تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۴۴ - بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است

بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش استبگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است
بده آندل بده آن دل که گیتی را فراگیردبگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است
مرا ای صید گیر از ترکش تقدیر بیرون کشجگر دوزی چه می آید از آن تیری که در کیش است
نگردد زندگانی خسته از کار جهان گیریجهانی در گره بستم جهانی دیگری پیش است