که بهخوبی خدا را یاد کند، از یاد دیگر چیزها غافل میشود. و هر کسی که یاد چیزهای دیگر را در غفلت از خدا فراموش کند، در واقع تمام چیزها را به دست خدا میسپارد، چرا که خداوند برای او جانشینی از همه چیز قرار داده است.
هوش مصنوعی: او گفت: نشانه های موجودات به اندازه وجود آن ها است و وجود موجودات از شناخت آن ها به دست می آید و شناخت موجودات بر اساس محبت به آن هاست و هیچ حالتی در نزد خداوند متعال، محبوب تر از محبت بندگان به خدا نیست.
هوش مصنوعی: از محبت پرسیدند و او پاسخ داد: هر کسی که خدا را بیشتر دوست داشته باشد، سختی و ذلت او بیشتر خواهد بود و دلسوزی و نصیحت او نسبت به خلق خدا نیز بیشتر خواهد بود.
هوش مصنوعی: توحید خاص این است که انسان در قلب و ذهن خود آنگونه فکر کند که گویی در حضور خداوند ایستاده است. او باید به تدبیر و قدرت خداوند در تمامی مسائل ایمان داشته باشد و در عین حال از خود فارغ شده باشد، به طوری که هیچگونه احساسی از وجود خود نداشته باشد. اکنون که در این وضعیت قرار دارد، همواره در جریان حکم خداوند همانگونه است که پیش از این بوده است.
هوش مصنوعی: او گفت: هر کسی که در عالم تجرید و حقیقت معنوی غرق شود، هر روز تشنگی او بیشتر میشود و هیچگاه سیراب نخواهد شد. زیرا این تشنگی حقیقی و عمیق است و تنها با حقیقت واقعی آرام میگیرد.
هوش مصنوعی: وقتی وقت مرگش نزدیک شد، گفت: بار خداوند، تو میدانی که من به مردم نصیحت کردم با کلامم؛ و به نفس خودم هم با عمل نصیحت کردم. حالا از تو میخواهم که خیانت نفسم را نسبت به نصیحتی که به دیگران کردم، ببخش.
هوش مصنوعی: بعد از وفات او، در خواب او را دیدند و پرسیدند: خدا با تو چه کرد؟ او پاسخ داد: مرا آمرزیدند. سؤال کردند: به چه دلیلی؟ او گفت: به برکت این که هرگز شوخی را با جدیت نیامیختم. خدا رحمتش کند.