بخش ۱۰۰ - در بیان آنکه از دور آدم تا این غایت احوال اولیای کامل و عاشقان واصل ظاهر شد و خلق رو بدیشان آوردند و احوال بزرگی ایشان را همه شنیدند و قبول کردند و اهل علم ظاهراً از حال ایشان بیخبر بودند تا حدی که منصور حلاج رحمة اللّه علیه را از غایت بیخبری بردار کردند و آویختند باز بالای عالم اولیاء عالم دیگر است و آن مقام معشوق است، این خبر در عالم نیامد و بهیچ گوش نرسید مولانا شمس الدین تبریزی عظم اللّه ذکره جهت مولانا جلال الدین قدسنا اللّه بسره العزیز ظاهر شد تا او را از عالم عاشقی و مرتبۀ اولیائی و اصل سوی عالم معشوقی برد زیرا از ازل گوهر آن دریا بود که کل شیئی یرجع الی اصله
هوش مصنوعی: شمسالدین به مولانا میرسد و درباره عشق و معشوق صحبت میکند. او عشق را روشنایی و اسرار بزرگ میداند که حتی اولیای الهی هم به آن دست نمییابند. شمس عشق را به عنوان پردهای میبیند که فرا روی آن معشوق است و به عمق فقر و بیخبری اهل ظاهر اشاره میکند.
او بیان میکند که عاشق واقعی کمیاب است و باید چشم جان را گشاد تا حال معشوق را درک کند. سپس به شمس تبریزی اشاره میشود که به مولانا راهنمایی میکند و دگرگونی عمیقی در درون او ایجاد میکند. عشق شمس شعلههای سوزانی ایجاد میکند که نه تنها در دل مولانا، بلکه در دل دیگران هم تأثیر میگذارد و میسوزاند. در پایان، غم را به عنوان اصل و بنیاد شادی معرفی میکند، که به نوعی در ویرانی، آبادانی نهفته است.
ناگهان شمس دین رسید به ویگفت انی ز تاب نورش فی
هوش مصنوعی: ناگهان شمس دین به او رسید و گفت: من از تابش نور او هستم.
از ورای جهان عشق آوازبرسانید بی دف و بی ساز
هوش مصنوعی: از دل جهان عشق پیامی بفرستید بدون ساز و آواز.
شرح کردش ز حالت معشوقتا که سرش گذشت از عیوق
هوش مصنوعی: او حال و احوال معشوق را برای دیگران تعریف کرد تا اینکه سرش از روی عیوق (تپه یا بلندی) گذشت.
گفت اگر چه به باطنی تو گروباطن باطنم من این بشنو
هوش مصنوعی: اگرچه من باطن (نیت و حقیقت) تو را میشناسم، من نیز باطن عمیقتری دارم که میخواهم تو هم آن را بشنوی.
سر اسرار و نور انوارمنرسند اولیا به اسرارم
هوش مصنوعی: من دارای رازها و نورهایی هستم که حتی اولیا و عارفان نمیتوانند به اسرار من پی ببرند.
عشق در راه من بود پردهعشق زنده است پیش من مرده
هوش مصنوعی: عشق در مسیر من قرار داشت و پردهای که نشانه عشق است، هنوز برای من زنده و حاضر است، هرچند که عشق ظاهراً مرده به نظر میرسد.
اولیائی که صرف معشوق اندبرتر از مرتضی و فاروق اند
هوش مصنوعی: افرادی که به عشق معشوق خود میپردازند و از آن الهام میگیرند، از بهترین شخصیتها و بزرگانی مانند علی و عمر بالاتر و ارزشمندتر هستند.
حالشان چون به گفت در نامدمیشان را بگو کی آشامد
هوش مصنوعی: حال آنها مثل چیزی که در گفتار آمده، معلوم نیست. به من بگو که چه کسی آمده تا این را بفهمم.
علم ظاهر ز فقر اگر دور استسر ایشان ز فقر مستور است
هوش مصنوعی: اگر علم و دانش تنها به جنبههای ظاهری و مادی محدود باشد و به فقر توجهی نکند، در واقع این افراد دارند به نوعی در فقر قرار میگیرند که از چشمها پنهان است.
اهل ظاهر ز فقر نادان اندفقر از آن گره بدان سان اند
هوش مصنوعی: افرادی که به ظاهر اهمیت میدهند، از مفهوم واقعی فقر بیخبرند و فقر به این شکل به آنها نمیفهماند.
گرچه عشاق راست ملک بقاملک معشوق هست از آن اعلی
هوش مصنوعی: با وجود اینکه عاشقان حقیقتاً دارای مقام بقا هستند، اما سلطنت محبوب از همه چیز بالاتر است.
اهل ظاهر زدند بر منصورزانکه بودند از جهانش دور
هوش مصنوعی: افراد ظاهرگرا به منصور حمله کردند زیرا از حقیقت و معرفت او فاصله گرفته بودند.
همه از جهل گشته دشمن اوزانکه از سر او نبدشان بو
هوش مصنوعی: همه به خاطر ناآگاهی خود، با او دشمن شدهاند، زیرا از شناخت واقعی او بیبهرهاند.
اندر این دور اگر بدی منصورحال ایشان بر او شدی مستور
هوش مصنوعی: در این زمانه، اگر بدی به منصور برسد، حال آنها بر او پنهان میشود.
خصم گشتی و قصدشان کردیدر سیاست به دارشان بردی
هوش مصنوعی: تو به دشمن تبدیل شدی و در دسیسههایشان در سیاست به دارشان بردی.
دعوتش کرد در جهان عجبکه ندید آن به خواب ترک و عرب
هوش مصنوعی: او را به دنیای شگفتانگیز دعوت کردند، ولی او نه خواب ترکها را دیده و نه خواب عربها را.
شیخ استاد گشت نوآموزدرس خواندی به خدمتش هر روز
هوش مصنوعی: استاد درسی نوآموز شد و هر روز به خدمت او درس میخوانی.
منتهی بود مبتدی شد بازمقتدی بود مقتدی شد باز
هوش مصنوعی: در انتها، کسی که در ابتدا شاگرد بود، دوباره رهبری را بر عهده گرفت و به مقام پیشوایی رسید.
گرچه در علم فقر کامل بودعلم نو بود کو به وی بنمود
هوش مصنوعی: هرچند در علم فقر و نیاز به کمال رسیده بود، اما علم نو و تازهای به او نشان داده شد.
عاشق راستین بود نادرباشد از مردمان نهان چون سر
هوش مصنوعی: عاشق واقعی مانند نادر و کمیاب است و همانند سر، از دیگران پنهان و نهان میماند.
سخت نایاب در جهان چو گهرکم کسی یافت زو نشان و خبر
هوش مصنوعی: در دنیا مانند جواهری کمیاب، پیدا کردن کسی که از او نشانه و خبری باشد، بسیار دشوار است.
حال عاشق چو باشد ای پسر اینچشم جان را گشا و نیک ببین
هوش مصنوعی: حالتی که عاشق دارد، پسر، این چشم جان را باز کن و به خوبی ببین.
حال معشوق را که چون باشدآن ز شرح و بیان برون باشد
هوش مصنوعی: حال معشوق چگونه است؟ آنچنان است که نمیتوان آن را با کلمات بیان کرد و خارج از توضیحات و تشریحها قرار دارد.
اهل دیدار می ندانندشزانکه نشنیده اند مانندش
هوش مصنوعی: افرادی که اهل ملاقات و دیدار هستند، او را نمیشناسند چون مانند او را هرگز نشنیدهاند و ندیدهاند.
چون ندارند زان جمال خبرجای دیگر همیکنند نظر
هوش مصنوعی: چون از زیبایی او خبر ندارند، در جای دیگری به دنبال آن میگردند.
شمس تبریز بود از آن شاهاندعوتش کرد لاجرم سوی آن
هوش مصنوعی: شمس تبریز از سوی آن پادشاهانی که او را دعوت کرده بودند، به سوی آنجا رفت.
جنس آن بود هم بدان پیوستاز ره جان به جان جان پیوست
هوش مصنوعی: چیزی که جنس آن بوده، به همان چیز متصل شده است و از طریق روح به روح دیگر وصل گشته است.
رهبرش گشت شمس تبریزیآنکه بودش نهاد خونریزی
هوش مصنوعی: رهبر او شمس تبریزی شد، همان که زمینهساز قتل و خشونت بود.
پیش از این گفته ایم قصۀ اودر سر آغاز جوی آن را تو
هوش مصنوعی: قبلاً دربارهی داستان او صحبت کردهایم، همانطور که در آغاز جریان صحبت میکنیم.
که چهها رفت بر وی و اصحابچون شدند از فراق او احباب
هوش مصنوعی: چه اتفاقاتی برای او افتاده و دوستانش بعد از جدایی از او چه حالتی پیدا کردند.
چه جگرها که خون شد از هجرانیار و اغیار از غمش به فغان
هوش مصنوعی: بسیاری از دلها به خاطر دوری از محبوب و دیگران دچار درد و خونریزی شدند و از غم او به فریاد درآمدند.
سوز کز وی فتاد در عالمآتش افروخت در بنی آدم
هوش مصنوعی: آتش جانسوزی که از او به وجود آمده، در میان انسانها شعلهور شده است.
همه را بسته کرد آن دم دماشکهاشان روانه شد چون یم
هوش مصنوعی: همه چیز در آن لحظه متوقف شد و اشکهایشان مانند سیلابی جاری شد.
نتوان گفت شرح این ای عمسنگ بگداخت ز آتش آن غم
هوش مصنوعی: نمیتوان دربارهی این درد عمیق صحبت کرد، زیرا همچون سنگی است که از شدت آتش غم ذوب شده است.
غم حق اصل و مایۀ شادی استدر خرابش نهفته آبادی است
هوش مصنوعی: غم در واقع پایه و اساس شادی است، زیرا در دل مشکلات و سختیها، امید به زندگی و بهبود وجود دارد.