تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۳۹ - شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابیتو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی
تو به درد من رسیدی به ضمیرم آرمیدیز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی
تو عیار کم‌عیاران تو قرار بی‌قرارانتو دوای دل‌فگاران مگر اینکه دیریابی
غم و عشق و لذت او اثر دو گونه داردگهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی
ز حکایت دل من تو بگو که خوب دانیدل من کجا که او را به کنار من نیابی
به جلال تو که در دل دگر آرزو ندارمبه جز این دعا که بخشی به کبوتران عقابی