غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش
در این شعر شهریار داستان غم انگیز عشق نافرجام خودش را تشریح میکند که متاسفانه به معشوقه خودش نرسیده. شهریار در بخشی از شعر میگه که من پیر شدم و هنوز ازدواج نکردم اما تو الان بچه دار شدی. جناب شهریار در ادامه از بخت ناهمراه خودش صحبت میکنه و حتی میگه تو ازدواج کردی و من قید تو رو زدم اما هنوز هم عاشقت هستم شهریار در قسمتی از شعر به اینکه پدر معشوقه به خاطر پول دخترش را به عقد کسی دیگر در آورد اشاره میکند. موضوع شعر عاشقانه و غم هجران است اما به انتقادات اجتماعی هم در شعر اشاره شده.
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
یاری برای خودم انتخاب نکردم چون دلم جای دیگری بود اما (اکنون) تو مادر شدی و من در عین پیری پسرم
تو جگرگوشه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونینجگرم
تو فرزندتان را از شیر گرفتی (کنایه از بزرگ شدن پسر معشوق) اما من هنوز آن عاشق سینه چاک تو ام
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جامجرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
من خون دل میخورم و چشمم مانند جامی شده که خون دلم را از آن مینوشم و تنها گناه من این است که صاحب دل و صاحب نظر هستم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
من که در جوانی هوس بازی نکردم اما حال در پیری آرزوی عشق و جوانی دارم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروختپدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
پدرت به خاطر مال دنیا تو را فروخت. بسوزه پدر عشق که پدر منو درآورد
عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنرعجبا هیچ نیرزید که بیسیم و زرم
عشق و آزادگی و خوبی و جوانی و هنر هیچ ارزشی برای کسی ندارد که من اینگونه بدون سرمایه هستم
هنرم کاش گرهبند زر و سیمم بودکه به بازار تو کاری نگشود از هنرم
ای کاش میشد هنر من ضمیمه پول بود چون این هنر من بدون پول در رسیدن به تو کمکم نکرد
سیزده را همه عالم به در آیند از شهرمن خود آن سیزدهم کز همه عالم به دَرَم
سیزده را همه به خاطر نحسی از خودشان دور میکنند اما من همان سیزده نحسم که از همه عالم بدورم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیمگاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم
گاهی برای تجدید یاد و خاطرات قدیمی، از کوچهای که معشوقهام در آن زندگی میکند، عبور میکنم
تو از آنِ دگری رو که مرا یادِ تو بسخود تو دانی که من از کانِ جهانی دگرم
تو الان برای کس دیگری هستی پس برو و مرا با فکرت تنها بگذار خودت میدانی که من گوهر وجودم از جهانی دیگر است
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیرشیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
من از چیزی که ازآن دیگران است بیزارم. من چون شیری هستم که با شغالان دمخور نمیشوم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوتشهریارا چه کنم؟ لعلم و والا گهرم
خون دل من که مانند یاقوت است در جگرم موج میزند ( خیلی دل آشوبه دارم). ای شهریار چه کنم چون که من مانند جواهرم و با ارزش پس باید این مصیبت ها را هم تحمل میکنم